• Narrow screen resolution
  • Wide screen resolution
  • Increase font size
  • Decrease font size
  • Default font size
  • default color

ذره‌بين

ادامه مطلب...
 

داستان

ادامه مطلب...
 

معرفي كتاب

ادامه مطلب...
 
برگ نخست arrow داستان
داستان


کریم ترین: فرماندهان سپاه امام چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
حكايت
31 مرداد 1394 ساعت 20:41
 فرماندهان سپاه، رازداران آن سپاه و مهمترین فرد هر لشکرند. چرا که امر رهبری نیروها و هماهنگی شان به فرماندهان سپرده شده است. فرمانده به هر سویی برود، نیروها هم به همان سو می روند و اگر چنین نباشد، یعنی اگر نیروها فرمانبردار فرماندهان خود نباشند، به آن معنا است که در آن سپاه هماهنگی وجود ندارد. فرقی نمی کند، چه فرماندهان خائن باشند و چه افراد سپاه ناهماهنگ، نتیجه ی جنگیدن با چنین نیروهایی، پیروزی در میدان جنگ به همراه ندارد. این دو ویژگی، ویژگی های سپاه امام حسن مجتبی(علیه السلام) در برابر نیروهای متّحد و همرنگ معاویه (علیه اللعنه) بود.
ادامه مطلب...
 
لطفاً بنده های خدا را از درگاهش نرانید! چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
یادداشت
28 مرداد 1394 ساعت 16:50
 یکی از همین شبهای قدر، علاوه بر شبستان مسجد محلّه مان، بیرونش هم پر از آدم بود. برای زن ها یک طرف دیوار مسجد موکت پهن کرده بودند و بیشتر مردها، بیرون شبستان، ایستاده بودند و از مراسم شب قدر استفاده می کردند. سخنرانی پایانی مراسم، مرا واقعاً شوکّه و ناراحت کرد. سخنران وسط حرف هایش با لحن انتقادآمیز تندی، خانم های کم حجاب را نشانه رفت و گفت: «ببنید کارمان به کجا رسیده است که دخترها و زن ها با هر وضعی که دلشان می خواهد دم مسجد و حسینیه می نشینند.» چند دقیقه بعد از این، دیدم که از میان زن های بیرون مسجد، چند خانم کم حجاب مجلس را ترک کردند.
ادامه مطلب...
 
مسکّن قلبها: به من تبریک بگویید چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 1
حكايت
26 مرداد 1394 ساعت 15:28
 جنگ احد بود. درگیری ها بالا گرفته بود و نیروهای سپاه اسلام یکی پس از دیگری شهید می شدند.
"صَلت بن اَشیم" در حالی که صورتش از خجالت سرخ شده بود، با دستان خود زره را تن پسرش کرد و کلاهخود بر سر او گذاشت و بعد هم پیشانی جوانش را بوسید و رو به او گفت: پسر عزیزم! من دوست دارم که تو زودتر از من وارد میدان کارزار شوی و با کفار و مشرکین بجنگی و شهید شوی. آخر می خواهم جوان رعنایم را به حساب خدا بگذارم. تو با این کارت باعث دو ثواب و حسنه برای من می شوی، یکی داغ جوان رعنا و دیگری شهادت خودم پس از تو.
ادامه مطلب...
 
کریم ترین طبیب چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
حكايت
24 مرداد 1394 ساعت 18:31
 مادر، کودک دو ساله را به آغوش چسباند و هق هق گریست. کودک در میان آغوش مادر، مثل گلی که گلبرگ هایش از پژمردگی در حال افتادن باشند، رها شد و بی حال افتاد. «مختار»، رویش را از همسر و کودکش برگرداند و انگشتش را در دهان گزید تا مبادا بغضش بشکند و زنش بیش از پیش بیتابی کند.
ادامه مطلب...
 
کریم ترین: کریم تر از زبان کریم ترین! چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
حكايت
22 مرداد 1394 ساعت 05:47
 بچّه ها دوره اش کردند و میان کوچه راهش را بستند. آنگاه دستش را کشیدند تا میانشان بنشیند و بعد از آن با دستهای نشسته و صورت های گِلی و خاک آلود از بازی چند ساعته، لقمه های نان و حلوایشان را در آوردند و با امام حسن(علیه السلام) تقسیم کردند، بی ریا و خالص.
ادامه مطلب...
 
