• Narrow screen resolution
  • Wide screen resolution
  • Increase font size
  • Decrease font size
  • Default font size
  • default color

ذره‌بين

ادامه مطلب...
 

داستان

ادامه مطلب...
 

معرفي كتاب

ادامه مطلب...
 
برگ نخست arrow داستان
داستان


بدا به حال قوم بی‌علی(ع)... چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
یادداشت
25 ارديبهشت 1396 ساعت 09:13

ای سرزمین بی‏ ستاره رنگ رنگ! آیا حضور بزرگش، چنان گران بود که طاقتش نیاوردی؟
عمری علی علیه‏السلام ، عصمت تو بود در برابر آسمان و آسمانیان؛ پس چگونه...؟!
هان، ای خاک! تیغی که محراب را سیل‏واره به خون نشاند، مگر جز از قلب تو بیرون کشیده بودند؟
مگر جز این‏که پاره پیکر تو بود؟ آیا شرم نکردی؟
ادامه مطلب...
 
علی(ع) در مرزهای زمان چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
یادداشت
25 ارديبهشت 1396 ساعت 09:05
خفقان، پريشاني، بدبختي، ووحشت و هراسي سهمناك، بر بخش اعظمي از تاريخ سايه افكنده است. در چنين شرايطي:
- زورمندان، كه زور و قدرتي حيواني دارند، فرمان مي رانند و امرشان مطاع است و انسانها را در معرض قتل و زندان و تعدي قرار مي دهند و با سلاح وحشت و ارعاب به مردم آزار مي رسانند.
- سارقان و چپاولگران، همتشان آن است كه با همپالكي هاي خود، هستي مردم را به يغما برند.
- خونخواران، مردم بي گناه و مستضعف را از دم تيغ خود مي گذرانند.
- جاهلان كاخهاي خود را از جمجمه هاي انديشمندان مي سازند.
- تبهكاران، با گردنكشي و قلدري، در درياي كبر و نخوت خود غوطه ورند و مرگ و زندگي انسانها در دست فرومايگاني است كه از قدرت و اختيار و توان كافي برخوردارند.
ادامه مطلب...
 
علی وار چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
حكايت
25 ارديبهشت 1396 ساعت 09:03

به «مکّه» رفته بود . عربی را دید که دامان کعبه را گرفته و از خداوند می‌خواهد چهار هزار درهم به او بدهد. نزد مرد رفت و علّت درخواستش را پرسید. مرد گفت: هزار درهم بدهکارم . با هزار درهم دیگر خانه‌ای می‌خرم. هزار درهمش را مهر همسرم می‌کنم و هزار درهم آخر را سرمایه زندگی‌ام قرار می‌دهم.
ادامه مطلب...
 
فرزند قدر چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
یادداشت
25 ارديبهشت 1396 ساعت 09:02

تو را مي‌شناسمت‌ اي‌ خوب‌، اي‌ خوب‌تر!
قريب‌ سيصد و سي‌ روز است‌ كه‌ چشم‌ به‌ راه‌ توام‌.
يعني‌ درست‌ از آن‌ روز كه‌ رفتي‌ تا امروز كه‌ دوباره‌ حال‌ و هواي‌ آمدنت‌ در خاموشي‌ جانم‌ غوغايي‌ به‌ پا كرده‌.
مي‌داني‌! همة‌ رازهاي‌ سر به‌ مهر دلم‌ را نگه‌ داشته‌ام‌ تا شبها، آرام‌ آرام‌ در گوش‌ تو نجوايشان‌ كنم‌ و تو مثل‌ هميشه‌ نوازش‌ كني‌ و تا سحر قصة‌ بلند مهرباني‌ را برايم‌ بخواني‌.
تو كه‌ باشي‌، شب‌ صميمي‌تر مي‌شود و ستاره‌ها روشن‌تر!
ادامه مطلب...
 
علیّ مرتضی را کشتند... چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
حكايت
25 ارديبهشت 1396 ساعت 09:00

هنگامی که مردم صدای ناله‌ی امیرالمؤمنین(علیه السلام) را شنیدند، آنانی که در مسجد بودند به سوی امام شتافتند. می‌دویدند بی آنکه مقصد مشخصی داشته. بعد آمدند اطراف حضرت را گرفتند.  سر از شدّت ضربه دوتا شده بود و خون بر صورت و گونه‌ی حضرت جاری بود و ریش آن مولا به خون خضاب شده بود و حضرت در همان حال می‌فرمودند:
«این آن چیزی است که خدا و رسوش وعده کرده بودند و راست فرمود خدا و رسولش.»
ادامه مطلب...
 
