ـ بازرگان ثروتمندی با شخص فقیری که پسران هردوی آنها لوچ بودند، صحبت می کرد. مرد ثروتمند مدّعی بود که وقتی یک نقص در خلقت 2نفر وجود دارد، دیگر مسئلۀ فقیر و غنی دربین نیست، ولی شخص فقیر می گفت: "این درست نیست، در اینجا هم فرق زیاد است. پسر تو خوشبختی ها را دوبرابر می بیند و پسر من بدبختی ها را."
ظریفی به قبرستان رسید و ملاحظه کرد که عمر مردگان که بر سنگ قبرها حک شده است، از یک سال و دو سال متجاوز نمی شود. پرسید: چرا این چنین نوشته اند؟ گفتند: در شهر ما رسم است که زمانی را که میت در عمر خود خوشی و راحتی داشته بر سنگ قبر او می نویسیم. او گفت: پس شما را به خدا هر وقت من مردم بر سنگ قبرم بنویسید: به محض تولد سقط شد!
زني ميخواست در ماه شعبان پارچه اي نسيه بخرد به وعده ي ماه رمضان. بزاز گفت:مي ترسم خلف وعده كني! زن گفت : قسم به مهري كه بر دهان دارم خلف وعده نكنم. بزاز پرسيد : كدام مهر؟ زن گفت : قضاي رمضان پارسال را روزه دارم. بزاز گفت: تو كه قرض خدا را يازده ماه نگاه داشتي پول مرا كي خواهي داد!
حسينقلي خان بختياري را ظل السلطان پسر ناصرالدين شاه حكمفرمان اصفهان به به ميهماني به شهر آورده و بسيار تجليل مي كرد. روزي كه حكمران و ميهمان با جمعي از سران شهر در تالار حكومت نشسته بودند،لري سر و پا برهنه وارد شده،سلام گفت. خان سر برداشت و خشمگين گفت:براي چه به شهر آمده اي؟ گفت:آمده ام تو را زيارت كنم. خان گفتكاحمق1خر و گاو و گوسفند خود را رها كردن،چندين فرسخ پياده به ديدن من آمدن چه ضرورت دارد؟ گفتكاي خان!خرم تويي،گاوم تويي،گوسفندم تويي...!
زن درويشي به خانه همسايه اش كه مصيبتي بر او وارد شده شده بود مي رفت. درويش او را گفت:كجا مي روي؟ گفت:براي تعزيت به خانه همسايه مي روم. درويش گفت:در خانه براي طفلان چيزي ساخته اي؟ گفت:در خانه نه آرد است و نه نمك و نه هيزم،چه سازم؟ درويش گفت:پس مصيبت در خانه ما است،تو كجا مي روي؟
می گویند مدرس نسبت به فرمان فرما زیاد انتقاد می کرد، فرمانفرما به وسیله ی یکی از دوستان مدرس به او پیغام می دهد که «خواهش می کنم حضرت آیة الله اینقدر پا روی دم من نگذارند. مدرس جواب می دهد: «حدود دم حضرت والا باید معلوم شود، زیرا من هر کجا پا می گذارم دم حضرت والاست!»
بذل گویی نزد توانگری رفت و چنان نزدیک او نشست که یک وجب بیشتر فاصله در میان نبود. توانگر از این حرکت او بر هم شده روی ترش کرده، پرسید: «میان تو خر چقدر فرق است؟» جواب داد: «به اندازه یک وجب!» آن شخص از جواب او خجل و ساکت شد. (1)
معمّا در بیمارستانی سه پرستار کار می کنند. اطلاعات ما درباره ی نوبت کار آنان به شرح زیر است: 1. فقط در یک روز هفته هر سه پرستار کشیک می دهند. 2. هیچ پرستاری سه روز پی در پی کشیک نمی دهد. 3. فقط در یک روز هفته دو نفر از پرستاران به مرخصی می روند. 4. یکی از پرستاران روزهای یکشنبه، سه شنبه و پنج شنبه به مرخصی می رود.
