• Narrow screen resolution
  • Wide screen resolution
  • Increase font size
  • Decrease font size
  • Default font size
  • default color

ذره‌بين

ادامه مطلب...
 

داستان

ادامه مطلب...
 

معرفي كتاب

ادامه مطلب...
 
برگ نخست arrow داستان
داستان


شهدای پس از عاشورا: مردی از کاخ یزید چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 2
حكايت
12 آذر 1393 ساعت 12:11
 مرد، بی اعتنا به ورود اسرا، در اطراف یزید (علیه اللعنه) می چرخید و به شادباش دیگران گوش می داد: «آفرین امیر! چه کردید! خوب این شورشی ها را سر جایشان نشاندید.»، «احسنت بر شما امیر! خاندان این خارجی ها را اسیر کردید؟!» و چیزهایی از این دست. با خودش فکر کرد، کاش از این جنگ اخیر خلیفه سودی ببرد.
ادامه مطلب...
 
دوستی با نااهل چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 2
داستان
09 آذر 1393 ساعت 16:32
ادامه مطلب...
 
کریم ترین: خداوند ما را برگزیده است چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
حكايت
09 آذر 1393 ساعت 16:15
 محمّد بن سيرين روایت می کند:
حضرت اميرالمؤمنين على بن ابی طالب(علیه السلام) به فرزندشان، امام حسن(ع) فرمودند: «مردم را جمع كن (و براى آنان سخنرانى نما)»
وقتى مردم جمع شدند، امام حسن(ع) پس از اينكه حمد و ثناى خدا را به جاى آوردند، فرمودند:
ادامه مطلب...
 
هم سخن با هر زبان چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
حكايت
09 آذر 1393 ساعت 05:11
1 . فرمود: «ای مسیب، تو گمان می‌کنی قدرت و توان الهی ما کم است؟»
گفتم: «نه، ای مولای من.» فرمود: «پس چه؟»
گفتم: «دعا کنید ایمانم قوی‌تر شود.»
امام چنین دعا کرد: «خدایا او را ثابت‌قدم بدار.»
ادامه مطلب...
 
یتیم نامه ها (14): یا اباصالح! چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
یادداشت
08 آذر 1393 ساعت 17:39
 هم شهری ها، او را مردی شریف و صالح وصف کرده اند.
چهل بار پیاده به حجّ رفته بود و لابد، راه مکّه را مثل کف دستش می شناخت. نامش «امیر اسحاق استرآبادی» بود. از آن آدم هایی که گفته اند: «زمین برای او نورِ دیده می شد.»
این بار هم مثل هر سال قصد حجّ کرده بود. با حاجیان، عازم خانه ی خدا بود. هفت یا نُه منزل راه، بیشتر نمانده بود که از قافله عقب افتاد. حیرت زده به بیابان نگاه می کرد. تشنگی امانش را بریده بود. دنیا پیش چشم هایش تاریک و تنگ شده بود. کم کم دست از زندگی می شست که زمزمه ای روی لب هایش قوت گرفت: «یا صالح! یا اباصالح!...»
ادامه مطلب...
 
مگر نگفتم با غریبه ها حرف نزن؟! چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
یادداشت
05 آذر 1393 ساعت 07:20
انگار وقتی سنّمان دو رقمی شد، باید تمام حرفهای گذشته را دور می ریختیم. با خودمان می گفتیم: «بزرگ شدم!»؛ فقط 10 سالمان بود و کُری می خواندیم؛ 50 ساله ها، بهمان می خندیدند. نه به تمسخر؛ با تبّسمی ترحّم برانگیز که گویی دعایی بود که می گفت: «الهی بزرگ شوی! پیر شوی!»
ادامه مطلب...
 
کدام چشم در مصیبت او نَگریست؟ چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
حكايت
27 آبان 1393 ساعت 18:35
منبع تصویر: grande.irاز زمان رحلت رسول خدا(صلی الله علیه و آله)، «مدینه» اینچنین نبود. زنان و دختران، سر برهنه و موپریشان، بر سر و صورت می زدند و کسی نبود که شیون نکند و در مصیبت حسین(علیه السلام)، گریان نشود. تازه وقتی که صاحب عزا رسید، مرثیه اوج گرفت.
ادامه مطلب...
 
کریم ترین: حسن(ع)، هدیه ی خداوند چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
حكايت
25 آبان 1393 ساعت 17:10
 روزی پیامبر اکرم (صلى اللَّه علیه و آله) در غاری با حضرت امیرالمؤمنین علی(علیه السلام)، ابوبکر، عمر، عثمان، و گروهى از انصار نشسته بودند. در حالی که انس بن مالک با حذیفه گفتگو می کرد، ناگهان امام حسن‏ مجتبى (ع) در حالى که آرام و با وقار بودند، وارد شدند. حضرت (ع) در آن زمان حدوداً 6 یا 7 ساله بودند.
ادامه مطلب...
 
بر مدار عشق: جابر بن حارث سلمانی چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
سرگذشت نامه
24 آبان 1393 ساعت 17:58
 حضرت مسلم(علیه السلام) به درخواست مردم، وارد کوفه شده بود؛ اما امان از مردمان ترسو و دو رنگش که نامه ها و دعوت خود را منکر شدند. در همین گیر و دارها بود که جابر بن حارث از طریق حضرت مسلم(ع) با امام حسین(ع) بیعت کرد و همراه جناب مسلم(ع) در نهضت ایشان مشارکت کرد.(1)
ادامه مطلب...
 
بیا آب بنوش چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 8
داستان
18 آبان 1393 ساعت 17:15
ادامه مطلب...
 
