• Narrow screen resolution
  • Wide screen resolution
  • Increase font size
  • Decrease font size
  • Default font size
  • default color

ذره‌بين

ادامه مطلب...
 

داستان

ادامه مطلب...
 

معرفي كتاب

ادامه مطلب...
 
برگ نخست arrow داستان
داستان
اشک خدایی چاپ ارسال به دوست
10 اسفند 1390 ساعت 19:21
 خورشید رسیده بود به وسط آسمان، نزدیک ظهر بود. مرد، درس و وعظش که تمام شد، دست بر زانوانش گرفت و از جای بلند شد. گیوه هایش را پوشید و به راه افتاد.
از کوچه ها که می گذشت، صدایی به گوشش رسید. صدا، صدای جیغ و داد بازی بچه ها بود. دلش قنجی رفت و مسیرش را عوض کرد. گرد و غبار همه شهر را گرفته بود و او نمی توانست انتهای کوچه را ببیند، ناچار پلک هایش را به نزدیک کرد و جلو رفت. چشمش افتاد به بچه هایی که مشغول بازی بودند.
ادامه مطلب...
 
شال گردن چاپ ارسال به دوست
09 اسفند 1390 ساعت 19:43
ادامه مطلب...
 
برای من دعا کنید! چاپ ارسال به دوست
07 اسفند 1390 ساعت 08:20
 * حضرت غایب عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف دارای بالاترین علوم است؛ و اسم اعظم بیش‌از همه، در نزد خود آن حضرت است. با این‌همه، به هرکس که در خواب یا بیداری به حضورش مشرّف شده، فرموده است: برای من دعا کنید!
ادامه مطلب...
 
دکتر الله اکبری! چاپ ارسال به دوست
06 اسفند 1390 ساعت 14:07
 هوا خیلی سرد بود و منم بدجور سرماخورده بودم. تازه به این محل اومده بودیم و درست و حسابی جاهای مختلفش رو یاد نگرفته بودیم. خلاصه کلی گشتم تا یک دکتر داخلی پیدا کنم. وقتی رفتم داخل، با یک آقای 40، 50 ساله ی خوش تیپ و شیش تیغ روبه رو شدم. خیلی خوش اخلاق بود.
ادامه مطلب...
 
نگاه مردافکن چاپ ارسال به دوست
03 اسفند 1390 ساعت 08:05
 علامه بحرالعلوم عمامه اش را به سر بست. روزهاي داغ سامرا بود. عبا را بر دوشش انداخت و دستي به ريشش کشيد. از پنجره، گنبد زرد امامان عسکريين (ع) را مي ديد. زير لب استغفراللهي گفت و به آسمان نگاه کرد. نزديک اذان بود.
ادامه مطلب...
 
ماندگاران: شیعه ی هندی چاپ ارسال به دوست
02 اسفند 1390 ساعت 14:09
 كم كم بسياري از همسايه ها داشتند به او مشكوك مي شدند. آن «شيعه ي هندي»، همسايه اي جديد بود و نزديك به شش ماه مي شد كه به كربلا آمده بود. او زادگاهش هندوستان را براي هميشه رها كرده بود تا بقيه ي عمرش را در كربلا در مجاورت مزار امام حسين (عليه السلام) و ياران باوفايش زندگي كند. ظاهرش نشان مي داد كه آدمي جليل القدر است كما اينكه مرحوم فاضل دربندي نيز در كتابش به نام «اسرار الشهادة» از آن شيعه ي هندي به عنوان يكي از بزرگان هند ياد كرده است.
ادامه مطلب...
 
شهر زیبا چاپ ارسال به دوست
01 اسفند 1390 ساعت 20:16
ادامه مطلب...
 
