• Narrow screen resolution
  • Wide screen resolution
  • Increase font size
  • Decrease font size
  • Default font size
  • default color

ذره‌بين

ادامه مطلب...
 

داستان

ادامه مطلب...
 

معرفي كتاب

ادامه مطلب...
 
برگ نخست arrow گفت‌و‌گو arrow یک نقاشی؛ نه چندان ساده!
یک نقاشی؛ نه چندان ساده! چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 18
بدعالی 
06 ارديبهشت 1388 ساعت 11:53
آبی قطره های آب، سبز شکوهمند برگ، زرد و طلایی خورشید، سرخی خون و آتش خیمه ها، سفیدی اسب زخمی، رنگ خاکی خاک... شاید به نظر یک نقاشی ساده باشد، ولی اگر مشام دلت بو بکشد، خوب می بینی و خوب می فهمی که اینها نه تنها نقاشی نیست، بلکه پاره های دل های کوچک و عاشقی است که برای اولین بار تپش های ایمان را با رنگ،  روی کاغذ آورده اند...


مدرسه ی راهنمایی محبوبه ی دانش دست به اقدام جالب و ممتازی زده است. معلم هنر بچه های این مدرسه با الهام گیری از سخن امام خمینی (رحمه الله علیه) که در مورد هنر می فرمایند: « هنر عبارت است از دمیدن روح تعهد در همه ی انسان ها» راه تازه ای را برای نقاشی کردن انتخاب کرده است. این معلم با بیان احادیث و روایات از معصومین و علی الخصوص امام حسین ( علیه السلام) و حضرت مهدی (عجل الله تعالی فرجه) دانش آموزان را به کشیدن موضوعات مرتبط با ائمه ( علیهم السلام) تشویق و ترغیب کرده است. بعد هم از این نقاشی ها نمایشگاهی زدند به نام « آل یس» .  مصاحبه ای با ایشون ترتیب دادیم تا از این عمل خیر بیشتر بشنویم.

موعود نوجوان: لطفاً ساده و صمیمی از خودتون بگویید و از اینکه چطور وارد شغل معلمی شدید.

پوران آثم هستم؛ شاگرد بچه ها در کلاس هنر. من از بچه ها سر کلاس درس می گیرم.. آن قدر ضمیرهای پاکی دارند که ما فقط باید به اون ها جهت بدیم.

متولد اردیبهشت 1340 هستم، در اصفهان متولد شدم ولی بزرگ شده ی تهرانم.  تا کلاس اول دبستان اصفهان بودم و بعد از اون به تهران اومدیم.

به ادبیات خیلی علاقه مند بودم، دیپلم ادبیات داشتم و فوق دیپلم هنر. شروع کارم با تربیتی بود. در همان دوره های اول انقلاب که در زمان شهید رجایی و باهنر خیلی به نیروهای تربیتی اهمیت می دادند.

زمانی که من داشتم هنر می خواندم، انقلاب فرهنگی رخ داد و من سریع به اداره ی آموزش و پرورش رفتم و گفتم من می خواهم معلم بشوم. بعد 6 ماه بطور فشرده آموزش کار تربیتی دیدم و هر چه دارم از همان دوران پربار ولی کوتاه دارم. همان ذخیره ی اول انقلابم را تا الان با خودم دارم. در آن زمان من هم شغل معلم تربیتی رو داشتم و هم قرآن تدریس می کردم. بعد از مدتی سمت تربیتی کم کم حذف شد و کار معلم های قرآن رو به دبیرهای دینی سپردند. من در انجمن خوش نویسان آموزش دیدم و تا دوره ی عالی اون پیش رفته بودم. به همین دلیل معلم هنر شدم.

آن زمان من دوست داشتم مثل نگرش شهید رجایی کار کنم. نگرشی که آنها از هنر داشتند و می گفتند که اصلاً تعریف هنر برای هنر[1]  یک تعریف اشتباه است.  آن زمان اوایل انقلاب بود هنوز برخی از مردم حجاب نداشتند، به ما گفته بودند طوری رفتار کنیم که افراد کم حجاب و کسانی که کم و بیش هم جهت با دین نبودند را به سمت خودمون جذب کنیم.