مسیحی‌ای که دیگر جز از علی (ع) ننوشت چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 1
سرگذشت نامه
17 آبان 1393 ساعت 17:00
جرج جرداقمن در خانواده‌ای مسیحی بزرگ شده‌ام که به این چیزها اعتقاد نداریم. اما بگذارید خاطره‌ای بامزه برای‌تان تعریف کنم. پدر من حجار بود، سنگ‌تراش. کارهایش را می‌فروخت و به دهات اطراف می‌برد و روزی‌اش از این راه به دست می‌آمد. اما سنگی را در خانه نگه داشته بود و دو سال روی آن کار می‌کرد. بعد که کارش تمام شد آن را به سردر خانه‌مان آویخت. روی آن سنگ این جمله حک شده بود: «لافتی الا علی، لا سیف الا ذوالفقار».
ادامه مطلب...
 
کریم ترین: مردی مثل هیچ کس چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 2
حكايت
15 آبان 1393 ساعت 15:31
 روزی رسول خدا(صلی الله علیه و آله) با یارانشان نشسته بودند که مردی اعرابى در حالى که عصاى خود را به زمین می کشید با خشم به رسول خدا(ص) گفت: «یا محمّد! من قبلاً بغض تو را داشتم، اکنون که تو را دیدم بیشتر بغض تو را در دل گرفتم.»
ادامه مطلب...
 
مُسکّن قلبها: صبر سجادی چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
حكايت
15 آبان 1393 ساعت 15:27
 صدای کوبه ی در، در حیاط خانه امام سجاد (ع) پیچید. مردان با لباس های خاص یمنی شان یکی یکی وارد خانه ی حضرت (ع) شدند. شیعیان برای دیدار مولایشان به مدینه سفر کرده  بودند.
ادامه مطلب...
 
بر مدار عشق: اَسلَم اَزدی کوفی اَعرَجی چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
سرگذشت نامه
15 آبان 1393 ساعت 05:07
 روزگار از وجود مبارک پیامبر خدا(صلی الله علیه و آله و سلم) به خود می بالید که"اسلم" هم توانسته بود این نعمت بی بدیل خداوند را درک کند و از هوایی که عطر پیامبر(ص) در آن پیچیده بود، استشمام کند.
ادامه مطلب...
 
دو برابر خرج عزای حسین (ع) می کنم! چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 1
حكايت
12 آبان 1393 ساعت 18:59
م هاراجه ی هندی بت پرست بود اما چیزهایی راجع به امام حسین (علیه السلام) و ماجرای عاشورا شنیده بود و هر سال در ایام محرم صد هزار روپیه به مسلمانان می داد و به آنها می گفت که به طبقه ی بالای خانه اش بیایند و در آنجا عزاداری کنند.
ادامه مطلب...
 
مدّاح خودمان نباشیم! چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
یادداشت
12 آبان 1393 ساعت 12:26
 مداحان، سخنرانان و قاریان قرآن در حقیقت پرچمداران و علمداران دین الهی هستند که جمعیتی اطرافشان جمع می شوند و به آنها چشم می دوزند. تمام حرکات و رفتارهای آنها را ملاحظه می کنند. بنابراین باید ببینیم که آیا مختصات و شرایط پرچمداری در ما هست یا خیر؟ چرا که اگر خصوصیات پرچمداری را در خود نهادینه نکردیم، بی شک، دیر یا زود این عَلَم و پرچم را از ما می گیرند؛ پس مبادا گرفتن پرچم، مقدّمه  ی اعلان بی‌ کفایتی‌ ما باشد!
ادامه مطلب...
 
با عباس (ع) قهر نکن! چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 3
حكايت
11 آبان 1393 ساعت 17:54
منبع: tdel.irطلبه ی جوان که تازه پشت لبش سبز شده بود، در حالی که در دستانش تسبیحی داشت، با نهایت ادب رو به روی ضریح ایستاد و مصمم تر از روزهای قبل مشغول خواندن زیارت شد. او به خاطر سه حاجتی که داشت، هفته ای چند بار به زیارت حرم حضرت عباس (ع) می آمد.
ادامه مطلب...
 
شکر به خاطر بیماری چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 5
داستان
06 آبان 1393 ساعت 18:53
ادامه مطلب...
 
مسکّن قلبها: امام باقر (ع)، راضی به رضای خدا چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
حكايت
28 مهر 1393 ساعت 18:43
 چهار پنج نفر جمع شديم و به راه افتاديم. در طول راه به يكى از همراهان گفتم «بهتر است چيزى برايش بخريم و ببريم، دست خالى رفتن خوب نيست». او نيز به بقيه دوستان گفت و توافق كرديم مقدارى ميوه از بازار بخريم. تا خانه آن استاد بزرگ راه زيادى نمانده بود. هنگامى كه به در خانه اش رسيديم خدمتكار داشت از خانه بيرون مى آمد. گفتم: آقا تشريف دارند؟
ادامه مطلب...
 
دشمنی بهتر از دوست چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 1
داستان
24 مهر 1393 ساعت 19:00
ادامه مطلب...
 
سایر مطالب...
<< شروع < قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 بعد > پایان >>

صفحه 451 - 500 از 1885

 

مستور

آخرین نظرات

خاطرات یک جاسوس

 

فروشگاه اینترنتی

 

همسايه‌ها


  



سبز آبی

سوسک‌های قرآن خوان
حشرات کامل olivieri P. که نام محلّی آن در ایران «قرآن خوانک» است، در حدود 30 تا 40 میلی متر طول دارند و پهنای بدن آن در عریض ترین قسمت تا 20 میلی متر می رسد . شاخک هایشان ده مفصلی است که در حشره نر 7 مفصل و در حشره ماده 5 مفصل به صورت ورقه ای (Lameli Form  ) در آمده است .
ادامه مطلب...