• Narrow screen resolution
  • Wide screen resolution
  • Increase font size
  • Decrease font size
  • Default font size
  • default color

ذره‌بين

ادامه مطلب...
 

داستان

ادامه مطلب...
 

معرفي كتاب

ادامه مطلب...
 
برگ نخست arrow داستان
داستان


صدای زنگ کاروان هنوز به‌گوش می‌رسد؟! چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
حكايت
30 مهر 1394 ساعت 15:45
اولین روزهای محرم است و من، تازه به مکه رسیده‌ام! به حریم امن الهی! هوا گرم است و من، کم‌طاقت! امّا با همه‌ی خستگی، پُرسان پُرسان از حسین‌(ع) سراغ گرفتم.
ادامه مطلب...
 
چرا بر سیاهی لشکر دشمن افزودی؟ چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
حكايت
30 مهر 1394 ساعت 15:41
ابن رياح‏(1) روايت می‌کند: كورى را ديدم كه در صحنه‌ی كربلا در میان لشکر ابن‌زیاد حاضر بود و از علّت كورى از وى پرسيدم.
گفت: در روز عاشورا در كربلا حضور داشتم بدون اينكه از نيزه و شمشير و تير استفاده كنم، بعد از شهادت امام حسین (علیه السلام)، به خانه‏ام بازگشتم و بعد از نماز عشا خوابیدم. در رؤيا ديدم يكى گفت: دعوت پيامبر(صلّى اللَّه عليه و آله) را اجابت كن. گفتم: مرا با او چه‌كار؟ گريبانم را گرفت و كشيد و نزد پيامبر(ص) برد.
ادامه مطلب...
 
جان تو و جان این آقا... چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
حكايت
30 مهر 1394 ساعت 15:39
نه خسته و از نفس افتاده، که پر شور و نفس زنان بر زمین افتاد. انگار نه انگار که در میان گردبادی از خاک و شن داغ صحرا، بر زمین افتاده و جان می بازد؛ گویی پیردامادی بود که برای رفتن به خانه ی نوعروس زیبایش، حنای خونین به ریش سپید بسته است. «مُسلم بن عوسجه» بی رمق، بر زمین افتاد. دیگر توانی نداشت تا شمشیر بالا بیاورد و خونی در رگهایش نمانده بود تا فدای مولایش حسین بن علی(علیه السلام) کند. چشمانش نگران غریبی مولایش بود؛ امّا دلش، قرص قرص از تحقّق وعده های او.
ادامه مطلب...
 
جاماندگان: عبدالله(1)! یادت هست...؟ چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
حكايت
29 مهر 1394 ساعت 16:45
منبع تصویر: khamenei.irگاهی در نقطه ای تاریک نشسته ای و دنیای رو به رویت سیاه است. زخم های روح و جان و جراحت جسم، دست و بال دل و فکرت را برای هر جرقه ای در ایده هایت بسته است و منتظر راه حل و فکر بکری هستی تا چیزی را بیان کنی؛ امّا چگونه و چطور نمی دانی؟! منتظر معجزه ای هستی. منتظر هستی تا عقده دل بگشایی و حرف هایت را فریاد بزنی. دیگر نمی توانی خود را در همین جسم و روح حقیر خود بگنجانی و می خواهی پرواز کنی؛ اما چگونه نمی دانی؟
ادامه مطلب...
 
عطش: آب، قسمتم نبود... چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
حكايت
28 مهر 1394 ساعت 18:23
 تنش شوره‌زار بود. خون‌های دلمه بسته و خشک، ردّی از سوزش بر سراسر بدنش انداخته بود و عرق، از پیکار بی‌امان جنگی نابرابر، تمام تنش را با نمک پوشانده بود و آه از وقتی که خون و عرق به هم می‌آمیخت. آفتاب «کوفه»، نه آنکه فقط داغ باشد؛ که گویی قرار بود حرارتش، او را بسوزاند و اینک حس کردن خنکای آب زلالی که از درون کوزه تراوش می‌کرد، جگرش را هم می‌سوزاند. مُسلم(علیه السلام) زبان خشکش را بر گرد دهان کویری چرخاند و از میان لبهایی که با شمشیر دو پاره شده بود، با صدای ضعیف گفت: «از آن کوزه به من آبی بدهید.» و ناجوانمردانه‌ترین سخن را شنید: «مى‏بينى چقدر اين آب خنک است؟ به خدا قطره‌ای از آن نخواهى چشيد تا حميم جهنّم را بچشى!»
ادامه مطلب...
 
