• Narrow screen resolution
  • Wide screen resolution
  • Increase font size
  • Decrease font size
  • Default font size
  • default color

ذره‌بين

ادامه مطلب...
 

داستان

ادامه مطلب...
 

معرفي كتاب

ادامه مطلب...
 
برگ نخست arrow داستان
داستان


نازک‌ترین سلاح چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
داستان
21 دی 1395 ساعت 05:00
ادامه مطلب...
 
تکرار مباهله چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
حكايت
17 دی 1395 ساعت 15:00

«جاثلیق»، بزرگ اسقفان مسیحی، رو به راهبان مسیحی می کند و با لحن غرورآمیزی می گوید:

ـ سه روز است که مسلمانان به صحرا رفته اند و با ادای نماز، از خدا خواسته اند تا باران رحمتش را نازل سازد؛ اما هنوز باران نیامده است. اگر آنان بر حق بودند، حتماً تا حالا باران آمده بود؛ امروز نوبت ماست تا حقّانیت خود را به آنان نشان دهیم.

سخنانش که تمام می شود، راه می افتد. راهبان و سایر مسیحیان نیز از دنبالش گام بر می دارند و لحظاتی بعد، ناقوس عبادت به طنین در می آید و آنان طبق شیوه خویش به نماز و عبادت می پردازند و از خداوند، طلب باران می کنند. طولی نمی کشد که ابرهای تیره و باران آور، کران تا کران آسمان را فرامی گیرند و قطره های بارانِ درشت و پُرآب، از دل آسمان گرم و دم کرده « سامرّا» فرو می ریزند.
ادامه مطلب...
 
فرود موج چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
داستان
14 دی 1395 ساعت 05:00
ادامه مطلب...
 
بهانه‌هاي خلقت چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
حكايت
09 دی 1395 ساعت 05:00
 انس بن مالك گفت : يك روز پيامبر اكرم (صلي الله عليه وآله) به نماز صبح اشتغال داشتند. چون در محراب ايستادند همچون ماه تابان بودند.
عرض كردم ، اي رسول خدا، اگر صلاح بدانيد اين آيه را براي من و حاضرين تفسير فرمائيد.
اولئك مع الذين انعم الله عليهم من النبيين و الصديقين و الشهدا و الصالحين.
حضرت رسول خاتم (صلي الله عليه وآله) فرموند ؛ منظور از پيامبران من هستم ، صديقين ، علي بن ابي طالب است ، اما شهدا عمويم حمزه است و اما صالحين دخترم زهرا و فرزندانش حسن و حسين عليهم السلام هستند.
ادامه مطلب...
 
مچـ... دست‌گیری چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
داستان
07 دی 1395 ساعت 05:00
ادامه مطلب...
 
چگونه اهل مطالعه شویم؟ چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
یادداشت
30 آذر 1395 ساعت 05:00

همه ما گاه گاه متوجه شده ایم که بزرگترین نقطه ضعفمان عدم آگاهی است .

وتنها راه مستمر و کم هزینه آگاه شدن مطالعه است چند نکته مهم در این زمینه را اینجا بنویسم:
ادامه مطلب...
 
نذرت قبول چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 1
داستان
29 آذر 1395 ساعت 05:00
ادامه مطلب...
 
خدا او را برگزید و پسندید چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
حكايت
26 آذر 1395 ساعت 16:55
 امام صادق(ع) در خطبهاى، به ذكر حال و صفات پيغمبر و ائمه(ع) اختصاص دادند و فرمودند:
«...حيا صفت او بود و سخاوت طبيعتش. بر متانتها و اخلاق نبوّت سرشته شده و اوصاف و خويشتندارىهاى رسالت بر او مُهر شده بود. تا آنگاه كه وسائل مقدّرات خدا او را به زمان خود رسانيد و قضا و قدر، به امر خدا او را به پايان كارش كشانيد، حكم حتمى خدا او را به سوى سرانجامش برد، هر امّتى، امّت پس از خود را به وجودش مژده داد و پشت به پشت هر پدرى او را به پدر ديگر تحويل داد.
ادامه مطلب...
 
حضرت در هم شکننده ی دشمنان چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
حكايت
26 آذر 1395 ساعت 16:47
 نور فانوس از درز های در به سیاهی دل شب نفوذ می کرد. قریشیان دور هم نشسته بودند و صدای قاه قاه خنده شان از پشت در به گوش می رسید. در این لحظه بود که کوبه ی در به صدا در آمد. مردی از اهل کتاب که با علوم غریبه آشنا بود وارد شد. سکوت همه جا را فرا گرفت. از نگاه مرد می شد خبری دلهره آور را خواند. او گفت: آيا ديشب در ميان شما نوزادى ديده به جهان گشوده است؟، قریشیان با تعجب به هم نگاهی کردند و گفتند: نه.
مرد دستی به محاسن بلندش کشید و گفت: پس اگر در میان شما نبوده لابد در فلسطين نوزادى ديده به جهان گشوده كه نام او احمد است و خالى به رنگ خاكسترى در بدن دارد و اهل كتاب و يهود به دست او نابود خواهند شد. اى قريشيان! به خدا سوگند اين نوزاد از میان شما نیست.
ادامه مطلب...
 