ماها ، خيلي بي معرفت شده ايم !(1) چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
یادداشت
24 ارديبهشت 1396 ساعت 05:00

وقتي پشت چراغ قرمز،در خنكاي خودروي شخصي مان نشسته ايم،از زنان و مرداني كه براي فروش اجناس،به شيشه مي زنند با غرور و يا بي توجهي روي ميگردانيم و حتي سري به نشانه رد درخواستشان،نمي چرخانيم.
ادامه مطلب...
 
معاملة نسیه چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 1
داستان
18 ارديبهشت 1396 ساعت 05:00
ادامه مطلب...
 
لیلا، مادر جوان کربلا چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
سرگذشت نامه
17 ارديبهشت 1396 ساعت 10:00
مادر حضرت علی اکبر (علیه السلام )، لیلی بنت ابی مرّه بن عروه بن مسعود ثقفی است، او از طایفه شریف بنی هاشم بود و نامش در تاریخ لیلی، آمنه، بّره آمده است.
به گزارش جهان؛ مادر حضرت علی اکبر (علیه السلام)، لیلی بنت ابی مرّه بن عروه بن مسعود ثقفی است او از طایفه خوش نام و شریف بنی هاشم است و به بزرگانی چون پیامبر اسلام(ص)، حضرت فاطمه زهرا(س)، امیر مؤمنان علی بن ابی طالب(ع) و امام حسین (ع) نسبت دارد.
ادامه مطلب...
 
حکایت حاج مؤمن چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
حكايت
17 ارديبهشت 1396 ساعت 09:35
حاج مؤمن شيرازي مي‌گويد: در جوانى محبت و شوق شديدى به زيارت حضرت مهدى(ع) در من پيدا شد كه لحظه اى قرار و آرام نداشتم. به طورى كه از خوردن و آشاميدن غافل مى شدم تا كار به جايى رسيد كه باخود عهد كردم آنقدر از خوردن و آشاميدن خوددارى خواهم كرد تا تشرف خدمت امام(ع) برايم حاصل شود يا آنكه بميرم. چند روز غذا نخوردم و روز سوم در مسجد سردزك كه افتخار خدمتگزارى آن مسجد را داشتم از ضعف، بيهوش افتاده بودم كه ناگاه صداى دلنواز روح بخشى با عظمت، كه پر از لطف و عنايت بود به گوشم رسيد: «حاج مؤمن! برخيز و از اين غذايى كه براى تو آورده اند تناول كن، مگر نمى دانى اين عملى را كه انجام دادى درشرع مطهر اسلام حرام است. بعداً از اين قبيل كارهاى غير مشروع بپرهيزيد.»
ادامه مطلب...
 
حقّ معلّم... چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
حكايت
12 ارديبهشت 1396 ساعت 05:41
و اما حق پدر علمى تو و استادت تعظيم او و احترام مجلس او است كه خوب به او گوش كنى و رو به او كنى و او را [این‌گونه] يارى دهى تا آنچه را نياز دارى به تو بياموزد.
[و دیگر] اينكه عقل خود را خاصّ او سازى و فهم و هوشت را به او متمرکز کنی و دل خود را به او دهى و خوب چشمت را به او بدوزی برای ترك لذات و گذشتن و كم كردن از شهوات.
ادامه مطلب...
 
امام حسین(ع) در «واتیکان» چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
حكايت
09 ارديبهشت 1396 ساعت 13:00
مؤلّف می‏ نويسد:
شيخ زهير حسّون برای من چنين نقل كرد: روزی از «كتابخانة واتيكان» ديدن می ‏كردم. در قسمت ويژة كتاب‏های اسلامی، چشمم به بيش از هزار كتاب خطّی و چاپی دربارة امام حسين(ع) افتاد.
ادامه مطلب...
 