گرفتار یار چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
حكايت
20 مرداد 1394 ساعت 07:30
عطش دیدار امام صادق (علیه السلام) بی تابش کرده بود. زیر لب ذکر می گفت و آرام با پاهای تاول زده اش سمت مدینه قدم بر می داشت. بالاخره دروازه ی شهر را دید. از ذوقش قدم هایش را تندتر برداشت تا به مسجد برسد.
ادامه مطلب...
 
نعمتی برای شکرگزاری چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
حكايت
19 مرداد 1394 ساعت 20:09
 «حنّان بن سدیر» یک لقمه از خوراک سفره برمی گرفت و یک توشه از نور چهره ی امام(علیه السلام). با حضرت جعفر بن محمّد(ع) پای یک سفره نشستن و خوردن از غذایی که با امام در یک مجمعی بود، باعث شده بود آنقدر آن غذا به او بچسبد که انگار هرگز غذا نخورده است.
ادامه مطلب...
 
بپا شرمنده نشی چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
داستان
19 مرداد 1394 ساعت 15:38
ادامه مطلب...
 
مسکّن قلبها: دلداری زنان مدینه چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
حكايت
12 مرداد 1394 ساعت 18:18
 جنگ احد تازه تمام شده بود. مدینه حال و هوای بدی داشت. افراد سپاه اسلام غمگین و بی رمق یکی یکی وارد شهر می شدند.
رسول خدا (ص) وارد مدینه شدند. عده ای از مردم به دیدارشان آمده بودند. «جهینه» دختر جحش هم به ملاقات حضرت (ص) آمده بود که به او خبر شهادت دایی اش را دادند و او با ناراحتی فقط گفت: «انا لله و انا البه راجعون» و دقایقی بعد کم کم به او خبر شهادت برادرش را دادند و او این بار با چهره ی در هم رفته اش باز هم گفت: «انا لله و انا الیه راجعون»... . اما لحظاتی بعد به او خبر شهادت شوهرش را دادند که این بار گویی پشت و پناهش را از دست داده باشد، ناله ای سر داد و بلند گریست.
ادامه مطلب...
 
از ته دل چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
داستان
10 مرداد 1394 ساعت 18:09
ادامه مطلب...
 
مردی به بی کرانگی حضرت عبد العظیم(ع) چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
یادداشت
10 مرداد 1394 ساعت 07:46
 عجیب نیست از این سلسله، که از میانه شان لاله ای به وسعت قرن ها روییدن بگیرد.
و از این تبار، مردی به بی کرانگی حضرت عبد العظیم، زیستن!
عجیب نیست؛ وقتی تاریخ، تنفس حیات علی (ع) و زهرا(س) را در زیر این سقف لایتناهی، تجربه کرده باشد.
ادامه مطلب...
 
مسکّن قلبها: اشک پیامبر (ص) برای شهادت جعفر بن ابیطالب چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
حكايت
03 مرداد 1394 ساعت 20:30
 حضرت رسول (ص) همراه چند نفر راهی خانه ی جعفر بن ابیطالب شدند. حضرت (ص) کوبه ی در را کوبیدند و وارد شدند. لحظاتی با آرامش همیشگیشان نشستند و بعد رو به اسماء بنت عمیس، همسر جعفر، فرمودند: عبدالله فرزند جعفر را به نزد من بياوريد.
ادامه مطلب...
 
جایزه رمضان! چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 1
داستان
26 تیر 1394 ساعت 20:56

 
ادامه مطلب...
 