سائلی به در خانه ی یکی از اغنیا آمد و چیزی طلبید، صاحب خانه به غلام خود گفت: «ای مبارک، بگو به قنبر که بگوید به یاقوت، که بگوید به بلال که بگوید به سائل که چیزی در خانه نیست.» سائل گفت: «ای خداوندا بگو به جبرئیل که بگوید به میکائیل که بگوید به اسرافیل که بگوید به عزرائیل که صاحبخانه را قبض روح کند.» (1)
خلبان رو به مسافران هواپیما کرد و گفت: «آیا شنیده اید که می گویند پاریس را ببین و بمیر؟» یکی از مسافران گفت: «بله!» خلبان گفت: «بسیار خوب! پاریس زیر پای شماست، خوب آن را تماشا کنید چون موتورهای هواپیما از کار افتاده است!»
ملا نصرالدين هر روز در بازار گدايي ميكرد و مردم با نيرنگي٬ حماقت او را دست ميانداختند.
دو سكه به او نشان ميدادند كه يكي شان طلا بود و يكي از نقره. اما ملا نصرالدين هميشه سكه ی نقره را انتخاب ميكرد. اين داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهي زن و مرد ميآمدند و دو سكه به او نشان مي دادند و ملا نصرالدين هميشه سكه ی نقره را انتخاب ميكرد.
روزی هارون خوان (سفره) طعامی برای بهلول فرستاد. خادمان خلیفه، بهلول را در خرابه ای یافتند و طعام را پیش روی او نهادند و گفتند: «این طعام مخصوص خلیفه است که برای تو فرستاده.» بهلول، خوان را نزد سگی که در خرابه حاضر بود افکند. خادمان بانگ بر وی زدند که: «وای برتو! چرا طعام خلیفه را پیش روی سگ نهادی؟» گفت: «خاموش که اگر بفهمند این طعام از خلیفه است، نخواهد خورد.» (1)
قلمی از قلمدان قاضی افتاد. شخصی که حضور داشت، گفت: «جناب قاضی! کلنگ خود را بردارید.» قاضی گفت: «مردک این قلم است نه کلنگ، تو هنوز کلنگ و قلم را تمییز (تشخیص) نمی دهی؟» گفت: «چرا! هرچه هست تو خانه ی مرا با آن ویران کردی!» (1)
معلّمی از شاگردانش پرسید: «طول اتاق 6 متر و عرض آن 5 متر است. اگر گفتید که من چند سال دارم؟»همه شاگردان مات و مبهوت یکدیگر را نگاه کردند و یکی از میان آنان جواب داد: «شما چهل و هشت سال دارید.» معلّم گفت: «از کجا فهمیدی؟» شاگرد جواب داد: «چون من یک پسرعموی نیمه دیوانه دارم که بیست و چهار سال دارد، روی این حساب شما باید 48 ساله باشید!»
گویند واعظی بر منبر گفت: «مردانی که از زنان خویش راضی اند بنشینند و دیگران برخیزند.» همه برخاستند جز یک تن که همچنان نشسته بود. واعظ پرسید: «تو از زن خویش خرسندی؟» گفت: «من زنم پایم را شکسته نمی توانم برخیزم!»
نامه مرد بی سوادی نزد ملای ده رفت تا برای برادرش نامه بنویسد. در آخر نامه با صدای بلند و با فریاد گفت: به عمو جانم سلام برسان. ملا پرسید: چرا داد می زنی؟ مرد جواب داد: آخه عموجانم، گوشش کر است!
فریب واعظی بر منبر می گفت: هر که نام آدم و حوا را بنویسد و در خانه بیاویزد، شیطان به آن خانه وارد نمی شود. مردی از پای منبر برخاست و گفت: شیطان در بهشت در جوار خدا وارد شد و آن ها را فریب داد، چگونه ممکن است در خانه ی ما از اسم ایشان دوری کند؟
امام موسی کاظم علیه السلام کم گویی، حکمت بزرگی است، بر شما باد به خموشی که آسایش نیکو و سبکباری و سبب تخفیف گناه است. بحاالانوار، ج 78، ص 321
فروشگاه اینترنتی
نشریات ما
همسايهها
سبز آبی
روباه قرمز
نتایج تحقیقات انجام شده در دانشگاه "دویسبورگ- اسن" در آلمان، حاکی از آن است که روباه قادر است میدان مغناطیسی زمین را ردیابی کند و از آن برای توسعه مهارتهای جهت یابی و شکار موشها، موش خرماها و خرگوشها استفاده کند.
این کارشناسان رفتارشناسی حیوانات، کشف کردند که روباه در هر نقطه و زمانی از روز که باشد، وقتی به روی شکار می پرد به جهت شمال شرقی گرایش دارد.