• Narrow screen resolution
  • Wide screen resolution
  • Increase font size
  • Decrease font size
  • Default font size
  • default color

ذره‌بين

ادامه مطلب...
 

داستان

ادامه مطلب...
 

معرفي كتاب

ادامه مطلب...
 
برگ نخست arrow داستان
داستان


چرا ما قرآن مي خوانيم چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 12
حكايت
27 فروردين 1387 ساعت 13:57
 با اينکه چيزي از آن نمي فهميم؟
يک پيرمرد آمريکايي مسلمان همراه با نوه کوچکش در يک مزرعه در کوههاي شرقي کنتاکي زندگي مي کرد. هرروز صبح پدربزرگ پشت ميز آشپزخانه مي نشست و قرآن مي خواند. نوه اش هر بار مانند او مي نشست و سعي مي کرد فقط بتواند از او تقليد کند. يه روز نوه اش پرسيد :
ادامه مطلب...
 
حكايتي از زبان مسيح : چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
داستان
27 فروردين 1387 ساعت 02:45
ادامه مطلب...
 
ببين... نبين... چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 3
یادداشت
25 فروردين 1387 ساعت 02:18
 بلبل را ببین که حتی در قفس هم می خواند.
پروانه را ببین که حتی با وجود کوتاهی عمر، از پرواز دست نمی کشد.
طاووس را ببین که زشتی پاهایش، افسرده اش نساخته.
ادامه مطلب...
 
چشم بذارم؟ چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
داستان
18 فروردين 1387 ساعت 05:52
ادامه مطلب...
 
قرآن بر صليب چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
یادداشت
15 فروردين 1387 ساعت 03:12

 قرآن !‌ من شرمنده توام اگر به یك فستیوال مبدل شده ای حفظ كردن تو باشماره صفحه ،‌خواندن تو آز آخر به اول ،‌یك معرفت است یا یك ركورد گیری؟ای كاش آنان كه ترا حفظ كرده اند ،‌حفظ كنی ، تا اینچنین ترا اسباب مسابقات هوش نكنند . 

ادامه مطلب...
 
مزاحی پیامبرانه چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
حكايت
11 فروردين 1387 ساعت 04:40
 پیامبر صلی الله علیه و اله وسلم پیر زنى را از قبیله اشجع دید فرمود:
پیر زن داخل بهشت نخواهد شد،زن نشست و شروع به گریه كرد،
ادامه مطلب...
 
آخرین شمع چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
داستان
11 فروردين 1387 ساعت 03:29
ادامه مطلب...
 
سه چشم پزشک چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 4
یادداشت
04 فروردين 1387 ساعت 00:56

پرده اول
شاید سال 77 یا 78 بود که من مادرم را برای یک مشکل چشم پزشکی نزد یک متخصص بردم. کسی که باید برای دیدنش از چند فیلتر گذر می کردیم. میگفتند مریض جدید نمی پذیرد. ما به ناچار دست به دامن یکی ارز آشنایان و بستگان شدیم تا این دیدار انجام شد.

ادامه مطلب...
 
ما چقدر زود باوریم چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
داستان
28 اسفند 1386 ساعت 14:41
دانشجويى که سال آخر دانشکده خود را مى‌گذراند به خاطر پروژه‌اى که انجام داده بود جايزه اول را گرفت. او در پروژه خود از ٥٠ نفر خواسته بود تا دادخواستى مبنى بر کنترل سخت و يا حذف ماده شيميايى «دى‌هيدروژن مونوکسيد» توسط دولت را امضا کنند و براى اين خواست خود دلايل زير را عنوان کرده بود:
ادامه مطلب...
 
بهشت و جهنم چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
داستان
26 اسفند 1386 ساعت 06:10
ادامه مطلب...
 
