• Narrow screen resolution
  • Wide screen resolution
  • Increase font size
  • Decrease font size
  • Default font size
  • default color

ذره‌بين

ادامه مطلب...
 

داستان

ادامه مطلب...
 

معرفي كتاب

ادامه مطلب...
 
برگ نخست arrow داستان
داستان


مردی به بی کرانگی حضرت عبد العظیم(ع) چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
یادداشت
10 مرداد 1394 ساعت 07:46
 عجیب نیست از این سلسله، که از میانه شان لاله ای به وسعت قرن ها روییدن بگیرد.
و از این تبار، مردی به بی کرانگی حضرت عبد العظیم، زیستن!
عجیب نیست؛ وقتی تاریخ، تنفس حیات علی (ع) و زهرا(س) را در زیر این سقف لایتناهی، تجربه کرده باشد.
ادامه مطلب...
 
مسکّن قلبها: اشک پیامبر (ص) برای شهادت جعفر بن ابیطالب چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
حكايت
03 مرداد 1394 ساعت 20:30
 حضرت رسول (ص) همراه چند نفر راهی خانه ی جعفر بن ابیطالب شدند. حضرت (ص) کوبه ی در را کوبیدند و وارد شدند. لحظاتی با آرامش همیشگیشان نشستند و بعد رو به اسماء بنت عمیس، همسر جعفر، فرمودند: عبدالله فرزند جعفر را به نزد من بياوريد.
ادامه مطلب...
 
جایزه رمضان! چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 1
داستان
26 تیر 1394 ساعت 20:56

 
ادامه مطلب...
 
تو هم بیا وآقایی کن! چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 1
یادداشت
26 تیر 1394 ساعت 20:15
 «ای کسانی که ایمان آورده‌اید؛ روزه بر شما نوشته شد همان‌طور که بر پیشینیان شما نیز نوشته شده بود؛ باشد که تقوا پیشه کنید.»
لحن آیه آن‌قدر صریح و بی چون و چراست که حرص آدم درمی‌آید. «کتب علیکم الصیام...»؛ روزه برای شما نوشته شد! نه جای اعتراضی هست نه چون و چرایی. نه کسی هست که بپرسم؛ کی نوشته؟ چرا نوشته؟ چرا نظر من را نخواسته وقتِ‌ نوشتن؟‌چرا باید قبول کنم؟ چرا باید زیر بار بروم توی این گرمای چهل و چند درجه، هفده هجده ساعت غذا نخورم، آب نخورم؟!
ادامه مطلب...
 
قرار نبود صورتک زرد به نشانه سفت بغل کردن بفرستیم چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 1
یادداشت
25 تیر 1394 ساعت 21:28
 قرار نبوده تا نم باران زد، دست پاچه شویم و زود چتری از جنس پلاستیک روی سر‌ بگیریم مبادا مثل کلوخ آب شویم....
قرار نبوده این قدر دور شویم و مصنوعی!
ناخن های مصنوعی، دندان های مصنوعی، خنده های مصنوعی، آواز‌های مصنوعی، دغدغه های مصنوعی...
ادامه مطلب...
 
مسکّن قلبها: گريه پيامبر (ص) برای دختر زاده‏ اش امامه چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
حكايت
23 تیر 1394 ساعت 20:43
 روزی یک از دختران پیامبر (ص) در حالی که روی دستانش کودکی معلول را گرفته بود، نزد ایشان آمد و با ناراحتی گفت: آقا جان! دخترم معلول است.
حضرت رسول (ص) نگاهی به کودک انداختند و فرمودند: آنچه خداوند مى‏گيرد از آن خودش است و آنچه عطاء مى‏كند، نيز از آن اوست.

ادامه مطلب...
 
نامه ی ناخوانده چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
داستان
21 تیر 1394 ساعت 08:55
ادامه مطلب...
 
خضر نبی(ع) در سوگ امیر چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 1
حكايت
16 تیر 1394 ساعت 16:35
 اسید بن صفوان روایت می‌ کند:
روزى كه امیر المؤمنین(ع) وفات كرد، گریه شهر را به لرزه در آورد و مردم مانند روز وفات پیغمبر(ص) وحشت زده شدند. مردى گریان و شتابان و «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیهِ راجِعُونَ » گویان پیدا شد و مى گفت: «امروز خلافت نبوّت بریده گشت» تا به در خانه اى كه امیر المؤمنین(ع) در آن بود، رسید.
ادامه مطلب...
 
عابر بانک چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 1
داستان
12 تیر 1394 ساعت 15:47
ادامه مطلب...
 
گنجینه علم چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
حكايت
10 تیر 1394 ساعت 20:37
 حکایتی از امام حسن در کتب اهل سنّت
مرد گستاخانه سخن امام حسن مجتبی(علیه السلام) را قطع کرد و دستش را به سوی او گرفت و او را نشان جمع داد. گویی که با اشاره بخواهد به آنان بفهماند عامل صلح با معاویه هموست. مرد فریاد زنان به حسن بن علی(ع) گفت: «ای سیاه کننده چهره ی مؤمنین!»
ادامه مطلب...
 
