





| دبی شهر بردگان |
|
|
| 22 آبان 1388 ساعت 06:41 | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
ساهینال منیر جوان بیست و چهار ساله ای از دلتاهای بنگلادش، می گوید "بیرون از اینجا، برای آوردنت به اینجا، گفته می شود که دبی بهشت است. بعد اینجا می آیی و می فهمی که جهنم هم نیست. چهار سال پیش به اینجا آمدم.
از سال گذشته و با عروج بحران اقتصادی که از تبعات نظام سرمایه داری است زندگی به مراتب دهشتناک تری بر میلیونها انسان در پنج قاره تحمیل شده است. دبی نمونه عینی این زوال و تباهی است. در این گزارش همه جانبه که جان هری از ژورنالیست های موفق ایندپندنت تهیه کرده است، تمام جنبه های ضد انسانی نظام سرمایه داری را می توان دید. نیمه تاریک دبی دبی زمانی "بهشت برین" خاورمیانه، ستاره درخشان، دارالتجاره عرب و سرمایه داری غربی به شمار می رفت. اما همینکه دوران سخت که از شنهای بیابان برخاسته بود به امارات رسید، چهره زشتش نمایان گشت. چهره خندان و گشاده روی شیخ محمد ـ قدرت مطلقه دبی، برتصاویرش پرتو می افکند. تصویر او بر هر ساختمانی و در بین دو همکار مشهور یعنی رونالد مک دونالد و کلنل ساندرز قرار گرفته است. این مرد، دبی را به عنوان "شهر هزار و یک شب" به جهان فروخته است. یک "بهشت برین" در خاورمیانه و محافظت شده ازتوفانهای غبار منطقه. او صاحب خط هوایی مانهتن منک است که تبلیغات آن ردیف به ردیف از پشت اهرام شیشه ای و هتل ها به شکل ستونهایی از سکه های طلا بیرون می آیند. اما این روزها لرزشی در خنده شیخ محمد به چشم می خورد. جرثقیل های عالم گیر در سکوت افق فرورفته اند، انگار زمان ایستاده است. در اینجا تعداد بی شماری از ساختمانهای نیمه کاره و رها شده وجود دارد. در دبی گرانترین سازه های جدید مانند هتل آتلانتیس ــ قلعه عظیم صورتی رنگ، در عرض هزار روز و با هزینه یک و نیم میلیارد دلار بر فرازجزیره مصنوعی اش ساخته شد. جایی که باران از آسمانش فرو می ریزد و کاشی ها از سقف فرو می افتند. این هیچ ـ سرزمین روی هیچ ِ هیچ ساخته شد و حالا درزها شروع به نمایان شدن کرده اند. ناگهان و در یک چشم بر هم زدن انفجار دیوانه وار ساختمان سازی متوقف شد. اسرار دبی آرام آرام در حال زوال اند . اینجا شهری است که دیوانه وار در عرض چند دهه بر اساس اعتبار، وام، سرکوب و بردگی ساخته شد. دبی افسانه فلزی دنیای گلوبالیزه شده نئولیبرالیسم است که نهایتاً در تاریخ ذوب خواهد شد. دیزنی لند بزرگسالان کارن آندرو نمی تواند حرف بزند. هر دفعه که می خواهد ماجرایش را تعریف کند، سرش را پایین می اندازد و در هم مچاله می شود. او نازک اندام وخوش قیافه است. هر چند لباسهایش مانند پیشانی اش چروکیده است، اما هنوز تلألو غبار گرفته یک ثروتمند سابق را با خود دارد. من او را در پارکینگ یکی از بهترین هتل های بین المللی در دبی در میان اتومبیلش ـ همان جایی که زندگی می کند، یافتم. او ماههاست اینجا می خوابد و ازنگهبانان بنگلادشی پارکینگ که دلشان به حالش سوخته و او را بیرون نکرده اند تشکر می کند. قطعاً اینجا همان جایی نیست که رؤیاهای کارن در آن به پایان می رسید. زمانه صدای گرم و گیرای سابق اش را شکسته است. وقتی در یکی از شعبات یک شرکت مشهور چند ملیتی به کارن پیشنهاد کارداده شد، از کانادا