• Narrow screen resolution
  • Wide screen resolution
  • Increase font size
  • Decrease font size
  • Default font size
  • default color

ذره‌بين

ادامه مطلب...
 

داستان

ادامه مطلب...
 

معرفي كتاب

ادامه مطلب...
 
برگ نخست arrow داستان
داستان


خداوند را امتحان نکن! چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 1
داستان
10 اسفند 1395 ساعت 05:00
ادامه مطلب...
 
قیمت آرزو چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
یادداشت
10 اسفند 1395 ساعت 05:00
آیا هیچ به محک و معیاری که بشود با آن حد و اندازه آدمها و ارزش و جایگاهشان را تشخیص داد فکر کرده ای؟ در واقع میخواهم از تو بپرسم: بزرگی آدمها را با چی میشود سنجید؟
شاید بگویی هر کس بزرگی را در چیزی میبینید داشتن مال و منال، بزرگی میز و صندلی، قدرت و یا چیزهای دیگری از همین قبیل. اگر این طور باشد بزرگترین مردم کسانی اند چون: چنگیزخان مغول، هیتلر و یهودی سرگردانی که به پولهای بادآورده از نزول و رباخواریش مینازد.
پیش خودمان بماند؛ بسیاری از ما مردم بیآنکه بدانیم و یا بخواهیم در آرزوی روزی هستیم که بر صندلی رباخوارترینها و خونریزترینها تکیه بزنیم و متأسفانه در هوای آن روز نیز زندگی میکنیم و مقدماتش را فراهم می سازیم.
ادامه مطلب...
 
مرگ را جدی بگیریم چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
حكايت
09 اسفند 1395 ساعت 05:00
 ... به بندگى و طاعت بشتابيد پيش از آنكه جوانى به پيرى رسد، و بيمارى شما را از كار بيندازد، يا مرگ شما را بربايد، كه مرگ نابودكننده لذّتها، و تيره كننده خوشيها، و دوركننده اهداف است، ديداركننده اى است نامحبوب، مبارزى است مغلوب ناشدنى، جنايتكارى است غيرقابل انتقام، دامهايش به شما درآويخته، بلاهايش به شما احاطه كرده، پيكانهايش شما را هدف قرار داده، قهرش درباره شما بزرگ، جور و زحمتش بر شما پى درپى است، و چیزی نمانده كه ضربتش بر شما وارد نشود.
ادامه مطلب...
 
دین شکمی چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
داستان
03 اسفند 1395 ساعت 05:00
ادامه مطلب...
 
زمانه‌ی سبز چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
یادداشت
03 اسفند 1395 ساعت 05:00

همة كساني كه در ميان اين دنياي شلوغ و مملو از سر و صدا و رفت و آمد، گفتوگو دربارة «معني فراموش شده زندگي» را انتخاب كردهاند، از مردي سخن ميگويند كه يادآور زمانة سبز است و اوج جواني، او كه روح پنهان همة تابلوهاي نقاشي، همة قصهها و همة شعرهاي شاعران است.
ادامه مطلب...
 
عمل کنید! چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
حكايت
02 اسفند 1395 ساعت 05:00
 قطعاً تقواى الهى كليد درستى، و اندوخته قيامت، و رهايى از سلطه هر سلطه گر، و نجات از هر هلاكتى است.

خواهنده به كمك تقوا به مرادش مى رسد، و گريزان(از جهنّم) به وسيله تقوا نجات پيدا مى كند، و طالب مشتاق به آنچه كه رغبت دارد مى رسد.


ادامه مطلب...
 
خبر آمد خبری در راه است... چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
یادداشت
01 اسفند 1395 ساعت 05:00
 حتما تا به حال شده منتظر یک خبر خوش باشید!

خبر هایی که آبشاری ازنشاط را دررگهای انسان راه می اندازد...
ادامه مطلب...
 
چهار چهار چهار چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
داستان
26 بهمن 1395 ساعت 05:00
ادامه مطلب...
 
به خاطر مادرم چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 1
حكايت
23 بهمن 1395 ساعت 01:42
 ایام خوش امتحانات تموم شده بود و به جلسه ی قرآن می رفتیم. یکی از خانمها با اشک گفتن که میخوان ماجرای یکی از دخترهای فامیلشون رو برامون تعریف کنن . ما هم دوتا گوش خودمون داشتیم دو تا دیگه هم قرض گرفتیم ببینیم قضیه از چه قراره.