پیامی که کوه در برابرش سر خم می کرد چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
حكايت
26 آذر 1395 ساعت 16:44
 رفيد، غلام يزيد بن عمرو بن هبيره گويد: ابن هبيره از من خشمگین شد و قسم خورد كه مرا بكشد. من از دست او گريختم و به امام صادق(عليه السلام) پناهنده شدم و گزارش خود را به حضرت بيان كردم. امام به من فرمود: «برو و به او از جانب من سلام برسان و به او بگو: من غلامت رفيد را پناه دادم؛ با خشم خود به او آسيبى مرسان.» به حضرت عرض كردم: قربانت گردم او اهل شام است و عقیده اش [درباره‌ی شما] نادرست است. حضرت فرمودند: «آنچه كه به تو مي گويم نزدش برو.»
ادامه مطلب...
 
مهربان باشیم! چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
یادداشت
22 آذر 1395 ساعت 05:00
 تعداد آدم هایی که به هر دلیل

از ایشان خوشمان نمی آید را لیست کنیم!

اجازه دارم پیشنهاد بدهم ؟
از ترک ها ، چون ...
از لر ها ، چون ...
از مذهبی ها ، چون ...
از چادر یها ، چون...
از بی حجاب ها ، چون...
ادامه مطلب...
 
به درد بخور! چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 1
داستان
21 آذر 1395 ساعت 13:06
ادامه مطلب...
 
گرم ترین آغوش چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
حكايت
19 آذر 1395 ساعت 00:00
 شیخ مجتبی آرام در حیاط را باز کرد و در حالی که نعلینش را زیر بغل زده بود، بی صدا وارد خانه شد تا کسی او را نبیند. امشب هم مثل شب های گذشته با دست خالی به خانه آمده بود. وارد اتاق شد، مادر حضور پسرش را حس کرد و جلو آمد، از شدت ناراحتی و شرم چهره ی شیخ مجتبی سرخ شده بود. مادر سفره را باز کرد و گفت: پسرم، خدا را شکر هنوز قطعه ای نان خشک داریم، همان را با هم می خوریم.
ادامه مطلب...
 
نزدیک تر از جان چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
حكايت
19 آذر 1395 ساعت 00:00
 ارش برف هر لحظه شدت می گرفت و قامت درختان شهر را خم می کرد. سرمای هوا تا عمق استخوان آدمی نفوذ می کرد و کسی جرأت خارج شدن از خانه را نداشت.

شب جمعه بود. همیشه در چنین شبی، آيت اللّه بافقى و عده ای از طلاب راهی مسجد جمکران می شدند. سید مرتضی در خانه نشسته بود که یک دفعه این فکر به ذهنش خطور کرد که نکند استاد امشب هم در این سرما راهی جمکران شود. فکر و خیال امانش را برید و شال و کلاه کرد و سمت خانه ی استاد رفت. درست فکر کرده بود، آیت الله بافقی بر سر عهدش مانده بود و در آن سرما با پای پیاده، راهی مسجد شده بود.(1) در ابتدای جاده جمکران نانوایی بود که سید مرتضی را می شناخت. سید از او در مورد آیت الله بافقی و همراهانش پرسید و مرد گفت که ساعتی می شود که آنها رفته اند، شما به آنها نمی رسید.
ادامه مطلب...
 
اذن دخول چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
حكايت
17 آذر 1395 ساعت 07:20

ظهر عاشورا بود. آفتاب در وسط آسمان بد جور جا خوش كرده بود و گويي تمام توانش را خرج گرماي زمين مي كرد. هرم گرما ميان زمين و آسم
ان با چشم ديده مي شد.ديگر كسي توان بيرون آمدن از خانه در آن گرما را نداشت.
ابوطيب با خودش فكركرد كه وضويي بسازد و ظهر عاشورا به حرم امام حسن عسكري(ع) برود و زيارت عاشورا را در حرم بخواند.
ابوطيب راهي حرم شد. در كوچه هاي سامرا از شدت گرما هروله كنان راه رفت و به حرم رسيد. به عادت هميشگي اش در گوشه اي از رواق ايستاد و داخل ضريح نرفت. مي خواست دعايش را شروع كند كه احساس كرد مردي كمي آن طرف تر نشسته و مشغول خواندن چيزي است. مرد با لحني شبيه لحن حسين بن على بن ابى جعفر بن الرضا به ابوطيب گفت: ابوطيب كجا مي روي؟
ادامه مطلب...
 