پروردگارم، به تو می‌نازم چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
یادداشت
26 مهر 1394 ساعت 18:10
می نازم به خالقم که این فرصت را مهیا کرد تا بخوانم: «إِيَّاكَ نَعْبُدُ وَ إِيَّاكَ نَسْتَعين‏»(1)؛
می‌نازم به خالقم که در وقت تلاطم‌ بنده اش می‌فرماید:  «أَلا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوب»(2)؛
می‌نازم به خالقم که از همه به من نزدیکتر است: «يَا مَنْ‏ هُوَ أَقْرَبُ‏ إِلَيَ‏ مِنْ‏ حَبْلِ‏ الْوَرِيد»(3)؛
می‌نازم به خالقم که مرا از جنس اشرف مخلوقات نامید و خود را تحسین کرد که انسان را آفرید؛(4)
ادامه مطلب...
 
بر مدار عشق: شیخ کبیر، جابر بن عروة غفاری چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
سرگذشت نامه
23 مهر 1394 ساعت 05:41
 آن روز آنقدر پیر و سالخورده شده بود که ابروان سپیدش روی چشمانش را گرفته بود. شیخ کبیر، جابر بن عروة غفاری، از شیوخ شیعه کوفه بود.
در زمان رسول خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) در کنار ایشان، در غزوات پیامبر(ص) شمشیر زد. در جنگ های حنین و بدر هم یاری رسان ایشان بود؛ اما آن روزها تقدیرش شهادت نبود. (1)
ادامه مطلب...
 
لبخند به مرگ چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 3
داستان
22 مهر 1394 ساعت 16:02
ادامه مطلب...
 
چهره های اصیل چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 1
داستان
14 مهر 1394 ساعت 18:56
ادامه مطلب...
 
لحظه های هراس چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 1
یادداشت
12 مهر 1394 ساعت 19:14
دارم به لحظه‌های هراس آدم‌ها فکر می‌کنم. هراسی که وقتی مرگ دنبالت می‌کند به جانت می‌افتد... می‌خواهد کودکی سوری باشد که اسلحه به رویش بلند شده، یا دست نیمه جان آدمی که به انتظار کمک در هوا تکان می‌خورد و بعد بی‌پاسخ روی زمین رها می‌شود.
ادامه مطلب...
 
فرزند خطّاب هلاک می‌شد؛ اگر علی(ع) نبود چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
حكايت
10 مهر 1394 ساعت 05:51
از حذیفه بن یمان نقل شده است: وی عمر بن خطّاب را دید، عمر به او گفت: چگونه صبح کردی، ای ابن یمان؟!
گفت: می خواهی چگونه صبح کرده باشم؟! صبح کرده ام در حالی که حقّ را خوش ندارم، و فتنه را دوست دارم، و گواهی می دهم به آن چه ندیده ام، و بدون وضو صلات انجام می دهم، و در زمین چیزی دارم که خداوند در آسمان ندارد.
ادامه مطلب...
 
برادر رسول خدا(ص) را کشتند چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
حكايت
09 مهر 1394 ساعت 20:05
روزگار بالا و پایین زیاد دارد. گاهی ظالمی حق و جایگاه مظلومی را می گیرد و باقی مردمان روزگار می ایستند و فقط نگاه می کنند. پس از رحلت رسول خدا(ص) مردم غدیر را از یاد بردند و ظالمان حق علی (ع) و اولاد او را غصب کردند.
ادامه مطلب...
 
پیام ناقوس چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
حكايت
09 مهر 1394 ساعت 20:02
حارث با شتاب از پله‌های کلیسا بالا می‌رفت تا به جایی برسد که راهب در کنار ناقوس ایستاده بود. راهب با تعجّب به دویدن با عجله او نگاه کرد و با نگاهش پرسید: «چه چیزی تو را به اینجا کشانده است؟!» حارث، صاف ایستاد و صدایش را صاف کرد و گفت: «در راه که می آمدیم، صدای ناقوس کلیسا را شنیدم. آن را همانگونه که نواختی، دوباره بنواز تا تفسیر آهنگ آن را به تو بگویم.»
ادامه مطلب...
 
ابلیس لعین از غدیر تا سقیفه چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
حكايت
09 مهر 1394 ساعت 19:46
خورشید به وسط آسمان رسید. آن روز گویی تمام گرمایش را به یک باره بر زمین عرضه کرده بود. کسانی که به چشمه ی غدیر خم رسیده بودند، ایستادند و کسانی که رفته بودند، در حال برگشتن بودند. رسول خدا(صلی الله علیه و آله) با عرقچین پیشانی شان را پاک کردند و بر بالای تپه ای از جهاز شتر ایستادند و ماجرای خلافت و جانشینی امیر المومنین حضرت علی (علیه السلام) شروع شد... .
ادامه مطلب...
 