من در منطقه ی 6 درس می دادم. به بچه ها مسائل عقیدتی رو یاد می دادیم، نماز جماعت می خوندیم و خیلی روی مسائل دینی اون ها کار می کردیم. حتی من به یاد دارم که یکی دختر یهودی به نماز علاقه مند شده بود و در صف جماعت می ایستاد و نماز می خوند. بعداً مادرش خیلی به ما اعتراض کرد که چرا به زور بچه های ما رو وادار به این کار می کنید ولی ما گفتیم که این بچه خودش علاقه مند شده..

یادم است مادری بود که از خانواده ی قاجار بود، اوایل سال آمد و ما رو با لحن بدی مورد سرزنش قرار داد، که شما نمی دونید ما کی هستیم و فلان و اینها... لباس تنگ و کوتاهی پوشیده بود و خیلی به حجاب بدو بیراه می گفت.  خلاصه ما فرزند این خانم رو باحجاب کردیم و این بچه تا جایی در خانه تاثیر گذاشته بود که مادرش آخر سال آمد گفت: « خانم آثم بگذار دستت رو ببوسم!» این مادری که اصلا حجاب رو قبول نداشت، برای دخترش اون رو پذیرفته بود.

الان دیگر به معلم تربیتی اهمیت نمی دهند. خود معلمان تربیتی بی انگیزه شده اند تنها کاری که می کنند این است که دهه ی فجر چراغ آویزان می کنند، آن هم دعا می کنند زودتر تمام شود. حتی خودشان هم کار خودشان را قبول ندارند.


موعود نوجوان: خانم آثم! افراد آموزش و پرورش و مدیر مدرسه چقدر در این کار با شما همراهی کردند؟

والا ما از اموزش و پرورش چیزی درخواست نکردیم . اما مدیر مدرسه ی ما خیلی همکار کردند. خانم راکبی سالها معلم تربیتی بودند. خانم راکبی در زمینه ی همین نمایشگاه آل یس خیلی با ما همکاری کردند و زحمت کشیدند. رفتار ایشان به گونه ای است که تمام افراد را به خودشون جذب می کنند. هر روز در ماه های محرم و صفر ، بدون استثنا زیارت عاشورا برپا می کنند. اجباری هم نیست ولی بچه ها کم کم جذب آن می شوند. یا هر  روز دعای عهد می گذارند در مدرسه. گاهی هم با بچه ها مناز جمعه شرکت می کنند. خودشان با عمل کردنشان در این زمینه همیشه پیش قدم هستند. نمازها را اول از همه به سرعت شرکت می کنند و در صف اول هم می ایستند. به نظر من ایشان باید به عنوان مدیر نمونه انتخاب شود. چرا که هر چیزی را که به بچه ها یاد می دهد اول از همه خودش عمل می کند.


موعود نوجوان: چی شد که ایده ی الهام گیری از عاشورا و محرم در نقاشی به ذهنتون رسید؟

یک بار در دبیرستان پاهایم دچار مشکلی شد و تا حد فلج شدن هم پیش رفت. دکتر ها می گفتند نوعی سرطان است و قابل درمان نیست. و قطع امید کرده بودند.

مادر بزرگی داشتم که خدا بیامرزدش، انسان مومنی بود، دعای تدبه و ابوحمزه اش ترک نمی شد و ما رو با این دعاها آشنا کرده بود. همیشه وقتی به این مراسم های مذهبی می رفتیم به ما شکلات و شیرینی می داد و طعم این دعاها را از بچگی برای ما شیرین می کرد. از آن زمان می دانستند که ما امام غایبی داریم و در این زمینه خیلی روشن بودند و برای امام اشک می ریختند. نهایتا هم در نماز فوت کردند.

این مادر بزرگم به من می گفت بیا پوران یه ختم 40 روزه زیارت عاشورا بردار،  باور کن شفا می گیری. من تنبلی می کردم؛ چون فکر می کردم باید با 100 لعن و سلامش بخوانم و تنبلی می کردم. به من گفتند : پوران تو بخون! به جای صد مرتبه بگو تسع و تسعون مره من هم قبول کردم.

یک هفته نگذشته بود از شروع خواندن زیارت عاشورا که خوابی دیدم:

خواب دیدم در این بازارهای قدیمی هستیم و ماشینی مثل آنبولانس آژیر کشان آمد و مریض ها رو سوار می کرد. من هم سوار آن شدم؛ کمی که رفتیم دیدم ما را در مکانی مثل زیارت گاه یا امام زاده پیاده کردند. من هم که به تازگی چادری شده بودم همان چادر سرم بود. داشتم دنبال احمد آشتیانی می گشتم.