برای زهرا مادری کن چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 1
حكايت
06 تیر 1394 ساعت 05:29
منبع تصویر: Photo.aqr.irحال و هوای خانه ی رسول خدا (صلی الله علیه و آله) آن روزها پر از غم و اندوه بود. حضرت خدیجه (سلام الله علیها) در حالی که تاب و توانی در بدن نداشت، در بستر آرمیده بود و اشک می ریخت.
ادامه مطلب...
 
کریم ترین: پربها تر از آبرو چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
حكايت
03 تیر 1394 ساعت 21:06
 مردى حاجتش را نزد امام حسن(علیه السلام) آورد. آن حضرت به او فرمودند:
«حاجتت را بنويس و به ما بده»
وقتی نامه‌ ى او را خواند، دو برابر خواسته‌ اش به او بخشيد. يكى از حاضرين گفت: اين نامه چقدر براى او پربركت بود، اى پسر رسول خدا!
ادامه مطلب...
 
راضی ام به رضای تو چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 2
داستان
02 تیر 1394 ساعت 19:25
ادامه مطلب...
 
چند بار مردنت تکرار شد تا بمیری... چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 3
یادداشت
26 خرداد 1394 ساعت 12:28
 هوایِ داغِ جنوب...
لباسِ تنگ، چسبان و پلاستیکیِ، غواصی...
درست تا زیرلبت را محکم پوشانده...
دست و پاهای بسته...
دراز به دراز، کنارِ رفقایِ جوان، زخمی و ترسیده ات...
نمیدانی چه میشود... تیر خلاص یا شکنجه در اردوگاه...!؟
ادامه مطلب...
 
زمخت نباشیم چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
حكايت
23 خرداد 1394 ساعت 21:28
ته پیاز و رنده رو پرت کردم توی سینک، اشک از چشم و چارم جاری بود. در یخچال رو باز کردم و تخم مرغ رو شکستم روی گوشت، روغن رو ریختم توی ماهیتابه و اولین کتلت رو کف دستم پهن کردم و خوابوندم کف‌ش، برای خودش جلز جلز خفیفی کرد که زنگ در را زدند.
ادامه مطلب...
 
مسکن قلبها: خستگی ناپذیر چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
حكايت
21 خرداد 1394 ساعت 06:06
 ازهمان روزهای ابتدایی جنگ کمتر ابراهیم به تدریس می رسید تا اینکه تماماً در جبهه بود. گروهی راه افتاده بود به نام گروه چریکی نامنظم شهید اندرزگو . رزمنده هایی پرتوان ومخلص که قرار بود عملیات شناسایی انجام دهند و فرمانده گروه ابراهیم.
ادامه مطلب...
 
آقا زاده چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 1
داستان
10 خرداد 1394 ساعت 19:47
ادامه مطلب...
 
مُسکن قلبها: عشق بازی با خدا چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
حكايت
09 خرداد 1394 ساعت 19:34
 منوچهر در عملیات کربلای پنج بدجوری شیمیایی شد. تنش تاول می زد و از چشمانش آب می آمد.
سال شصت و هفت مسئول پادگان بلال كرج شد. گاهي براي پاكسازي و مرزداري مي‌رفت منطقه. هر بار كه مي‌آمد، لاغرتر و ضعيف تر شده بود.
نمي‌توانست غذا بخورد. مي‌گفت: دل و روده‌ام را مي‌سوزاند. همه‌ي غذاها به نظرش تند بود. هنوز نمي‌دانستيم شيميايي چيست و چه عوارضي دارد. دكترها هم تشخيص نمي‌دادند. هر دفعه مي‌برديمش بيمارستان، يك سرم مي‌زدند، دو روز استراحت مي‌داند و مي‌آمديم خانه.
ادامه مطلب...
 
حضرت سجاد (ع)، ضامن آهو چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 1
حكايت
03 خرداد 1394 ساعت 04:29
 آهو پاهایش را به زمین می کوبید و همهمه می کرد. انگار می خواست چیزی را بفهماند. حاضران مات و مبهوت به حیوان نگاه می کردند و در جایشان میخکوب شده بودند. امام سجاد (ع) سری تکان دادند و جواب آهو را دادند.
ادامه مطلب...
 
ما را به میزبانی صیاد، الفتی است... چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
حكايت
02 خرداد 1394 ساعت 05:49
اگر این فکر مثل جرقه ای به ذهنش نزده بود، شاید هیچگاه آن راز فاش نمی شد و قطعا من هم امروز آن را برای شما حکایت نمی کردم.
از سادات بزرگوار نجف بود. در جوار حرم علی ابن ابیطالب (ع) کدام دل است که آرام و قرار نگیرد. آن هم دل بی قرار کسی همچو او که سال ها کبوتر آن حرم بود.
ادامه مطلب...
 
<< شروع < قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 بعد > پایان >>

صفحه 351 - 400 از 1885

 

مستور

آخرین نظرات

خاطرات یک جاسوس

 

فروشگاه اینترنتی

 

همسايه‌ها


  



سبز آبی

سوسک‌های قرآن خوان
حشرات کامل olivieri P. که نام محلّی آن در ایران «قرآن خوانک» است، در حدود 30 تا 40 میلی متر طول دارند و پهنای بدن آن در عریض ترین قسمت تا 20 میلی متر می رسد . شاخک هایشان ده مفصلی است که در حشره نر 7 مفصل و در حشره ماده 5 مفصل به صورت ورقه ای (Lameli Form  ) در آمده است .
ادامه مطلب...