نذر امام هادی(علیه السلام) چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 1
حكايت
07 مهر 1394 ساعت 16:30
 طبیب نگاهی به زخم پهلوی متوکل انداخت و گفت: «ای خلیفه، این زخم به دلیل عفونت زیادی که در آن جمع شده، روز به روز ورم اش بیشتر می شود».
متوکل ناله ای کرد و گفت: «فکر چاره باشید که این درد مرا از پای در می آورد».
ادامه مطلب...
 
غروب خنده هایت نزدیک است چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
یادداشت
06 مهر 1394 ساعت 10:40
ایستاده ای و خنده های مستانه ات همه جا را پر کرده است. سربازانت در مقابلت خوب رژه می روند و دلت خنک که نه هر لحظه داغ تر می شود.
حس میکنی داری نزدیک و نزدیک تر می شوی به آرمانت و قسمی که خورده ای برای گمراهی بشر.
تو را می گویم لعینِ رانده شده. تو را می گویم که نشسته ای و تکیه زده ای و می خندی ازین همه جهل عده ای که چه ساده بنده ات شده اند.
انگار که دارد باورت می شود کسی شده ای؟
ادامه مطلب...
 
راز سالم ماندن جسد چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 1
حكايت
31 شهریور 1394 ساعت 04:25
در عملیات کربلای چهار در شلمچه اسیر شد. جراحاتش خیلی بود. آنقدر که حتی یک لحظه هم خواب نداشت و مسکن های قوی هم تأثیری بر دردش نمی گذاشت. روده ها و معده اش کاملا به هم پیچیده بودند و آنقدر جراحاتش زیاد بود که عمل دفع از طریق شکم انجام می شد.
ادامه مطلب...
 
راهنمای کامل چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
حكايت
30 شهریور 1394 ساعت 04:16
طول و عرض اتاق را پا می گذاشت و با خود اندیشه می کرد. دلش می گفت: اگر بروی رفاه زن و فرزندانت را فراهم کرده ای؛ مگر نه اینکه این همه سال کوشید¬ی تا آنان در آسایش و دور از هر سختی زندگی کنند. عقل اما می گفت: بروی آخرتت را سوزانده ای؛ چرا که خواهی نخواهی شریک جرمشان شده ای و همراه ظلمهایشان. میان دل و عقل مانده بود؛ یکی دعوتش می کرد به زیبایی و رفاه و آسایش دنیوی، دیگری او را فرا می خواند به زیبایی¬ و آسایش¬ و رفاه اخروی... و مرد درمانده بود و کلافه. آنقدر به راه رفتن ادامه داد که سرگیجه گرفت ... لحظه ای ایستاد و در آینه کوچک اتاق نگاه کرد و با صدای بلند از خود پرسید: یعنی چه کنم؟ و فریاد زد: خدایا! کلافه شدم، بالاخره چه کنم...
ادامه مطلب...
 
خدمتگزار صادق چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
حكايت
23 شهریور 1394 ساعت 05:41
منبع تصویر: ravifa.comخورشید به وسط آسمان رسیده بود. کاروانیان خسته شده بودند و تا به چشمه ی آب و چند درخت سایه دار رسیدند بساط ناهار را پهن کردند.
مرد سجستانی اولین بار بود که با امام جواد (علیه السلام) همسفر شده بود و آنقدر از این اتفاق خوشحال بود که دائم در کنار حضرت(ع) می نشست و وقت ناهار هم اجازه خواست تا غذایش را با ایشان بخورد.
ادامه مطلب...
 
معجزه ى صلوات چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
حكايت
23 شهریور 1394 ساعت 05:37
منبع تصویر: basijpress.irتسبيح را در دست راستش گرفته بود و پشت سر هم صلوات مى فرستاد: اللهم صل على محمد و آل محمد. دوستش كه مدت ها از او بى خبر بود، به ديدنش آمده بود. از ديدن اين صحنه بسيار تعجب كرد و گفت:
- چرا صلوات مى فرستى؟
- مگر بد است؟
- نه، اتفاقا خوب است! اما چه خبر است! هر چيز حد و اندازه دارد. خسته نمى شوى؟ اگر من باشم، خسته مى شوم!
ادامه مطلب...
 
<< شروع < قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 بعد > پایان >>

صفحه 351 - 400 از 1925

 

مستور

آخرین نظرات

خاطرات یک جاسوس

 

فروشگاه اینترنتی

 

همسايه‌ها


  



سبز آبی

پر سر و صداترین جانور دنیا
 این حشره که قایقران کوچک آبی یا Micronecta scholtzi نامیده میشود کمتر از ۲ میلیمتر طول دارد اما این جانور کوچک پر سر و صداترین حیوان روی زمین است. این حشره آبزی که در اروپا بسیار دیده می شود می تواند صدایی به بلندی ۹۹.۲ دسی بل تولید کند.
ادامه مطلب...