تو هم بیا وآقایی کن! چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 1
یادداشت
26 تیر 1394 ساعت 20:15
 «ای کسانی که ایمان آورده‌اید؛ روزه بر شما نوشته شد همان‌طور که بر پیشینیان شما نیز نوشته شده بود؛ باشد که تقوا پیشه کنید.»
لحن آیه آن‌قدر صریح و بی چون و چراست که حرص آدم درمی‌آید. «کتب علیکم الصیام...»؛ روزه برای شما نوشته شد! نه جای اعتراضی هست نه چون و چرایی. نه کسی هست که بپرسم؛ کی نوشته؟ چرا نوشته؟ چرا نظر من را نخواسته وقتِ‌ نوشتن؟‌چرا باید قبول کنم؟ چرا باید زیر بار بروم توی این گرمای چهل و چند درجه، هفده هجده ساعت غذا نخورم، آب نخورم؟!
ادامه مطلب...
 
قرار نبود صورتک زرد به نشانه سفت بغل کردن بفرستیم چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 1
یادداشت
25 تیر 1394 ساعت 21:28
 قرار نبوده تا نم باران زد، دست پاچه شویم و زود چتری از جنس پلاستیک روی سر‌ بگیریم مبادا مثل کلوخ آب شویم....
قرار نبوده این قدر دور شویم و مصنوعی!
ناخن های مصنوعی، دندان های مصنوعی، خنده های مصنوعی، آواز‌های مصنوعی، دغدغه های مصنوعی...
ادامه مطلب...
 
مسکّن قلبها: گريه پيامبر (ص) برای دختر زاده‏ اش امامه چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
حكايت
23 تیر 1394 ساعت 20:43
 روزی یک از دختران پیامبر (ص) در حالی که روی دستانش کودکی معلول را گرفته بود، نزد ایشان آمد و با ناراحتی گفت: آقا جان! دخترم معلول است.
حضرت رسول (ص) نگاهی به کودک انداختند و فرمودند: آنچه خداوند مى‏گيرد از آن خودش است و آنچه عطاء مى‏كند، نيز از آن اوست.

ادامه مطلب...
 
نامه ی ناخوانده چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
داستان
21 تیر 1394 ساعت 08:55
ادامه مطلب...
 
خضر نبی(ع) در سوگ امیر چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 1
حكايت
16 تیر 1394 ساعت 16:35
 اسید بن صفوان روایت می‌ کند:
روزى كه امیر المؤمنین(ع) وفات كرد، گریه شهر را به لرزه در آورد و مردم مانند روز وفات پیغمبر(ص) وحشت زده شدند. مردى گریان و شتابان و «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیهِ راجِعُونَ » گویان پیدا شد و مى گفت: «امروز خلافت نبوّت بریده گشت» تا به در خانه اى كه امیر المؤمنین(ع) در آن بود، رسید.
ادامه مطلب...
 
عابر بانک چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 1
داستان
12 تیر 1394 ساعت 15:47
ادامه مطلب...
 
گنجینه علم چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
حكايت
10 تیر 1394 ساعت 20:37
 حکایتی از امام حسن در کتب اهل سنّت
مرد گستاخانه سخن امام حسن مجتبی(علیه السلام) را قطع کرد و دستش را به سوی او گرفت و او را نشان جمع داد. گویی که با اشاره بخواهد به آنان بفهماند عامل صلح با معاویه هموست. مرد فریاد زنان به حسن بن علی(ع) گفت: «ای سیاه کننده چهره ی مؤمنین!»
ادامه مطلب...
 
<< شروع < قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 بعد > پایان >>

صفحه 401 - 450 از 1944

 

مستور

آخرین نظرات

خاطرات یک جاسوس

 

فروشگاه اینترنتی

 

همسايه‌ها


  



سبز آبی

زندگی زناشویی شترمرغی
 شتر مرغ در ۲ – ۴ سالگی از نظر جنسی به بلوغ می رسد . تولید مثل در شتر مرغ ها وابسته به نور است و با افزایش طول روز فصل تولید مثل آغاز می شود. اندازه ی بیضه های شتر مرغ در طول فصل تولید مثل ممکن است تا ۴ برابر افزایش یابد . پرنده های نر در خارج از فصل تولید مثل اسپرم تولید نمی کنند و تولید اسپرم که تحت کنترل هورمون FSH می باشد در این فصل اتفاق می افتد .
ادامه مطلب...