به اینجا آمد. زمانیکه کارن دبی را در سال ٢٠٠٥ لمس کرد، تمام نگرانیهایش از بین رفت. "دبی یک دیزنی لند بزرگسالان بود و شیخ محمد در این سرزمین نقش یک موش را بازی می کرد. زندگی اینجا افسانه ای بود. از این آپارتمانهای بزرگ شگفت انگیز داشتیم. یه لشکر آدم در اختیارم بود، اصلاً مالیاتی در کار نبود. انگار هر کس یک پادشاه بود. تمام وقت در پارتی بودیم. شوهرم دانیل دو تا ملک خریده بود. تا خرخره مست بودیم. اما شوهرم برای اولین بار در زندگیش، دچار ناکامی شد. رقم زیادی نبود اما دانیل گیج شده بود. من هم تعجب کردم، گرفتار کمی قرض شده بودیم. بعد از یک سال فهمیدم که چرا دانیل دچار تومور مغزی شد. دکتری به او گفت یک سال زنده می مانی. یکی دیگر می گفت چیز خوش خیمی است و بهبود می یابد. اما قرض ها روز به روز بیشترمی شد. قبل از اینکه اینجا بیایم، اصلاً چیزی در مورد قوانین دبی نمی دانستم. کسی خبر از ورشکستگی بانکها نداشت. اگر اینجا بدهکار بشوی و نتوانی پرداخت کنی، باید به زندان بروی." "وقتی که این موضوع را فهمیدیم، دانیل را صدا زدم و گفتم گوش کن، ما باید از اینجا برویم. شوهرم می دانست که پرداخت حقوقش به هنگام استعفا تضمین شده بود. بعد گفتیم پولمان را می گیریم، تسویه حساب می کنیم و می رویم". دانیل استعفا داد، اما پولی که به او دادند کمتر از قراردادش بود. قرض ها روی دستمان مانده بود. در دبی به محض اینکه کارت را رها کنی، صاحب کار به بانک خبر می دهد، اگر بدهی غیرعادی داشته باشی که با پس اندازت جور در نیاید، حسابت بسته می شود و اجازه نداری از کشور بیرون بروی. ناگهان کارتهایمان ازکار افتادند. هیچ چیز نداشتیم. از آپارتمان بیرونمان کردند." کارن برای مدتی طولانی نتوانست درباره بقیه ماجرا حرف بزند، فقط می لرزید. "دانیل در همان روزاخراجش از شرکت دستگیر شد و به زندان رفت. کارن کم کم دارد تحلیل می رود و ادامه می دهد "دانیل بعد از شش ماه تو زندان در دادگاهی که هیچ از آن سر در نیاورده بود ـ دادگاه به زبان عربی بود و مترجمی در کار نبود، محکوم شد. من هم حالا غیر قانونی اینجا هستم. هیچ پولی ندارم. باید نه ماه دیگه صبر کنم تا شاید بیرون بیاید" . پشت پرده سیمای ظاهری شهر سه دبی متفاوت از هم وجود دارد که هر سه در هم تنیده اند. سرمایه گذارانی مانند کارن، اماراتی های تحت حاکمیت شیخ محمد و خارجی هایی که شهر را ساخته اند و درتله آن افتاده ند. با اینکه داشتم از بوی عرق و فاضلاب می ترکیدم در اولین کمپ توقف کردم و مشتاق بودم کسی، هر کسی باشد به من بگوید چه بر سرشان آمده است. ساهینال منیر جوان بیست و چهار ساله ای از دلتاهای بنگلادش، می گوید "بیرون از اینجا، برای آوردنت به اینجا، گفته می شود که دبی بهشت است. بعد اینجا می آیی و می فهمی که جهنم هم نیست. چهار سال پیش به اینجا آمدم. یک کارچاق کن به روستایمان در جنوب بنگلادش آمد و گفت: جایی هست که می توانید ماهیانه چهل هزار تکا ( ٤٠٠ پوند) پول برای هشت ساعت کار در ساختمان سازی بگیرید. جایی است که امکانات خوبی دارد، غذا و همه چی هم عالیه. تنها کاری که باید بکنید اینه که ٢٣٠٠ پوند بدهید تا ویزای کار بهتان بدن، پولی که راحت در شش ماه اول بدست می آورید. من هم زمین کشاورزی ام را فروختم و کمی هم قرض گرفتم تا به