|
08 مرداد 1389 ساعت 05:52 |
 الان بعد از آن همه چراغانی و شور و شوق و شربت و شیرینی و شام، خیلی خلوت و ساکت به نظر می رسد! چند روز بیشتر نگذشته ولی انگار دوباره جهان رفت زیر خاکستر فراموشی تا دوباره شعبان به پانزدهمین طلوع خودش برسد و دوباره آتش گر بگیرد.
|
|
ادامه مطلب...
|
|
|
08 مرداد 1389 ساعت 02:31 |
 باران بهاران را جدّی نمیگیرد. چشمان من خیل غباران را.
|
|
ادامه مطلب...
|
|
|
07 مرداد 1389 ساعت 15:25 |
|
چند بار که در یک کار شکست بخورید و سرتان به سنگ بخورد، می فهمید که انسان یک بار بیشتر عمر نمی کند، فرصت اندکی دارد و پوست سر هم نازک است! بنابراین بیایید یک بار برای همیشه کارهایتان را به بهترین صورت انجام دهید!
|
|
ادامه مطلب...
|
|
|
06 مرداد 1389 ساعت 03:51 |
 چشم، پر از التهاب حادثه هاست. گام رفتن، شهادت می دهد به عجز. تنهاییِ حنجره ی سکوت، گوش می خراشد، زمین، بی انگیزه از بر آمدن،
|
|
ادامه مطلب...
|
|
|
دغدغه ی طلایی: دغدغه ی طلایی |
|
05 مرداد 1389 ساعت 00:35 |
 دِعبل (1) می خواند: جا پای آنانکه قرآن می خواندند مندرس شده است و خانه ای که محل فرود وحی بود صدای آن خاموش گشته است...
|
|
ادامه مطلب...
|
|
|
رجعت؛ يك اتفاق ، يا يك ضرورت |
|
05 مرداد 1389 ساعت 00:33 |
 اگر قرار باشد زمين آباد شود، بايد علتها و سببهاى خشكى و خرابى آن از ميان برود. حال اگر اين علتها و سببها اين باشند كه در زمانهاى گذشته خونى به ناحق ريخته شده، حقى غصب شده و ستمى بر كسى رفته است و در پى آن كيفرى در كار نبوده و به همين خاطر، زمينهايى سر سبز، كوير و شوره زار شدهاند، ضرورى است كه آن افراد و عوامل زنده شوند، حدود و مجازاتها به اجرا درآيند و حقها به جاى خود باز گردند تا بارانهايى كه به اين دلايل بر سر زمين يا سر زمينهايى نباريدهاند باز ببارند و نعمتهايى كه راه آنها بسته شده بود باز ارزانى زمين و زمينيان شوند.
|
|
ادامه مطلب...
|
|
|
نامه ی پانزدهم: منتظران همیشه |
|
05 مرداد 1389 ساعت 00:29 |
 شعبان که به نیمه برسد پانزدهمین نامه ی من هم بدرقه ی کویت می شود. بگذار برایت از شور و نشاط این شب ها بگویم. از این چراغ بندی ها و کاغذ رنگی هایی که کوچه های خاکستری شهرمان را به یمن وجودت رنگارنگ کرده است.
|
|
ادامه مطلب...
|
|
|
مکتبخانه ی صادق: مکتبخانه ی صادق |
|
04 مرداد 1389 ساعت 15:27 |
 «سرور من! غیبت تو خواب از دیدگانم ربوده، خاطرم را پریشان ساخته، آرامش دل را از من سلب نموده است. سرور من!
|
|
ادامه مطلب...
|
|
|
04 مرداد 1389 ساعت 15:25 |
 بفهمی نفهمی روزهای غیبت از همان روزها شروع شد. همان روزها که دوست می آمد و خیره می شد به خانه ی محبوب و راهی برای سلام کردن هم نداشت. همان روزها که امام چشم در چشم پیروانش می شد و سرش را می انداخت پائین و اشاره می کرد که «آشنایی نده!»
|
|
ادامه مطلب...
|
|
|
04 مرداد 1389 ساعت 09:56 |
|
نگاهت را برایم پست کن: تمام نگاهت را!
|
|
ادامه مطلب...
|
|
|
|
<< شروع < قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 بعد > پایان >>
|
| صفحه 1 - 30 از 1277 |