• Narrow screen resolution
  • Wide screen resolution
  • Increase font size
  • Decrease font size
  • Default font size
  • default color

ذره‌بين

ادامه مطلب...
 

داستان

ادامه مطلب...
 

معرفي كتاب

ادامه مطلب...
 
برگ نخست arrow داستان
داستان
تولد همه مادرها چاپ ارسال به دوست
27 ارديبهشت 1391 ساعت 19:53
ادامه مطلب...
 
یا حبیبی چاپ ارسال به دوست
24 ارديبهشت 1391 ساعت 19:49
 جابر، با شتاب ریگ ها را زیرپا لگد می کرد و سمت بوی ناب عطر می دوید.
عطیه دستانش را گرفته بود و بی آنکه او را راهنمایی کند با او همقدم شده بود.
به چند قدمی قبر حبیبش رسیده بود که پاهایش سست شد و روی خاک های گرم کربلا افتاد. خاک ها را روی سر و صورتش می پاشید و با امامش درد دل می کرد.
بوی عطر آن قدر در وجودش رخنه کرده بود که یادش رفته بود، چشم هایش یارای دیدن معشوقش را  ندارند.
ادامه مطلب...
 
ماندگاران: مردآفرین! چاپ ارسال به دوست
23 ارديبهشت 1391 ساعت 06:04
دختری را در نظر بیاورید که فقط 20 سال دارد و در غربت زندگی می کند. سه کودک شیرخوار خود را یکی پس از دیگری از دست داده است و از ناز و نعمت خانه ی پدری، به منزلی محقر و اجاره ای آمده و هیچ کس را برای هم صحبتی ندارد. همسرش از نماز صبح تا لحظه ی خواب مشغول مطالعه و کسب علم است و با درآمدی ناچیز چرخ زندگی را می چرخاند. اگر شما جای او بودید واکنشتان چه بود؟
ادامه مطلب...
 
پا بوس چاپ ارسال به دوست
23 ارديبهشت 1391 ساعت 06:01
 زن قرآن را آرام بست و آن را بوسید، رحل را جمع کرد و از جایش بلند شد. لچکش را بر سرش انداخت و چادری دور کمرش بست.
امروز هم به عادت پنج شنبه ها هوس زیارت امامزاده ابراهیم در دلش افتاده بود.
ادامه مطلب...
 
شوخى زن و شوهر با رضايت خداوند چاپ ارسال به دوست
23 ارديبهشت 1391 ساعت 05:58
روزى حضرت فاطمه زهراء سلام اللّه عليها نزد پدرش ، رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله وارد شد.
وقتى رسول خدا چشمش بر چهره فاطمه افتاد، او را گريان و غمگين ديد، به همين جهت علّت را جويا شد؟
ادامه مطلب...
 
ماندگاران: شهید مدق چاپ ارسال به دوست
20 ارديبهشت 1391 ساعت 17:52
اذان ظهر را که گفتند، با اینکه سرُم داشت، بلند شد و نماز خواند. سلام نمازش را که داد، رفت سجده و شروع کرد با خدا حرف زدن: «خدایا گله دارم. من این همه سال جبهه بودم، چرا من را کشاندی اینجا، روی تخت بیمارستان؟ من از اینطور مردن متنفرم...» بعد نشست روی تخت و گفت: «یک جای کارم خراب بود. آن هم تو باعثش بودی. هر وقت خواستم بروم، آمدی جلوی چشمم و سد شدی.»
ادامه مطلب...
 
از ضمیرم بگو چاپ ارسال به دوست
18 ارديبهشت 1391 ساعت 20:18
 آ شیخ آخرین جمله اش را با گفتن والسلام تمام کرد و صدای صلوات حجره را پر کرد. خورشید داشت خودش را به وسط آسمان نزدیک تر می کرد و وقت نماز ظهر بود. سوالات طلبه ها که تمام شد، شیخ عبا را دورش پیچید و راه افتاد. طلبه هایی که چندین و چند سال پای درس شیخ انصاری بودند، خوب می دانستند که استاد برای نماز به حرم امیر المومنین(ع) می رود، از او اجازه خواستند و همراهش شدند.
ادامه مطلب...
 
تنها زنی که... چاپ ارسال به دوست
17 ارديبهشت 1391 ساعت 19:58
ادامه مطلب...
 
عينك دودي چاپ ارسال به دوست
16 ارديبهشت 1391 ساعت 17:36
 خوشحال بود! عينك دودي به چشم زده بود و لابه لاي مردم شهر قدم برمي داشت.
چشم هايش را به هركجا كه دلش مي خواست مي دواند و خيالش راحت بود كه كسي متوجه چشم چراني اش نيست....
ادامه مطلب...
 
از عباس (ع) نگو! چاپ ارسال به دوست
15 ارديبهشت 1391 ساعت 08:26
 امّ البنین (سلام الله علیها) سرگردان کوچه ها شده بود. «بشیر» قرار بود خبری از کربلا برای او ببرد. سرش را به هر سوی بازار می چرخاند و به دنبال او می گشت. از زیر چادر، دستهایش را روی سینه گرفته بود و مشت کرده بود و بر سینه می فشرد. قلبش داشت قفسه را می شکافت و بیرون می زد.
ادامه مطلب...
 