بهشت موعود برسم. به محض اینکه به دبی رسیدم در فرودگاه، شرکت پاسپورتم را از من گرفت و هنوز هم آن را ندیده ام. بعد با پررویی تمام گفتند که از امروز به بعد، روزی ١٤ ساعت در گرمای بیابان کار می کنید. زمانیکه به توریست ها توصیه می شد حتی پنچ دقیقه هم بیرون نیایند. تابستان ها گرما به ٥٥ درجه هم می رسد و فقط ٥٠٠ درهم (٩٠ پوند) پول می دادند. یک پنجم پولی که قولش را داده بودند. شرکت می گوید اگر نمی خواهی، برگرد خانه. اما چه طور برگردم خانه! شما پاسپورتم را برده اید و پول بلیط را هم ندارم. بعد می گویند: خیلی خوب، بهتر است بمانید و کار کنید." ساهینال وحشتزده است. افراد خانواده اش در خانه، پسر، دختر، پدر، مادر و زنش منتظر پول اند. آنها خوشحال اند از اینکه بالاخره ساهینال پول پیدا می کند. اما دو سال است اینجا کار می کند وتا حالا فقط پول آمدنش به اینجا را بدست آورده است. تمام چیزی که پیدا کرده است کمتر از پول اولیه اش در بنگلادش است. او می گوید "کارش بدترین کار در دنیا است، باید بلوک های ٥٠ کیلویی در شدیدترین گرما حمل کنیم. گرمایش هم مثل هیچ جا نیست. جوری عرق می ریزیم که روزها و هفته ها ادرار نداریم. آن هم مانند عرقی است که از زیر پوستهایمان بیرون می زند. آدم سرش گیج میرود و مریض میشود اما اجازه نداریم دست از کار بکشیم، مگر یک ساعت در وسط ظهر. اگر چیزی را بیندازیم یا اشتباهی بکنیم به معنی مرگمان است. اگر مریض بشویم و کار را تعطیل کنیم از مزدمان می زنند و مدتهای بیشتری اینجا گیر می کنیم." می پرسم: از این وضعیت عصبانی هستی؟ مدتی آرام می ماند و می گوید "اینجا کسی خشمش را بروز نمی دهد. یعنی نمی توانیم. ما را مدتی به زندان می اندازند و بعد دیپورت می کنند. پارسال بعضی از کارگرها بعد از اینکه چهار ماه پول نگرفته بودند، اعتصاب کردند، پلیس آنها را محاصره کرد با ماشین آب پاش و باتوم برقی به جانشان افتاد و آنها را سرکار برگرداند. سر دسته ها رو هم زندانی کردند." می پرسم: پشیمان نیستید که به اینجا آمدید؟ همه آنها سرشان را پایین می اندازند. در آخر یکی از کارگرها سکوت را می شکند و می گوید "من وطنم را از دست داده ام، خانواده ام را، زمینم را. می توانستیم در بنگلادش چیزی بکاریم و بخوریم. اینجا هیچ چیز نمی روید مگر نمک و ساختمان ها ." به نظر می رسد که تمام این کارها غیرقانونی است. به شرکت ها گفته شده است سروقت پرداخت کنند، پاسپورت ها را نگیرند، در گرمای شدید هم کار را تعطیل کنند، اما یک نفر را ندیدم که چنین چیزی دیده باشد، حتی یک نفر. این افراد با همدستی مقامات دولتی دبی به اینجا آورده شده و گرفتار شده اند. با این وجود خانواده های این افراد هم راحت نیستند . به راحتی زیر آوار بدهی فرو رفته اند . یک تحقیق از سازمان دیدبان حقوق بشر نشان داده است که " کتمان حقیقت " در مورد میزان مرگ و میر بر اثر گرما، خفگی ، کار اضافی و خودکشی در دبی صورت گرفته است. فقط در سال ٢٠٠٥، کنسولگری هند تعداد ٩٧١ مورد از مرگ شهروندان خود را ثبت کرده است. بعد از اینکه این آمار افشا شد، به کنسولگری اخطار داده شد که از انتشار آمار دست بردارند. اعصاب خرد درقصرهای خرید سرگشته از ماجراهای کمپ، تلوتلو خوران خودم را به سایه سار پیاده روهای مرمر فرش که در همه جای