آقای احمد آشتیانی [2] کتاب هدیه ی احمدیه را نوشته بود، کتاب دعایی بود که مادرم به من هدیه داده بود و من از رویش زیارت عاشورا می خواندم .. آن زمان نمی دانستم سید احمد آشتیانی چه شخصیت بزرگی است.

خلاصه وارد آن زیارت گاه شدم. دیدم چند نفر مثل طبیب نشسته اند و طبابت می کنند. از آن دور کسی به من اشاره کرد و فکر کردم احمد آشتیانی است. او به من اشاره کرد و گفت: « بیا!»

من همانطور که چشم از چشمان آن سید برنمی داشتم به طرفش راه می رفتم. یادم بود که احمد آشتیانی سید نبود! در خواب اصلا متوجه نبودم که مریض نیستم و دارم راه می روم. رفتم تا به آن سید رسیدم. روی زمین نشسته بودند، من روی زمین نشستم به طوری که زانوهایم به زانوهای ایشون برخورد کرد.

ایشون رو به من کردند و گفتند: « چقدر دیر اومدی، خیلی وقته منتظرت بودم» این رو که گفتند من فهمیدم ایشون امام حسین ( علیه اسلام) هستن. کلی گریه کردم و گفتم آقا اجازه بدید پشت سرتون نماز بخونم.

2 رکعت پشت سر امام نماز خواندم. وقتی تمام شد فرمودند: خوب دخترم چته؟

دفتری مقابل ایشون باز شد  و صفحه ی 40 آن آمد. به من گفتند چهل روز زیارت عاشورا را بخوان بعد ضریحی دیدم گفتند به این ضریح متوسل شو.

من از خواب بیدار شدم، اصلا یادم رفته بود که فلج شده ام. بلند شدم مادر و مادر بزرگم را بیدار کردم و کلی با هم گریه کردیم. تازه یادمان افتاد امام پاهای من را شفا دادند... آن شب با خانواده کلی گفتیم و گریه کردیم.

یک بار خیلی دلم خواست به کربلا بروم. با تمام بدی هام خیلی علاقه داشتم که به کربلا بروم. با خودم می گفتم، من کجا و کربلا کجا؟ از کسی که کربلا رفته بود پرسیدم چه کار کردی که به این سفر رفتی و او به من گفت که هر روز زیارت عاشورا بخوان.

سال 80، قبل از اینکه به کربلا بروم خوابی دیدم:

خواب دیدم در خانه ای هستم که مداحی داشتند مداحی می کردند. هاله ای از حضرت ابوالفضل و اباعبدالله ( علیهما السلام) پشت سر ایشون می دیدم. بعد دیدم، حضرت امام حسین ( علیه السلام) ایستاده اند، از آسمان اسم اشخاص را می خوانند، این اشخاص دستشان را مثل حالت کسی که چیزی می خواهد بگیرد می گرفتند و حضرت در دستشان چیزی می گذاشتند. من دیدم، کلیمی ها، زردشتی ها، مسیحی ها آمدند و امام چیزی در دست آنها گذاشت... من از آنجایی که نشسته بودم هی می گفتم : « آقا جان به این ها ندهید، اینها که شما را نمی شناسند..» کار به جایی رسید که قاتل حضرت علی اصغر ( علیه السلام) آمد و امام چیزی هم در دست او گذاشت. در اینجا من اینقدر خودم را زدم و گریه کردم  که در خواب بیهوش شدم. وقتی به هوش امدم گفتم: « آقا جان چرا به او هم می دهید؟او قاتل پسر شماست.» حضرت فرمودند:

«ما اهل جود و سخاوتیم، ما اهل بخششیم، ما مامور به دادنیم، هر کس بیاید ما بهش می دهیم.»

من هم دو دستم را جلوی حضرت گرفتم و گفتم پس برای خواهرم و خواهر شوهرم بدهید. حضرت گفتند نه باید خودشان بیایند بگیرند. من هم تربت خواستم.

ایشان گفتند اگر تربت می خواهی باید دوباره تکرار شود، من فهمیدم منظور ایشان شهادت است، گفتم نه، راضی نیستم... نمی خواهم. ولی شمشیری آمد و من به صورت مبهم دیدم گردن حضرت را برید... از خونی که روی زمین ریخت و خاک آن برداشتند و به من دادند.