اندوهی که زدوده شد چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
حكايت
09 ارديبهشت 1396 ساعت 12:59
 سیّد ناصر نجفی گوید: برای اوّلین بار به زیارت سیّدمحمّد رفتم. در ایستگاه «بلد» از قطار پیاده شدم و درشکه‌ای گرفتم و به سوی بارگاه مقدّس ابوجعفر به راه افتادم. چون بدانجا رسیدم، خواستم کرایه درشکه‌چی را بدهم؛ امّا متوجّه شدم کیسه پولم گم شده. پریشان شدم. درشکه‌چی متوجّه این امر شد و گفت: کرایه را به تو بخشیدم و از تو کرایه نمی‌خواهم. او را از اتّفاقی که برایم افتاده بود، آگاه ساختم، وی با درشکه مرا به ایستگاه راه‌ آهن بازگرداند تا شاید کیسه پولم که افتاده بود، در میان راه ببینم. دوباره مرا از آنجا به بارگاه ابوجعفر بازگرداند؛ امّا نه در مسیر رفت و نه در مسیر بازگشت، کیسه پولم را ندیدم.
ادامه مطلب...
 
بی‌دلیل مجادله مکن! چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
حكايت
09 ارديبهشت 1396 ساعت 12:54
روزی در شهر «مدینه»، شخصی در خدمت امام حسین(ع) آمد و با غرور و بی‌ادبی به امام گفت: بیا بنشین تا در مباحث دین با یکدیگر مناظره کنیم. حضرت اباعبدالله(ع) برای هدایت آن شخص رهنمود دادند و فرمودند:
«ای مرد! من نسبت به دین خودم آگاهی لازم  دارم و هدایت بر من آشکار است. اگر تو نسبت به دین آگاهی نداری، برو و آموزش لازم را ببین. ما را با جدال و فخرفروشی چه کار؟ همانا شیطان انسان را وسوسه و در گوش او زمزمه می‌کند و به او می‌گوید: برو با دیگران در مباحث دینی جدل و مباحثه کن، تا تو را ناتوان و جاهل ندانند.
ادامه مطلب...
 
وقتی عبّاس(ع) برمی‌خیزد... چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
حكايت
09 ارديبهشت 1396 ساعت 12:51
معاویه در آخرین روزهای زندگی خود به پسرش یزید سفارش كرد: «من رنج بار بستن و كوچیدن را از تو برداشتم. كارها را برایت هموار كردم. دشمنان را برایت رام نمودم و بزرگان عرب را فرمانبردار تو ساختم. اهل شام را منظور دار كه اصل وریشه تو هستند. هر كس از آنان نزد تو آمد، او را گرامی بدار و هر كس هم نیامد، احوالش را بپرس... من نمی ترسم كه كسانی با تو در حكومت نزاع كنند، به جز چهار نفر: حسین بن علی(ع) ، عبداللّه بن عمر، عبداللّه بن زبیر و عبدالرحمن بن ابی بكر.... حسین بن علی(ع) سرانجام خروج می كند. اگر بر او پیروز شدی، از او درگذر كه حق خویشی دارد و حقش بزرگ و از نزدیكان پیامبر است....»(1)
ادامه مطلب...
 
برادران رسول خدا(ص) چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
حكايت
04 ارديبهشت 1396 ساعت 10:00
بارها خوانده و شنيده ايد كه رسول گرامى اسلام(ص) امام اول شيعيان، حضرت على(ع) را به عنوان برادر خود خطاب كرده است. قطعاً شما به عنوان يك شيعه هرگاه با اين سخن پيامبر اسلام(ص) برخورد كرده ايد، شادمان شده و از اين كه پيرو امامى هستيد كه رسول خدا او را برادر خود خوانده است، به خود باليده ايد. اما اگر بشنويد كه پيامبر اسلام(ص) همه مؤمنان آخرالزمان را نيز برادران خود دانسته و آرزوى ديدار آنها را كرده است چه حالى به شما دست مى دهد؟! به روايت زير توجه كنيد:
ادامه مطلب...
 