مؤمنان به مرگ، به مردم ستم نمی‌کنند! چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
حكايت
14 آذر 1395 ساعت 05:00
به خدا قسم اگر شب را به بيدارى به روى خار به روز آرم، و با قرار داشتن زنجیرها و بندها به بدنم روى زمين کشيده شوم، پيش من محبوبتر است از اينکه خدا و رسولش را در قيامت ملاقات کنم در حالى که به بعضى از مردم ستم نموده، و چيزى از مال بى ارزش دنيا غصب کرده باشم!

چگونه به کسى ستم کنم براى وجودى که به سرعت به سوى کهنگى و پوسيدگى پيش مى رود، و اقامتش در زير توده خاک طولانى مى شود؟!
ادامه مطلب...
 
به پدر و مادرت، ادم و حوّا(ع) اقتدا کن! چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 1
حكايت
13 آذر 1395 ساعت 05:00

از مرحوم بهاری(ره) نقل است كه گفتند:
 اگر قساوت و تیرگی قلب، مانع از تأثیر پندهای شفابخش در تو میگردد و اگر روز به روز در خود خسران مییابی، پس علیه این قساوت قلب، به عبادتِ دائمی و شبانه، شبزندهدارینماز و روزههای زیاد، آمیزش كم، كم گویی، صلة ارحام و لطف به یتیمان بپرداز و بر نوحه، ناله و گریه كوشش كن.
 
ادامه مطلب...
 
آن قبر غریب... چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
حكايت
09 آذر 1395 ساعت 17:01
حرارت از در و دیوار شهر می بارید. مردم در آن گرمای کُشنده، گروه گروه به دیدن «دعبل»[1] می رفتند و به او خوش آمد می گفتند. دعبل نیز با خوشحالی، جریان سفرش به مرو را تعریف می کرد و از قصیده ای که نزد امام رضا علیه السلام خوانده بود، سخن می گفت و گاهی نیز سروده هایش را با جوش و خروش می خواند و آه و افسوس شنوندگان را می ستاند.
ادامه مطلب...
 
پاسخ امام رضا(ع) به مأمون در ردّ خلافت چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
حكايت
09 آذر 1395 ساعت 15:18
 ابو الصّلت هروى روايت می‌کند كه مأمون به حضرت رضا(ع) گفت: من مقام علمى و فضل و بى اعتنائى شما به دنيا و پارسایي ات و ترس از خدا و ورع و عبادت تو را شناختم اى فرزند رسول خدا! و تو را به خلافت سزاوارتر از خويش تشخيص دادم.
حضرت  در پاسخ فرمودند:
«به بندگى پروردگار خود افتخار مى كنم و به زهد و بى رغبتى به دنيا نجات و خلاص خود را از شرّ دنيا مى طلبم، و با ورع و عدم نزديكى به محرّمات الهى اميدوار رسيدن به سعادت و رستگار شدن به بهره هاى خداوندى و درجات قرب به درگاه اويم، و با تواضع و فروتنى در اين دنيا آرزوى مقام بلند را به نزد پروردگار خود- عزّ و جلّ- دارم.»
ادامه مطلب...
 
جبران محبت، چندين برابر چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
حكايت
09 آذر 1395 ساعت 08:36
 روزي امام حسن (ع) و امام حسین (ع) و عبد الله بن جعفر، شوهر حضرت زینب (ع) به قصد انجام زیارت خانه خدا از مدینه حرکت کردند و در مسير چون قافله شان بار و بنه را جلوتر برده بود، آنان از شدت تشنگي و گرسنگي به خيمه ي پيرزني رفتند و از او نوشيدني تقاضا كردند.
پیرزن گفت: آب و نوشیدنی در خیمه نیست، ولی در کنار خیمه گوسفندی است که می توانید از شیر آن گوسفند استفاده کنید، آن را بدوشید و شیرش را بنوشید.
آنها از شير نوشيدند و تشنگي شان كم شد اما هنوز گرسنه بودند كه زن گفت: جز همین گوسفند مالک چیزی نیستم و چیز دیگری نزد من یافت نمی شود، یکی از شما آن را ذبح کنید تا من برای شما غذایی تهیه کنم؟
ادامه مطلب...
 
<< شروع < قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 بعد > پایان >>

صفحه 1 - 50 از 1757

 

مستور

آخرین نظرات

خاطرات یک جاسوس

 

فروشگاه اینترنتی

 

همسايه‌ها


  



سبز آبی

بازیگران طبیعت
آیا دو موجود دوقلوی انیمیشن زیبای عصر یخبندان (Ice Age) را به خاطر می آورید؟ همان دوقلوهایی که وقتی اوضاع را خطرناک می دیدند سریع خود را به مردن می زدند و موقع خواب نیز به صورت وارونه دمشان را از شاخه ای قلاب کرده و آویزان می خوابیدند؟ می دانید اسم آن موجودات چیست؟ و آیا دوست دارید اطلاعاتی از این موجودات جذاب و شگفت انگیز بدست آورید؟ پس با ما همراه باشید.
ادامه مطلب...