آخرین امید (قسمت آخر) چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
حكايت
24 اسفند 1386 ساعت 02:26

 سالها طول می کشد تا زمین از لوث دشمنان خدا پاک شود، سالها طول می کشد تا فریاد «یا لثارات الحسین» جهانگیر شود.
در دادگاه الهی، دشمنان حسین (ع) را مجازات سختی می کنی...
و در صحن دادگاه ثابت می کنی حق با علی(ع) است.

ادامه مطلب...
 
همت کنیم همت شویم! چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
حكايت
19 اسفند 1386 ساعت 23:21
شب عملیات بود. به همراه حاج همت توی دیدگاه ایستاده بودم، با بی سیم و تجهیزات.
آن شب دلم می‌خواست كه به همراه سایر رزمندگان جلو بروم، ولی حاجی موافقت نمی‌كرد. هر چه اصرار و التماس كردم، فایده‌ای نداشت. می‌گفت: «من این‌جا بیشتر به شما احتیاج دارم. می‌خواهم تو را به این ‌طرف و آن ‌طرف بفرستم و كارهای زیادی دارم. باید همین‌جا بمانی.»
ادامه مطلب...
 
شما با خدا نسبت دارید؟ چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
داستان
19 اسفند 1386 ساعت 11:47
ادامه مطلب...
 
پرواز چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
داستان
12 اسفند 1386 ساعت 03:23
ادامه مطلب...
 
آخرین امید(قسمت چهارم) چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
حكايت
10 اسفند 1386 ساعت 04:59
 چشمت که به دستهای خالی مردم می افتاد، دلت شور می افتاد که نکند تنهایی آزارشان داده باشد. چشم نگرانت همیشه به دنبال دلهای غمدیده بود که آرامشان کنی با یک اشاره. به نگاهی از گوشه ی چشم، تمام سنگها، گل می شد تا مبادا بر سر راه امتت مانعی باشد.
اما، مردم؛
ادامه مطلب...
 
توكايي در قفس چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
داستان
05 اسفند 1386 ساعت 03:12
ادامه مطلب...
 
عالم و آدم چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
داستان
27 بهمن 1386 ساعت 11:09
ادامه مطلب...
 
آخرین امید(قسمت سوم) چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
حكايت
25 بهمن 1386 ساعت 04:53
 برای تو همین بس بود که خود را از تیغ دشمنان نجات دهی. نجات جان تو برابر بود با نجات جان نسل ها، سالها، انسانها... . این تو فقط تو نبودی که می گفتی «عمو جان کنار برو من برای نماز خواندن بر پدرم از تو شایسته ترم...» این صدا انعکاس سالها پیش بینی و قرن ها انتظار بود.
ادامه مطلب...
 
دنیا به کوچکی گردو! چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
داستان
19 بهمن 1386 ساعت 03:59
ادامه مطلب...
 
آخرین امید(قسمت دوم) چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
حكايت
17 بهمن 1386 ساعت 15:10
 زن ساعتي پيش از از خوشحالي نمي دانست چه كند و حالا از فرط دلتنگي.
پسر زيبا و تازه متولد شده اش را ديده بود كه بر دست هاي فرشتگان تا دل آسمان بالا برده مي شد.
بي تاب و قرار هر روز، با چشمي اشكبار به آسمان مي نگريست و در دل ديدار دوباره نوزاد را داشت.
ادامه مطلب...
 
<< شروع < قبل 31 32 33 34 35 36 37 38 39 بعد > پایان >>

صفحه 1851 - 1900 از 1927

 

مستور

آخرین نظرات

خاطرات یک جاسوس

 

فروشگاه اینترنتی

 

همسايه‌ها


  



سبز آبی

پوسوم
فقط کانگورو و کوآلا نیستند که نماد استرالیا تلقی می شوند، چرا که پوسوم که امروزه کمیاب شده نیز جزو بومی های استرالیا است. نام دیگر این حیوان kuzu است و برخی نیز به آن صاریغ استرالیایی می گویند که با صاریغ امریکایی که بومی جنگل های امریکای جنوبی است، فرق دارد.
ادامه مطلب...