همان زمان از خواب بیدار شدم و خواهرم به من زنگ شد و گفت که کار کربلایم درست شده، به من گفت می آیی کربلا؟

بعدها که به زیارت جامعه کبیره خو گرفتم فهمیدم این جمله ی امام از آن زیارت است.

بعد از اینها احساس کردم در زندگی خیلی مدیون امام حسین ( علیه السلام) هستم. نمی خواهم طوری بگویم که معامله بشود. این طور نشود که مثلاً مردم بگویند من این دعا را خواندم پس چرا حاجتم را نگرفتم. نباید مثل معامله به دعا نگاه کرد. شاید به صلاح نباشد برخی حاجت ها مستجاب شود.

 
من پای تخته وقتی می خواهم هنر درس بدهم، می نویسم:

« هنر = زیبایی شناسی»

زیبایی تعاریف متعددی دارد. هنرمندان تعاریف متعددی از زیبایی ارائه می دهند و برخی آن را به طور کامل نمی شناسند. اگر ما هم بخواهیم آن را تعریف کنیم شاید به اشتباه بخوریم.

پس من به بچه ها می گویم: بچه ها زیباترین انسان ها چه کسانی هستند؟ بچه ها غالباً به این نتیجه می رسند که زیباترین انسان ها ائمه (علیهم السلام) هستند. بعد می گویم: خوب چه کسی ائمه را آفریده است؟ خدا! پس خداوند موضوع هنر است.

در مبحث هنر، اول با بچه ها خوش نویسی کار می کردم، و از احادیث برای این کار استفاده می کردم. بعدها تخته ها وایت برد شد و کار برای خطاطی سخت شد، بعد هم امکانات کم بود و تعداد تفرات زیاد بود و نمی شد برای همه مشق خط کرد.

بر اساس آن دینی که به ائمه ( علیهم اسلام) داشتم،با مولفان کتاب صحبت کردم و قرار شد سر جلسه امتحان 2 موضوع خارج از درس بدهم. به این ترتیب 2موضوع رو به ائمه اختصاس دادم و مصمم شدم مفاهیم معنوی رو مطرح کنم.

موعود نوجوان: تا به حال تو این سالهای تدریستون توانستید کسی را کاملاً متحول کنید؟

خوب عشق بچه ها به مسائل مذهبی زیاد می شد. یادم است برای محرم که بچه ها نقاشی می کردند، بعضی هاشون گریه می کردند و می کشیدند. بودند کسانی که کاملا متحول شده باشند. ولی افرادی که تقویت شده بودند بیشتر بود.

موعود نوجوان: ما شنیدیم شما از مفاهیم موعود نوجوان سر کلاستون استفاده می کردید؛ چطور با مجله ی موعود آشنا شدید؟

وقتی از کربلا آمدم خیلی دلم هوای امام زمان را کرد. آخه اونجا سرداب رو دیده بودیم، درش رو برامون باز نکرده بودند. وقتی با اصرار کاروان در سرداب رو باز کردن، ما دیگه واقعاً حال خودمون رو نمی فهمیدیم. خلاصه وقتی برگشتم همش تو این فکر بودم که کاش یه مجله ای بود که وقایع رو در مورد حضرت مهدی ( عجل الله فرجه الشریف) به روز مطرح کنه. بعد با خودم می گفتم مگه می شه از امام غایب خبر به روز آورد؟

آشنایی من با موعود واقعاً یک معجزه بود... تو همین دغدغه های فکری یک روز اردیبهشت سال 1380 همسرم یک مجله با خودش داشت، و می گفت که دارند تو پارکینگ این مجله رو می دهند... باز کردیم دیدیم سراسر در مورد امام زمان ( علیه السلام) است. هی ورق می زدیم و هی گریه می کردیم. هی بو می کردیم، می خواندیم و اشک می ریختیم. سال چاپش را دیدم، تعجب کردم دیدم این مجله 5-6 ساله که چاپ می شه.

با کار موعود بودکه من شاخت هایی رو از امام بدست آوردم، مثلاً کتاب مکیال المکارم رو من از موعود شناختم.

من گاهی سر کلاس که مطالب موعود رو می خونم، بچه ها خیلی مشتاق می شدند تا جایی که کار دیگه ای بهشون می دادم می گفتند خانم اون رو ول کن، ادامه ی مطلب رو بخون.

