• Narrow screen resolution
  • Wide screen resolution
  • Increase font size
  • Decrease font size
  • Default font size
  • default color

ذره‌بين

ادامه مطلب...
 

داستان

ادامه مطلب...
 

معرفي كتاب

ادامه مطلب...
 
برگ نخست arrow داستان
داستان


دختر اسد، مادر اسد الله (س) چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
سرگذشت نامه
20 فروردين 1394 ساعت 20:15
«من بر همه ی زنان گذشته برتری داده شدم؛ زيرا آسيه دختر مزاحم، خدا را، در جایی که پرستش خدا خوب نبود، از روی ناچاری پنهانى پرستيد و مريم دختر عمران، نخل خشک را به دست خود جنبانيد تا از آن خرماى تازه چيد و خورد و من در خانه ی محترم خداوند وارد شدم و از ميوه ی بهشت و بار و برگش خوردم و زمانی که می‌ خواستم بيرون بیايم، ندادهنده ای آواز داد:  «اى فاطمه! نامش را على بگذار که او على است و خداى اعلى مي فرمايد: من نام او را از نام خود گرفتم و به ادب خود آداب دانش کردم و پیچیده ترین علم خود را به او آموختم و اوست که بت‏ ها را در خانه ی من مي شکند و اوست که در بام خانه ‏ام اذان مي گويد و مرا تقديس و تمجيد مي کند...»(1)
ادامه مطلب...
 
آمنه (س)، مادر خورشید چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
سرگذشت نامه
20 فروردين 1394 ساعت 20:12
دیگر وقتش بود که عبدالله، کوچکترین پسر عبدالمطلب (علیه السلام) نیز سروسامان بگیرد. همان جوان با ایمانی که تمام قبایل، بر درستکاری و پاک بودنش قسم می خوردند و برای وصلت با او، هرکاری می کردند. امّا پدر برای فرزندش بهترین را انتخاب کرده بود و به او گفت: «پسرم آمنه دختری است از خویشان تو و در مکه مانند او دختری نیست.» و ادامه دادند: «سوگند به عزت و جلال خداوند، که در مکّه دختری مثل او (آمنه) نیست؛ زیرا او با حیا و با ادب است و نفسی پاکیزه دارد و عاقل و فهیم و دین باور است.»(1)
ادامه مطلب...
 
خدیجه (س)؛ افتخار خداوند چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
سرگذشت نامه
20 فروردين 1394 ساعت 20:04
گشت و گذار در آسمان ها تمام شده بود. هنگام بازگشت رسیده بود و باید می رفت. هرچند برایش سخت بود تا از آن همه زیبایی و عظمت دل بکند و سخت تر آنکه آن همه نزدیکی به صمیمی ترین دوست را رها کند و بازگردد به زمین! هنگام خداحافظی، یک لحظه برگشت و به همراه امینش گفت: «آیا حاجتی در زمین داری که برایت انجام دهم؟» جبرئیل (علیه السلام) گفت: «حاجت من این است که سلام خداوند و سلام مرا به خدیجه (سلام الله علیها) برسانی.» (1)
ادامه مطلب...
 
فقری بهتر از ثروت چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 12
داستان
15 فروردين 1394 ساعت 19:00
ادامه مطلب...
 
مسکّن قلبها: مادر و دختر پتویی چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
حكايت
02 فروردين 1394 ساعت 08:19
 «یک مرتبه، مرا بر روی تختی خواباندند و دست‌ها و پاهایم را از طرفین بستند، وقتی شکنجه‌گر وارد اتاق شد، سیگار روشنی بر لب داشت، بلافاصله آن را روی دستم خاموش کرد و همراه با ضجه و ناله من به مسخره گفت «آخ! سیگارم خامومش شد!» و دوباره سیگار دیگری روشن کرد، این بار آن را بر روی جاهای حساس بدنم خاموش کرد که از تمام سلول‌هایم درد برخواست.
ادامه مطلب...
 
پدر! مادر! ما متهمیم چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
داستان
25 اسفند 1393 ساعت 18:19
ادامه مطلب...
 
زور کی بیشتره؟ چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
حكايت
23 اسفند 1393 ساعت 18:01
در بین عراقی‌ها، استواری بود به نام محمود، با اینکه کینه و عنادش در حدّ کینه و عناد کریم نبود، ولی بچه‌ها را زیاد اذیت می‌کرد.
بین اسراء روح الله نامی بود که از بچّه های مخلص ارتش بود و در اردوگاه مسئولیت آشپزخانه را به عهده‌ اش گذاشته بودند. روح الله از آن کشتی کج کارهای درجه یک بود که هیکل درشت و سنگینی داشت. معمولاً کمتر کسی حریف می شد که بتواند مچ دست او را بخواباند.
ادامه مطلب...
 
کاش بخوابی چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
داستان
16 اسفند 1393 ساعت 19:51
ادامه مطلب...
 
زینب(س) شرح است چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 1
یادداشت
05 اسفند 1393 ساعت 02:24
منبع تصویر: zainabie.comدنیا اگر خودش را گم نکرده بود، معنای حرف‌ها و دردهای زینب(س) را بهتر می‌فهمید. درد زینب(س)، سردرگمی دنیاست.
شهادت،‌طرح کربلاست و اسارت، شرح آن. حسین(ع) طرح است و زینب(س)، شرح.
ادامه مطلب...
 