ماندگاران: حرّی دیگر چاپ ارسال به دوست
10 ارديبهشت 1391 ساعت 21:43
طیب حاج رضاییبه نظر خیلی مهم نیست کی، کجا و چطور به دنیا بیایی. مهم این است که چطور زندگی کنی و عاقبتت چه شود. مثل خیلیها که اولش راه را درست نمی روند، اما آخر کارشان را که ببینی، می فهمی عاقبت به خیری یعنی چه؟ البته این قاعده شامل حال هر کسی نمی شود. بالاخره باید چیزهایی داشته باشی که آخر کار، به خاطرشان قبولت کنند. بزرگی می گفت باید ایمان داشته باشی؛ نه اینکه عارف و سالک و مجتهد و ... باشی، یعنی پای آنچه می دانی بایستی. بعضیها خیلی می دانند، ولی پای نصفش هم نمی ایستند، ولی بعضیهای دیگر فقط ذره ای می دانند و پای همان ذره هم تا جانشان ایستادگی می کنند؛ مثل طیب حاج رضایی.
ادامه مطلب...
 
خواب خرسی! چاپ ارسال به دوست
08 ارديبهشت 1391 ساعت 19:30
ادامه مطلب...
 
نور در حصار: نقش امامت بر ریگ چاپ ارسال به دوست
07 ارديبهشت 1391 ساعت 15:41
یکی از یاران امام حسن عسکری (علیه السلام) به نام ابوهاشم جعفری روایت می کند:
روزى در محضر مبارک حضرت ابومحمّد، امام حسن عسکرى (ع) نشسته بودم، که شخصى از اهالى یمن اجازه ورود خواست و حضرت اجازه ورود داد.
پس از لحظه اى، مردى زیبا اندام و بلند قد وارد شد و به امام (ع) سلام کرد و حضرت جواب او را داد و فرمود: بنشین.
ادامه مطلب...
 
برگ امام چاپ ارسال به دوست
06 ارديبهشت 1391 ساعت 19:31
 مرد پلک هایش را به هم نزدیک کرد تا بهتر ببیند، گرد و خاک جلوی چشمانش را گرفته بود. درست می دید؛ سوار، سیدی بود با عمامه ی سبز و خالی زیبا در صورتش.
حاج علی محو چهره ی دلربای سید شده بود، که او جلو آمد، اهلاً و سهلاً گفت و حاج علی را در آغوش گرفت.
ادامه مطلب...
 
به مادر رفته اند چاپ ارسال به دوست
06 ارديبهشت 1391 ساعت 07:05
مادر،
هركاري كند
اهل خانه هم ياد مي گيرند
مثلا
اگر
شهيد شود...
ادامه مطلب...
 
بیت الاحزان چاپ ارسال به دوست
05 ارديبهشت 1391 ساعت 17:43
 همسایه ها سر در گوش هم فرو برده بودند و هر کسی چیزی می گفت. کسی می گفت: «گریه و زاری هم حدی دارد!»
یکی دیگر می گفت: «مرگ برای همه است؛ این فاطمه با این زاری هایش چه چیز را می خواهد برگرداند؟»
همانطور که حرف می زدند، یکی ظرف خرمایی آورد تا دور هم بخورند. در همان حین صدای قدمهای آرام و فروتن علی (علیه السلام) به گوش رسید. همسایه ها با بی تفاوتی به رنجهای او، به طرفش نگاهی کردند و یکی گفت: «ای علی!»
امیر به سویشان برگشت....
 
ادامه مطلب...
 
یک تک پا پیش آقا چاپ ارسال به دوست
04 ارديبهشت 1391 ساعت 05:52
اگر آقا -نعوذبالله- نیستند و حضور ندارند، پس چرا اینها اینقدر حرص و جوش میزنند که بیا!
اگر آقا هستند و حاضر و ناظرند که چرا جلوی چشم آقا این اداء و اطوار در می‌آرن؟ چرا شو اجرا می‌کنن؟ چرا حرمت نگه نمی‌دارن؟ چرا با لحن لاتی و چاله میدونی با آقا حرف می‌زنن؟
ادامه مطلب...
 
یک استکان چای داغ چاپ ارسال به دوست
01 ارديبهشت 1391 ساعت 22:34
ادامه مطلب...
 
زائر بی جان چاپ ارسال به دوست
30 فروردين 1391 ساعت 20:40
 مرد بی حال در بستر افتاده بود و از درد به خودش می پیچید.
آقا جعفر نعلبند دودل مانده بود که چه کند. او در حالی که هوای حرم حسین(ع) بدجور در دلش جا خوش کرده بود، زائر حسین(ع) را رو به موت می دید و خودش را نزد خدا مسئول.
ادامه مطلب...
 
پایت را روی پایم بگذار چاپ ارسال به دوست
24 فروردين 1391 ساعت 19:02
 خورشید بار و بندلیش را جمع کرده بود و هوا داشت تاریک می شد.
از مرد سن و سالی گذشته بود و دیگر توان راه رفتن نداشت. به همسفرهایش گفت: شما بروید، من خودم را می رسانم.
ادامه مطلب...
 
<< شروع < قبل 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 بعد > پایان >>

صفحه 1 - 50 از 935

آخرین نظرات

نگارنده غيب

امام موسی کاظم علیه السلام
کم گویی، حکمت بزرگی است، بر شما باد به خموشی که آسایش نیکو و سبکباری و سبب تخفیف گناه است.
بحاالانوار، ج 78، ص 321

فروشگاه اینترنتی

 

نشریات ما

 

 

همسايه‌ها


  


سبز آبی

روباه قرمز
نتایج تحقیقات انجام شده در دانشگاه "دویسبورگ- اسن" در آلمان، حاکی از آن است که روباه قادر است میدان مغناطیسی زمین را ردیابی کند و از آن برای توسعه مهارتهای جهت یابی و شکار موشها، موش خرماها و خرگوشها استفاده کند.

این کارشناسان رفتارشناسی حیوانات، کشف کردند که روباه در هر نقطه و زمانی از روز که باشد، وقتی به روی شکار می پرد به جهت شمال شرقی گرایش دارد.
ادامه مطلب...