گفتن: یکی از دخترای فامیلمون که مادرش هم مریض احوال بود و خیلی هم مادرش رو دوست داشت، به خدا گفته بود اگه مادرم بمیره من از دین برمیگردم. از قضا مادرش فوت میکنه و دختر هم که سفت و سخت سر قولش مونده بوده شروع میکنه به ترک حجاب و غیره و رو آوردن به لهو لعب و غیره.
ادامه مطلب...
 
دختر بهشتی پیامبر(ص) چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
یادداشت
23 بهمن 1395 ساعت 01:42
 وقتی رسول محبوب من به خانه درآمد، انگار خورشید پس از چهل شام تیره ، چهل شام بی روزن، چهل شام بی صبح از بام خانه طلوع کرده باشد، دلم روشنی گرفت و من روشنی را زمانی با تمام وجود، باتک تک رگها و شریانهایم احساس کردم که نور حضور تو را در درون خویش یافتم.

آن حالات، حالاتی نبود که حتی تصور و خیالش هم از کنار ذهن ودل من عبور کرده باشد. کودکی دررحم مادر خویش با او سخن بگوید؟کودکی در رحم مادر خویش خداوندرا تسبیح و تقدیس کند؟ من شنیده بودم که عیسی - بر شوی من و اودرود - در گهواره سخن گفته بود ووحدانیت خدا و نبوت خویش را ازماذنه گهواره فریاد کرده بود.. و این همیشه برترین معجزه در اندیشه من بود اما من چگونه می توانستم باور کنم که کودکی در رحم مادرخویش با او به گفتگو بنشیند، او رادلداری دهد و پیامبری پدرش راشاهد و گواه باشد؟
ادامه مطلب...
 
نوازش مادری چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
داستان
19 بهمن 1395 ساعت 05:00
ادامه مطلب...
 
بناست یگانه بمانی چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
یادداشت
14 بهمن 1395 ساعت 10:00
 ... پریشان و آشفته از خواب پریدی و به سوی پیامبر دویدی.
بغض، راه گلویت را بسته بود، چشمهایت به سرخی نشسته بود، رنگ رویت پریده بود، تمام تنت عرق کرده بود و گلویت خشک شده بود. دست و پای کوچکت می لرزید و لبها و پلکهایت را بغضی کودکانه، به ارتعاش وا می داشت. خودت را در آغوش پیامبر انداختی و با تمام وجود ضجه زدی.
پیامبر، تو را سخت به سینه فشرد و بهت زده پرسید: چه شده دخترم؟
 تو فقط گریه می کردی.

پیامبر دستش را لا به لای موهای تو فرو برد، تو را سخت تر به سینه فشرد، با لبهایش موهایت را نوازش کرد و بوسید و گفت: حرف بزن زینبم! عزیز دلم! حرف بزن!  تو همچنان گریه می کردی. پیامبر موهای تو را از روی صورتت کنار زد، با دستهایش اشک چشمهایت را سترد، دو دستش را قاب صورتت کرد، بر چشمهای خیست بوسه زد و گفت:
ادامه مطلب...
 
دی هیدروژن مونوکسید چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 1
داستان
12 بهمن 1395 ساعت 05:00
ادامه مطلب...
 
بادبادکت را رها نکن چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
یادداشت
11 بهمن 1395 ساعت 05:00
اوّل، گمان می‌کنی رهایی، تجربه ای است که وقتی برای نخستین بار حسّش می کنی، عمق لذّتش را می‌فهمی. مثل همان حسّی که بعد از کلی تلاش، وقتی بادبادکم را هوا کردم، بی اختیار می خندیدم.
ادامه مطلب...
 
تو و عاشقانت چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
حكايت
09 بهمن 1395 ساعت 05:00
 بار خدايا، تو براى عاشقانت بهترين مونسى و براى انجام امور مهم آنان كه بر تو اعتماد نمايند، از همه شایسته تر و حاضرترى؛ آنان را در باطنشان مشاهده مى كنى، و به اسرارشان
آگاهى، و اندازه بينايي‌اشان را مى دانى؛ بنابراين رازهايشان نزد تو معلوم است  دلهايشان به جانب تو در غم و اندوه.
ادامه مطلب...
 
مـــردگی چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
داستان
05 بهمن 1395 ساعت 05:00
ادامه مطلب...
 