او پیامبر است چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
حكايت
04 ارديبهشت 1396 ساعت 10:00
 صدای در خانه که بلند شد از جا پرید و پابرهنه به سمت در دوید. دامن پیراهنش در هوا می‏رقصید. در را که باز کرد ابوطالب در چهارچوب در ظاهر شد، خستگی در چهره‏اش موج می‏زد. نگاهی به فاطمه انداخت همسرش مثل روزهای قبل نبود. روزهای قبل وقتی در می زد صدای قدمهای آهسته و آرام او را می‏شنید که به سمت در می‏آید اما امروز هنوز در نزده پابرهنه به سمت در دویده بود. چهره‏اش گلگون بود و از نگاهش معلوم بود می‏خواهد چیزی بگوید. با خودش گفت: نکند برای محمد اتفاقی افتاده باشد؟ پرسید: محمد کجاست؟
فاطمه با شنیدن اسم محمد چشمانش برق زد: رفته توی کوچه، رفته با بچه‏ها بازی کند! سر و صدای بچه‏ ها از توی کوچه می‏آید. ابوطالب نفس راحتی کشید و داخل خانه شد و در را پشت سرش بست و به طرف حصیری که زیر تنها نخل حیاط پهن بود رفت و رویش نشست.
ادامه مطلب...
 
مکافاتِ همیشه چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
داستان
04 ارديبهشت 1396 ساعت 05:00
ادامه مطلب...
 
رزق بی‌دریغ چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 1
داستان
28 فروردين 1396 ساعت 05:00
ادامه مطلب...
 
آن آقای کمان ابرو چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 1
یادداشت
25 فروردين 1396 ساعت 05:00
 ترسیده بود. قلبش به تندی میزد و نفس‌هایش به شماره افتاده بود. اضطراب و پریشانی تمام وجودش را فرا گرفته بود. گویی مرگ را در یک قدمی خود میدید. صدای خنده‌های گوشخراش شیطان که از آن نزدیکی‌ها شنیده میشد، دلش را بیشتر به لرزه میانداخت. بیش از این تاب دیدن این صحنه‌ی دلهره‌آور را نداشت. فرصتی برای اندیشیدن نیز نبود. باید کاری میکرد، باید هر چه زودتر خود را از گرداب وحشتی که در آن گرفتار آمده بود، نجات میداد. یک آن، تصمیمش را گرفت. پس دستان لطیف و لرزانش را روی چشم‌های درشت و سیاهش گذاشت تا برای چندمین بار شاهد گناهی دیگر از گناهان زشت و نابخشودنی فرزندان آدم نباشد. سپس بالهای شکوهمندش را از هم گشود، به پرواز درآمد و به سرعت نور خود را به آسمان رسانید. آنجا غمگین و دلشکسته روی تکّه ابر سفیدی نشست. بغض فرو خورده‌اش را رها کرد و شروع کرد به گریستن. صورت زیبایش خیس اشک شده بود. اندوه و دلواپسی تمام آسمان دلش را فرا گرفته بود. این هزارمین باری بود که بر گناهان فرزندان آدم زارزار میگریست و ناله سر میداد.
ادامه مطلب...
 
روزی معلوم چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 1
حكايت
22 فروردين 1396 ساعت 05:00
روزي اميرالمؤمنين علي(ع) مي‌خواست به مسجدي وارد شود. افسار استر خود را به مردي در بيرون مسجد داد و فرمود:
اين را نگاه دار تا من برگردم.
بعد از رفتن حضرت به داخل مسجد، آن مرد افسار استر را از حيوان جدا كرد و با خود برد. چند دقيقة بعد حضرت ازمسجد بيرون آمد و ديد كه استر هست و افسار نيست. نگاهي به دو درهم پولي كه در دست داشت، كرد و غلام خود را صدا زد و به او گفت:
ادامه مطلب...
 
<< شروع < قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 بعد > پایان >>

صفحه 101 - 150 از 1927

 

مستور

آخرین نظرات

خاطرات یک جاسوس

 

فروشگاه اینترنتی

 

همسايه‌ها


  



سبز آبی

پوسوم
فقط کانگورو و کوآلا نیستند که نماد استرالیا تلقی می شوند، چرا که پوسوم که امروزه کمیاب شده نیز جزو بومی های استرالیا است. نام دیگر این حیوان kuzu است و برخی نیز به آن صاریغ استرالیایی می گویند که با صاریغ امریکایی که بومی جنگل های امریکای جنوبی است، فرق دارد.
ادامه مطلب...