ماندگاران: زراره چاپ ارسال به دوست
27 بهمن 1390 ساعت 06:19
 پدرش غلامی رومی بود. سفیدچهره و قوی هیکل. وقتی او را برای فروش، به شهر حلب آوردند، مرد مؤمنی از قبیله ی بنی شیبان او را خرید. به او قرآن و اسلام را آموخت. در واقع او را با حقیقت دین آشنا کرد و بعد از آن، آزادش کرد. «اعین» که مردی حق پذیر بود، به کوفه رفت و تشکیل خانواده داد. خاندان اعین، از خاندانهای شیعه و ولایت پذیری شد که از عصر امام سجاد (علیه السلام) تا غیبت کبری، همراه اهل بیت (علیهم السلام) ماند. تمام پسران اعین، از فقیهان و محدثان زمان خود شدند ولی از میان آنها، «زراره» مشهورتر از بقیه شد؛ زرارة بن اعین، شاگرد امام باقر و امام صادق (علیهم السلام).
ادامه مطلب...
 
شما بی صاحب نیستید چاپ ارسال به دوست
25 بهمن 1390 ساعت 18:16
 پیرمرد هیچ وقت خیابان چهارباغ را این طور ساکت و خلوت ندیده بود. سوز سرما تا عمق استخوان های آدم نفوذ می کرد.  
سنگینی برف، کمر درختان را خم کرده بود، نزدیک بود یکی از شاخه ها به چشم پیر مرد فرو برود. با خودش می گفت: سرمای امسال به درختا رحم نمی کنه چه برسه به آدما.
ادامه مطلب...
 
قدری بخند... چاپ ارسال به دوست
24 بهمن 1390 ساعت 20:15
ادامه مطلب...
 
کن فیکون چاپ ارسال به دوست
21 بهمن 1390 ساعت 05:27
 گرمای هوا به عمق آدمی نفوذ می کرد. انگار خورشید با زمین لج کرده بود و تمام گرمای خود را یک جا به آن داده بود.
هوای مکه وقت وقتش گرم بود، چه برسد به وسط تابستان. ریگ های بیابان، چنان داغ بودند که پای آدم با کفش هم تاول می زد.
اما آن هرم گرما، برای بچه ها حال و هوای خوشی را به همراه داشت.
ادامه مطلب...
 
فرزند خلف چاپ ارسال به دوست
20 بهمن 1390 ساعت 19:30
 ماه ذی الحجه فرا رسیده بود. مردم از شهر های دور و نزدیک به مکه آمده بودند. بخت با من یار بود و من هم مشرف شدم.
دیگر نمی توانستم فشارهای زندگی را تحمل کنم، دلم شده بود انباری ازغم و غصه. سرم  را بر دیوار خانه کعبه قرار داده بودم و پارچه خانه کعبه را در میان انگشتانم گرفته بودم و راز و نیاز می کردم. در حال و هوای خودم بودم که صدای مردی از آن جماعت مرا به خود آورد.
ادامه مطلب...
 
موج مثبت: آشغالدونی اونجاست! چاپ ارسال به دوست
19 بهمن 1390 ساعت 14:08
 با خواهر و خواهر زاده ام دم مغازه کفش فروشی ایستاده بودیم و مدلها را دید می زدیم. خواهر زاده ام که 5 سال بیشتر نداشت هم کنارمان بود. بعد از کمی این پا و آن پا کردن حواسش به مغازه بغل که شکلات و شیرینی می فروخت جلب شد و خواست که برایش کمی شکلات بخریم. خواهرم شکلاتی از جیبش در آورد و از پوست جدا کرد و به دخترش داد و بعد هم پوست شکلات را زمین انداخت و دوباره گرم دید زدن مغازه شدیم که دیدیم زنی کنارمان ایستاد.
ادامه مطلب...
 
آدم شدم؟ چاپ ارسال به دوست
18 بهمن 1390 ساعت 10:23
ادامه مطلب...
 
صدایت الهی و آشناست! چاپ ارسال به دوست
18 بهمن 1390 ساعت 10:11
 مرد قدم زنان به سمت حوض آبی وسط حیاط حرکت کرد. دم حوض که رسید، هر دو دستش را داخل آب فرو برد و شروع کرد به شستن آن ها. زیر لب با خودش چیزهایی زمزمه می کرد. قربةً الی اللهی گفت و با دست راستش، مشتی آب برداشت و روی صورتش پاشید. هر بار که دستش را در آب فرو می کرد، ماهی ها همه می آمدند برای دست بوسی.
ادامه مطلب...
 