بلاگردان چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
حكايت
05 اسفند 1393 ساعت 02:23
منبع تصویر: Delgraph.irزينب کبرى (سلام الله علیها) روز پنجم جمادى الاول سال 5 يا 6 هجرت در مدينه چشم به جهان گشود. خبر تولد نوزاد عزيز، به گوش رسول خدا (صلی الله علیه و آله) رسيد. رسول خدا (ص) براى ديدار او به منزل دخترش ‍ حضرت فاطمه زهرا (س) آمدند و به دختر خود فاطمه (س) فرمودند: «دخترم، فاطمه جان، نوزادت را برايم بياور تا او را ببينم.»
ادامه مطلب...
 
مسکّن قلبها: منتظرانی با طبق بهشتی چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 1
حكايت
27 بهمن 1393 ساعت 18:30
 پدر قرآن به دست می نشست در اتاق و برای کودک که با بازیگوشی، در حال بازی کردن با اسب چوبی اش بود، آیات قرآن را تکرار می کرد تا چیزی در ذهن فرزندش بنشیند. او آرام و شکسته و بسته آیات را تکرار می کرد و کم کم سوره را حفظ می شد. فقط آیات قرآن نبود که در ذهن پسرک نشسته بود، بلکه پدر قسمت هایی از فقه و احادیث اهل بیت (ع) را نیز به کودکش یاد داده بود.
ادامه مطلب...
 
آقا زاده یعنی این... چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 2
داستان
25 بهمن 1393 ساعت 18:35
ادامه مطلب...
 
مسکّن قلبها: دردی کوچکتر از درد زینب (س) چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
حكايت
18 بهمن 1393 ساعت 19:09
 جنگ ایران و عراق شروع شده بود و پدر با دستان پینه بسته ی حاصل از سالها کشاورزی، دست سه پسرش، ابراهیم و حسین و مهدی را گرفت و راهی جبهه شد.
روزی، مادر در مراسم تشییع پیکر شهدا در حرم امام رضا (ع)، رو به گنبد طلایی حرم ایستاد و در حالی که اشک گونه هایش را خیس کرده بود به امامش گفت: آقا جان! چرا من لیاقت ندارم مادر شهید باشم؟
ادامه مطلب...
 
دروغی بهتر از راست چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 2
داستان
14 بهمن 1393 ساعت 18:43
ادامه مطلب...
 
دوش آب حیاتم دادند چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
حكايت
10 بهمن 1393 ساعت 19:17
منبع: تسنیممرد، زن افلیجش را روی کولش انداخته بود و از راه دور به امید شفا به حرم حضرت معصومه (س) آورده بود. زن که از شرمندگی، سرش را پایین انداخته بود و رویش نمی شد به چشمان شوهرش نگاه کند، در کنار ضریح نشست و به شوهرش گفت که پای او را به ضریح ببندد.
ادامه مطلب...
 
مسکّن قلبها: کفه ی حسنات را بالا ببر چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
حكايت
08 بهمن 1393 ساعت 18:55
 مرد در حالی که غرق در عرق بود، یکدفعه از خواب پرید و در حالی که لبخند می زد، در جایش نشست. زن کاسه ی سفالین آب را به او داد و علت لبخند را از او پرسید.
ادامه مطلب...
 
درنده اهلى! چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
حكايت
08 بهمن 1393 ساعت 17:35
 - مرد، از خدا بترس!
- مگر چه كار كرده ام؟
- اين قدر او را اذيت نكن.
- چه مي گويى زن؟ او دشمن ماست.
ادامه مطلب...
 
یتیم نامه ها (19) : بزرگ ترین بهشت! چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 2
یادداشت
06 بهمن 1393 ساعت 18:36
 رسیدن به یک نعمت پنهان{1} که به ما از خودمان هم مهربان تر است، {2} خواستنی و دوست داشتنی ست.
«مُرتَجی» یعنی مرکز امید؛ نقطه ای که همه نا امیدی‌ها به سمتش فرود می آیند و امیدوار برمی‌گردند.
ادامه مطلب...
 
غلام آب ندیده چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 1
داستان
30 دی 1393 ساعت 18:06
ادامه مطلب...
 
کریم ترین: از در علم باید رفت چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
حكايت
29 دی 1393 ساعت 18:38
 روزی حضرت على بن ابى طالب (عليه السّلام) به امام حسن(ع) فرمودند: «برخيز و سخنرانى كن تا من سخن تو را بشنوم.»
امام حسن(ع) پاسخ دادند: «پدر جان! من چگونه سخنرانى نمايم، در صورتى كه از روى تو شرم می کنم؟!»
ادامه مطلب...
 
سایر مطالب...
<< شروع < قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 بعد > پایان >>

صفحه 401 - 450 از 1885

 

مستور

آخرین نظرات

خاطرات یک جاسوس

 

فروشگاه اینترنتی

 

همسايه‌ها


  



سبز آبی

سوسک‌های قرآن خوان
حشرات کامل olivieri P. که نام محلّی آن در ایران «قرآن خوانک» است، در حدود 30 تا 40 میلی متر طول دارند و پهنای بدن آن در عریض ترین قسمت تا 20 میلی متر می رسد . شاخک هایشان ده مفصلی است که در حشره نر 7 مفصل و در حشره ماده 5 مفصل به صورت ورقه ای (Lameli Form  ) در آمده است .
ادامه مطلب...