در مسیر بهشت چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 1
یادداشت
02 بهمن 1395 ساعت 08:53
 یادم هست سالها پیش دوستی داشتم که عاشق این بود که آتش نشان شود. محمد شجاع بود و دل بزرگی داشت. دلسوز بود و مهربان و همیشه خیرش به همه میرسید. بچه ها به شوخی شهید زنده صدایش میکردند و البته چند باری هم به من که رفیق صمیمی اش بودم گفته بود آرزویش شهادت است. دیپلم که گرفتیم تمام اخبار را پی گرفت تا خبر جذب سازمان آتش نشانی را شنید و بعد از مدتها دوره آموزشی سخت استخدام شد.
سالها از او بی خبر بودم. تا اینکه مدتی قبل او را دیدم. هنوز هم شاد بود و با روحیه و دلی بزرگ.
ادامه مطلب...
 
دلواپس چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
حكايت
02 بهمن 1395 ساعت 05:00
 راه، طولانی بود و بیابان خشک و سوزان. کاروان، در دل بیابان پیش می رفت. صدای زنگ شترها تنها صدایی بود که سکوت بیابان را می شکست. زمین، دهان تشنه را باز کرده بود تا هر چه را که می تواند ببلعد.

کم کم احساس ضعف و سستی کردم. دیگر مثل دوران جوانی توان سفر نداشتم، این بارهم اگر سفری تجارتی بود، هرگز دیارم را ترک نمی کردم.

دل توی دلم نبود. به همه گفته بودم که عازم سفر حج هستم. بار سی و یکم بود; اما فقط خدا می دانست که این دفعه برای کار دیگری حرکت کرده بودم. در دلم غوغا بود، آشوب بود، طوفان بود. نمی دانستم آیا موفق می شوم امام را ببینم یا نه! دوست داشتم قبل از این که بمیرم، خدمت امام برسم.

همسفرانم هر یک به گونه ای بودند. احساس می کردم چهره ها حالتی دیگر دارد. مردها، در حالی که روی شترها بودند، گاهی با هم صحبت می کردند. زنها اما، ساکت و آرام توی کجاوه ها نشسته بودند. بیابان خشک و یکدست بود. تا چشم کار می کرد، خاک بود و گرما. خورشید انگار هر چه آتش داشت بر سر کاروان می ریخت. عرق از شیارهای گردنم پایین می آمد و پوستم را می سوزاند. هر چه آب می خوردم باز هم عطش داشتم.
ادامه مطلب...
 
به ما نگفتند چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
یادداشت
01 بهمن 1395 ساعت 15:00
 گفتند: تو که بیایی خون به پا می کنی،جوی خون به راه می اندازی و از کشته پشته می سازی و ما را از ظهور تو ترساندند.
درست مثل اینکه حادثه ای به شیرینی تولد را کتمان کنند و تنها از درد زادن بگویند.
ما از همان کودکی، تو را دوست داشتیم. با همه فطرتمان به تو عشق می ورزیدیم و با همه وجودمان بی تاب آمدنت بودیم.
عشق تو با سرشت ما عجین شده بود و آمدنت ، طبیعی ترین و شیرین ترین نیازمان بود.
اما ... اما کسی به ما نگفت که چه گلستانی می شود جهان ، وقتی که تو بیایی.
همه، پیش ازآنکه نگاه مهرگستر و دستهای عاطفه تو را توصیف کنند، شمشیر تو را نشانمان دادند.
آری ، برای اینکه گلها و نهالها رشد کنند، باید علفهای هرز را وجین کرد و این جز با داسی برنده و سهمگین ، ممکن نیست.
ادامه مطلب...
 
تغییر اوضاع چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 1
داستان
28 دی 1395 ساعت 05:00
ادامه مطلب...
 
<< شروع < قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 بعد > پایان >>

صفحه 151 - 200 از 1927

 

مستور

آخرین نظرات

خاطرات یک جاسوس

 

فروشگاه اینترنتی

 

همسايه‌ها


  



سبز آبی

پوسوم
فقط کانگورو و کوآلا نیستند که نماد استرالیا تلقی می شوند، چرا که پوسوم که امروزه کمیاب شده نیز جزو بومی های استرالیا است. نام دیگر این حیوان kuzu است و برخی نیز به آن صاریغ استرالیایی می گویند که با صاریغ امریکایی که بومی جنگل های امریکای جنوبی است، فرق دارد.
ادامه مطلب...