 خانم آثم برای ما از روند آموزش بچه ها و موضوعات نقاشی آنها سخن گفتند. طبقه ی اول مدرسه که طبقه ی اول نمایشگاه هم بود موضوعاتی اینچنین داشت: جهان خسته از ظلم در انتظار ظهور مولایمان حضرت مهدی ( عجل الله تعالی فرجه الشریف) ، جهان پس از ظهور، حضرت علی ( علیه السلام ) و یتیمان و نماز بازدارنده از زشتی ها. طبقه ی دوم مدرسه هم بیتشر در این موضوعات بود:

 محرم: ان الحسین مصباح الهدی و سفینه النجاه، عزاداری حیوانات و حجاب برترین زینت زن.

یکی از بچه های که اسمش زهرا نوری بود، نقاشی جالبی در موضوع محرم کشیده بود، یکی چشم کشیده بود که به جای اشک ازش خون می ریخت. در کنارش هم خیمه و اسب و کاسه ی شکسته ی آبی بود. وقتی ازش پرسیدیم که این چشم کیست؟ گفت این چشم امام زمان (علیه السلام) است. خانم نوری با توجه به زیارت ناحیه ی مقدسه که در آن امام زمان ( علیه السلام) خطاب به امام حسین ( علیه السلام) فرموده اند در غمت اگر اشکم تمام شود، خون گریه می کنم، این نقاشی را کشیده بودند.

خانم عاطفه راشدی که پایه اول راهنمایی بود، با الهام گیری از حدیث « ان الحسین مصباح الهدی و سفینه النجاه» یک کشتی کشیده بودند که افرادی که در حال غرق شدن بودند را نجات می داد. فانوس های زیادی هم به این کشتی وصل بود که منظور از آن همان نور هدایت امام حسین ( علیه السلام) بود.

 
نقاشی های زیادی روی دیوار بود.
نقاشی برگهای  خشک درختان، گویای زمان پیش از ظهور،
زمین های کویر و خشک، لبهای بی آب... که انسان را یاد ماء معین [3] می انداخت.
این نقاشی ها از جنس هنر برای هنر نبود!
از جنس میکل آنژ و پیکاسو هم نبود.
این نقاشی ها، رنگ ها، بی رنگی ها، فقط از جنس یکی چیز بود:
تعهد!


پی نوشت:
[1]. هنر برای هنر یعنی هنر به لحاظ اینکه هنری است زیباست، حتی اگر بسیاری از مسائل اخلاقی را زیر پا بگذارد به این علت که هنر است ارزش دارد. این عقیده در قرن نوزدهم توسط کانت و پس از آن هگل ( فیلسوف) شکل گرفت و برخی هنوز به آن معتقد هستند.

[2]. میرزا احمد آشتیانی از فقیهان و فیلسوفان بزرگ شیعه معاصر می باشد وی در سال 1376  توسط فرهنگستان علوم  جمهوري اسلامي ايران به عنوان « دانشمند برجسته » انتخاب گرديد

[3]. از القاب امام زمان (ع) به معنای آب جاری و زلال که بیانگر منبع حیات بودن آن حضرت است.

پ.میعاد
نظر
افزدون جدیدجستجو
جعفر () 2009-04-29 16:16:33

خیلی عالی بود.دستتون درد نکنه!خوش به سعدت این خام محترم.
ali () 2010-08-04 09:58:17

mamnun
به تو چه () 2015-10-15 20:15:35

واقعا مسخره است :evil:
نوشتن نظر
نام:
Website:
عنوان
:angry::0:confused::cheer:B):evil::silly::dry::lol::kiss::D:pinch:
:(:shock::X:side::):P:unsure::woohoo::huh::whistle:;):s
:!::?::idea::arrow:
Security Image
Please input the anti-spam code that you can read in the image.

Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved.

 
< بعد   قبل >

 

مستور

آخرین نظرات

فروشگاه اینترنتی

 

همسايه‌ها


  



سبز آبی

زندگی زناشویی شترمرغی
 شتر مرغ در ۲ – ۴ سالگی از نظر جنسی به بلوغ می رسد . تولید مثل در شتر مرغ ها وابسته به نور است و با افزایش طول روز فصل تولید مثل آغاز می شود. اندازه ی بیضه های شتر مرغ در طول فصل تولید مثل ممکن است تا ۴ برابر افزایش یابد . پرنده های نر در خارج از فصل تولید مثل اسپرم تولید نمی کنند و تولید اسپرم که تحت کنترل هورمون FSH می باشد در این فصل اتفاق می افتد .
ادامه مطلب...