از چاله در آمدم به چاه افتادم چاپ ارسال به دوست
17 بهمن 1390 ساعت 19:54
 اين چند روز، كه هرچقدر مي خوابم باز هم دلم نمي خواهد از جايم بلند شوم... اين روزها كه بارها به خودم نهيب مي زنم: بلند شو صداي اذان مي آيد و... باز هم ناي قامت بستن ندارم، چقدر به حرف تو مي رسم؛
ادامه مطلب...
 
خشم شکن: قوم برتر چاپ ارسال به دوست
17 بهمن 1390 ساعت 04:55
کاخ سوت و کور بود. فقط کسانی حضور داشتند که از نظر هارون، دهنشان سفت و قرص بود. برای همین از اینکه موسی بن جعفر (علیه السلام) را برای مناظره به کاخ فراخوانده بود مضطرب نبود. چه در این جدال پیروز می شد، چه می باخت، کسی بویی از کل ماجرا نمی برد. هر چند هارون در اشتباه بود.
ادامه مطلب...
 
امامتت مبارک آقا! چاپ ارسال به دوست
13 بهمن 1390 ساعت 07:01
آن جا، روبروی قبله، تابوتی آرام و باصلابت خوابیده است و رفتنش توی دنیای پر دست اندازمان، رخنه ای دیگر باقی گذاشته.
این جا جماعتی منتظرند، تا بیایی و بر تابوت نماز بگذاری و امامتت را به همه اعلام کنی.
امام شده ای تا گردش خورشید فقط به دور خال لب های تو باشد.
ادامه مطلب...
 
حسرت چاپ ارسال به دوست
13 بهمن 1390 ساعت 04:31
شيخ حسن کاظميني دسته اي تسبيح را از جايش برداشت و مرتب کرد. نگاهي به دانه هاي تسبيح شاه مقصود انداخت و انعکاس سبز آن در چشمش افتاد. از روي شانه نگاهي به گنبد طلايي امام رضا (ع) انداخت و زير لب سلامي صميمانه داد. صداي پايي شنيد و با احترام به طرف مشتري برگشت.
ادامه مطلب...
 
لا حَبِيبَ إِلا هُوَ وَ أَهْلُهُ چاپ ارسال به دوست
12 بهمن 1390 ساعت 20:11
امروز جمعه است... روز مولامان؛ آقای صاحب الزمان.
صدای دلنشین استاد فرهمند پیچیده تو اتاق:
بسم الله الرحمن الرحیم، سَلامٌ عَلَي آلِ يس، السَّلامُ عَلَيْكَ يَا دَاعِيَ اللَّهِ وَ رَبَّانِيَّ آيَاتِهِ، السَّلامُ عَلَيْكَ يَا بَابَ اللَّهِ وَ دَيَّانَ دِينِهِ
(سلام بر آل ياسين سلام بر تو اى دعوت كننده به خدا و عارف به آياتش، سلام بر تو اى واسطه خدا و سرپرست دين او)
ادامه مطلب...
 
<< شروع < قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 بعد > پایان >>

صفحه 51 - 100 از 935

آخرین نظرات

نگارنده غيب

امام موسی کاظم علیه السلام
کم گویی، حکمت بزرگی است، بر شما باد به خموشی که آسایش نیکو و سبکباری و سبب تخفیف گناه است.
بحاالانوار، ج 78، ص 321

خاطرات یک جاسوس

 

فروشگاه اینترنتی

 

نشریات ما

 

 

همسايه‌ها


  


سبز آبی

روباه قرمز
نتایج تحقیقات انجام شده در دانشگاه "دویسبورگ- اسن" در آلمان، حاکی از آن است که روباه قادر است میدان مغناطیسی زمین را ردیابی کند و از آن برای توسعه مهارتهای جهت یابی و شکار موشها، موش خرماها و خرگوشها استفاده کند.

این کارشناسان رفتارشناسی حیوانات، کشف کردند که روباه در هر نقطه و زمانی از روز که باشد، وقتی به روی شکار می پرد به جهت شمال شرقی گرایش دارد.
ادامه مطلب...