شهر برپاست، می رسانم. هوا آنچنان داغ است که کسی بیرون دیده نمی شود. مردم یا در این قصرهای خرید جمع شده اند یا زیر کولرها حمام آفتاب می گیرند. از ساهینال جدا شدم وبعد از ده دقیقه، با تاکسی به مرکز شهر رسیدم. در مرکزخرید "هاروی نیکولاس" به یک دختر بلوند ١٧ ساله هلندی نزدیک می شوم که گرمکن پوشیده و خسته از ازدحام مردانی که دورش را حلقه زده اند، می گوید "اینجا را دوست دارم، گرما ، قصرها و ساحل !" می پرسم: تا بحال از اینکه اینجا یک جامعه بردگان است آزرده شده ای؟ سرش را همانند ساهینال پایین می گیرد و می گوید "سعی می کنم که نبینم". حتی در هفده سالگی یاد گرفته است که نگاه نکند و نپرسد. احساس کردن گناه بزرگی است. بین قصرها چیزی به جز فرش آسفالت وجود ندارد. هر جاده حداقل چهار باند دارد. دبی مانند اتوبانی است که با مراکز خرید نقطه گذاری شده است. اگر هم بخواهی خودت را بکشی، باید روی جاده این کار را بکنی. ساکنان دبی از قصری به قصر دیگر با اتومبیل یا تاکسی می جهند. می خواهم از یک اماراتی بپرسم در مورد کشورشان که پر از خارجی هاست چه جور فکر می کند؟ اما غیر از سرمایه گذاران و بردگان نمی توانم به بومی های اماراتی نزدیک شوم و چنین چیزی بپرسم. آنها را می بینم که در شهر می چرخند. مردها در رداهای سفید خنک و زنان در چادر سیاه سوزان . غیر ممکن است بتوانم به آنها نزدیک شوم. اینجا زنها از آدم رم می کنند و مردها هتاکانه نگاهت می کنند و با لحن تندی می گویند "دبی خوبه ". در یک کافی نت چند جوان تیپیک اماراتی را پیدا کردم و با هم به گفتگو نشستیم. احمد العطار جوان بیست و سه ساله میانه اندامی است که ته ریشی هم دارد. ردای سفید پوشیده و عینک چهارگوشه هم به چشم زده است. انگلیسی را با لهجه آمریکایی حرف می زند و سریع نشان می دهد که لندن، پاریس و لس آنجلس را بهتر از بیشتر غربی ها می شناسد. با قیافه تیپیک یک سوپر استار پشت صندلی اش می نشیند و می گوید: "اینجا بهترین نقطه دنیا برای جوان ماندن است. دولت پول تحصیل را تا سطح دکترا می دهد. هر وقت ازدواج کردیم خانه مفت می دهد. خدمات پزشکی رایگان و اگر لازم بود تو را به خارج می برند و پولش را هم می دهند. حتی مجبور نیستیم پول تلفن را هم پرداخت کنیم. تقریباً هر کس یک خدمتکار، یک پرستار و یک راننده دارد. هیچ وقت مالیات نمی دهیم. تو هم دلت نمی خواهد یک اماراتی بودی ؟" از العطار خواستم دلایل قوی برای این توضیح شیادانه بیاورد، اما او سریع به جلوخم شد و گفت: "ببین، پدربزرگ من هر روز صبح بلند می شد و تا غروب برای بدست آوردن آب سر یک چاه می جنگید. آب که می خشکید، باید از کوهان شتر استفاده می کردند. همیشه گرسنه و تشنه و علاف بودند. او تمام عمرش می لنگید چون پایش که شکسته بود مراقبتهای پزشکی لازم برای معالجه وجود نداشت. حالا ما رو ببین!" برای اماراتی ها اینجا مدینه فاضله ای است که الهه ها پول های ریخته شده را برایشان جمع می کنند: با گرفتن اجاره بها ازخارجی ها، مالیات پنهان بر تجارت و فرودگاه و فروش آخرین چکه های نفت. بیشتر اماراتی ها مانند احمد برای دولت کار می کنند ودر واقع روی بالش اعتبارات لمیده اند. او می گوید: " تابحال هیچ مشکلی احساس نکرده ام. دوستانم هم همینطور. کار تضمین شده است، اگر اشتباه فاحشی هم بکنیم به مال خود آتش زده ایم." او می گوید کمبود آزادی سیاسی چیز خوبی است." مشکل بتوان یک اماراتی را پیدا کرد که پشتیبان شیخ محمد نباشد." می گویم شاید به دلیل ترس است. جواب می دهد " نه ما واقعاً از او حمایت می کنیم، چون رهبر بزرگی است. به این عکس نگاه کن. دارد می گوید مطمئنم که زندگی من هم بسیار شبیه به زندگی شماست." آیا تمام اماراتی های جوان اینطور زندگی می کنند؟ آیا ممکن است درحوزه سیاست هم وضعیت آفتابی باشد؟ در هتل مجلل برج امارات، سلطان القاسمی را می بینم. او روزنامه نگار٣١ ساله، یکی از نویسندگان دبی پرس و کلکسیوندار هنرهای منحصر بفرد است. او به آزادیخواهی، معاصربودن و طرفدار اصلاحات تدریجی اشتهار دارد. لباس غربی می پوشد، شلوار جین و پیراهن رالف لورن. بی نهایت تند حرف می زند و در هنگام بحث خود را به اشتیاق دیوانه واری می رساند. سلطان می گوید "مردم اینجا تنبل شده اند، بچه هایی سنگین وزن! سیستم پرستاری شورش را در آورده، خودمان هیچ کاری نمی کنیم. چرا هیچکس حاضر نیست برای بخش خصوصی کارکند، چرا هیچ پدر و مادری از بچه خود نگهداری نمی کند؟" با این وجود وقتی که می خواهم بحث را به سیستم بردگی که دبی را ساخته است بکشم، عصبانی می شود و می گوید: "مردم باید به ما اهمیت بدهند. ما تحمل پذیرترین ملت جهان هستیم. دبی در واقع تنها "جهان شهر" موجود در دنیاست. با هر کس که اینجا می آید با احترام برخورد می شود" مکثی می کنم و به کمپ سوناپور فکر می کنم که فقط چند مایل از اینجا دور است. می پرسم: اصلاً می دانی چنین چیزی وجود دارد؟ عصبانی می شود و می گوید "می دانید، آیا اگر در سال، سی ـ چهل مورد ( نقض حقوق کارگران) داشته باشیم، به نظر شما زیاد است؟ اما فکرش را بکن که چقدر آدم به اینجا می آید." می گویم: سی ـ چهل مورد! این وضعیت کل سیستم است. بحث من سر صدها هزار مورد است. سلطان غضبناک می شود، و اهن و تلپ کنان می گوید: " شما به مکزیکی هایی فکر کرده اید که در نیویورک با آنها بدرفتاری می شود؟ چقدر طول کشید تا بریتانیا با شهروندانش خوب رفتار کند؟ من هم می توانم به لندن بیایم و درباره بی خانمانهایی بنویسم که در خیابان آکسفورد هستند و شهرتان را جایی بد گزارش کنم. اینجا کارگران هر وقت دلشان بخواهد می توانند بروند! هر هندی، هر آسیایی می تواند فلنگ را ببندد!" اشاره می کنم که اما آنها نمی توانند، پاسپورتهایشان ضبط شده و حقوق شان به تعویق افتاده است. می گوید "خوب، متأسفم که چنین شده و هر کس که این کار را کرده، باید تنبیه شود. اما سفارت خانه هایشان باید به آنان کمک کنند." می گویم: آنها تلاش می کنند. اما چرا شما با زور جلوی کارگرانی را که علیه کارفرماهای کثیف اعتصاب میکنند، می گیرید؟ می گوید: "خدا را شکر که ما به آنها اجازه نمی دهیم!" سلطان ادعا می کند که: "کارگران می توانند اعتصاب کنند. اما آنها به خیابان ها می ریزند و ما این را نداریم. نمی خواهیم مانند فرانسه باشیم. فکرش را بکن که کارگران هر وقت دلشان بخواهد دست از کار بکشند! در اینصورت کارگرانی که متقلب هستند و دروغ می گویند را چکار می شود کرد؟ گورشان را گم کنند و از اینجا بروند." بعد کمی می خندد و از بحث داغ اش خلاص می شود و می گوید: "وقتی ژورنالیست های غربی را می بینم که از ما انتقاد می کنند، متوجه نیستید که دارند به پای خود شلیک میکنید؟ اگر دبی سقوط کند، خاورمیانه بسیار خطرناکتر می شود. صادرات ما نفت نیست. امید است. مصریهای فقیر، لیبیایی ها و ایرانیان بیچاره بزرگ می شوند و می گویند من میخوام برم دبی. ما برای منطقه خیلی مهم ایم. ما داریم نشان می دهیم که چطور کشور مسلمان مدرنی باشیم. اینجا اثری از بنیادگرایی نمی بینی. اروپایی ها نباید نابودی ما را آرزو کنند. باید خیلی نگران باشید. می دانی اگر این مدل وربیفتد چی پیش می آید؟ دبی به سرنوشت ایران، به سرنوشت اسلامیست ها دچار می شود ." سلطان تکیه می دهد. به روشنی می بینم که بحث او را ناراحت کرده است. با لحنی ملایم و دلسوزانه و تقریباً التماس کنان می گوید: "گوش بده، مادر من مجبور بود هر صبح با یک سطل سر چاه برود. روز عروسی اش به او یک پرتقال هدیه می دهند، چون به عمرش پرتقال نخورده بود. دو تا از برادران من در بچگی مردند، چون امکانات پزشکی نداشتیم. ما را مورد پیشداوری قرار ندهید. " یکبار دیگر چشمانش پر از تمنا شده و می گوید: " ما را مورد پیشداوری قرار ندهید". مخالفان در اینجا ما با نیم رخ دیگری از اقلیت اماراتی ها مواجه می شویم. گروه کوچک مخالفان زیرزمینی که تلاش می کنند شیخ ها رابه خاطرقوانین شیادانه به چالش بگیرند. دشمن شماره یک دیکتاتوری دبی را ملاقات کردم. محمد المنصوری که ردای سفید بر تن دارد و چهره ای جدی دارد. به عنوان مقدمه می گوید: "غربی ها اینجا می آیند و با دیدن قصرها و ساختمان های مرتفع فکر می کنند که ما آزاد هستیم. اما کل این تجارت، کل این بناها متعلق به کیست؟ اینجا یک دیکتاتوری است. خانواده سلطنتی فکر می کنند مالک کشور هستند و مردم هم بردگان آنها هستند. اینجا اصلاً آزادی وجود ندارد." داخل تنها رستوران عربی این قصر می رویم و المنصوری تمام چیزهای ممنوعه را به من می گوید. حرفهایی که گفتن آنها در دبی منجر به زندانی شدن افراد می گردد. محمد می گوید: "در دبی و از یک خانواده ماهیگیر به دنیا آمده ام، پدرم درسی فراموش نشدنی به من آموخته است. هیچگاه دنبال گله نرو، خودت فکر کن." المنصوری با یک پیشرفت معجزه آسا وکیل شده است و در مدت کوتاهی به ریاست انجمن قضات رسیده است، سازمانی که برای اعمال فشار بر قوانین دبی برای مطابقت با قوانین بین المللی حقوق بشر ایجاد شده است. اما بعدها و بطورناگهانی مورد غضب شیخ محمد واقع شده است. او در گفتگو با دیده بان حقوق بشر و بی بی سی گفته بود که این کشور براساس سیستم بردگی بنا شده است. خودش می گوید: "پلیس مخفی مرا گوشه ای کشیدند و گفتند خفه شو و گرنه کارت را از دست می دهی و بچه هایت هم نمی توانند سر کار بروند. اما چگونه می توانم ساکت باشم؟" گواهی وکالت و پاسپورتش را توقیف می کنند و به گفته خودش در زمره یکی از زندانیان کشور در می آید. "من و بچه هایم در لیست سیاه قرار گرفته ایم، روزنامه ها هم اجازه ندارند چیزی درباره من بنویسند" می پرسم: چرا دولت اینچنین علاقه مند به دفاع از سیستم بردگی است؟ در جواب توضیح مفصلی می دهد: "دولت مالک بیشتر کمپانی هاست، بنابراین آنها مخالف قوانین حقوق بشر اند چون سودشان را پایین می آورد. به نفع آنهاست که کارگران برده بمانند. در گذشته فشاری بر دولت بود، کورسویی از دموکراسی در دبی وجود داشت که توسط شیخ ها به زور گرفته شد. در سه دهه گذشته، بازرگانان شهر با هم علیه شیخ سعید بن مکتوم المکتوم (حاکم وقت دبی) متحد شدند و اصرار داشتند که باید آنها امور بازرگانی دولت را در دست بگیرند. فقط چند سال طول کشید و شیخ با حمایت بریتانیا آنها را جارو کرد. امروز هم شیخ محمد کشور را به یک دولت ـ اعتبار تبدیل کرده است، شهری که سرتاسر با وام ساخته شده است. دبی ١٠٧ درصد نسبت به درآمد کل کشور بدهکار است. اگر همسایه غرق در نفت، دسته چک اش را بیرون نکشیده بود، قطعاً دولت منفجر می شد." محمد بر این باور است که این وضعیت آزادی را بیشتر محدود می کند. "اکنون ابوظبی ارکستر را تنظیم می کند که از دبی خیلی محافظه کارتر و بسته تر است. روز به روز آزادی در حال نابود شدن است. اخیراً قوانین جدید مطبوعات، رسانه ها را از گزارش هر چیزی که به دبی یا اقتصادش، آسیب برساند منع کرده است. به این ترتیب به روزنامه ها منابع پرزرق و برق داده شده است تا درباره رشد شاخص های اقتصادی حرف بزنند." در اینجا همه درباره امواج اسلام گرایی به عنوان تهدیدی جدی حرف می زنند که بطور قطعی اگر توصیه ها جدی گرفته نشود به ظهور می رسد. امروزه هر امام جمعه ای بوسیله دولت منصوب می شود و هر خطبه ای شدیداً توسط دولت کنترل می شود تا ملایم تر گردد. اما محمد با عصبانیت می گوید "اینجا فعلاً شاهد اسلام گرایی نیستیم. اما فکر می کنم اگر مردم را کنترل کنند و راهی برای ابراز خشم شان ندهند بروز خواهد کرد. مردمی که همیشه به آنها گفته شود خفه شوید، روزی منفجر خواهند شد." مباهات دبی یک گروه در دبی هست که حرف زدن از آزادی درباره آنها درست بنظر می رسد. اما این تنها گروهی است که دولت می خواهد آنها را آزاد بگذاردـ گی ها. یک جوان ٢٥ ساله اماراتی با موهای سیخ سیخ می گوید "دبی بهترین کشور جهان اسلام برای گی هاست!" دستش را دور کمر شوهر٣١ ساله اش انداخته و می گوید: "ما زنده هستیم و می توانیم همدیگر را ببینیم، چیزی که برای اکثر عربها امکان پذیر نیست." همجنس باز بودن در دبی غیر قانونی است و ده سال زندان را به دنبال دارد. اما کلوبهای غیر رسمی برای همجنسبازان در دسترس است و در آنجا مردها دور هم جمع می شوند. انگار از پلیس نمی ترسند. یکی از آنها می گوید : "ممکن است پلیس کلوب را هم ببندد، اما فقط ما را متفرق می سازند. پلیس کارهای دیگری دارد که دنباش برود." تقریباً در هر شهر بزرگی، افراد گی راهی برای پیدا کردن یکدیگر دارند. اما دبی جای امنی برای همجنس گرایان منطقه خلیج شده است. جایی که آنها می توانند در امنیت نسبی زندگی کنند. سبک زندگی بعداً در بار یک هتل، یک سرمایه گذار آمریکایی بد خلق را دیدم که در کار جراحی مصنوعی بود و ناامید از نجات یافتن از دست این آدمهاست. او می گوید: "تمام کسانی که نتونسته اند در مملکت خود غلطی بکنند، اینجا می آیند و ناگهان ثروتمند میشوند و فراتر ازظرفیت شان پیشرفت می کنند و لاف می زنند که بعله! خیلی مهمیم. در هیچ کجای دنیا اینقدر افراد بی کفایت در موقعیت های بالا ندیده ام." او اضافه می کند: "روابط هم کاملاً نژادپرستانه است. من اینجا دخترهای فیلیپینی دارم که برام کار می کنند و همان کاری می کنند که دخترای اروپایی انجام میدن، اما یک چهارم حقوق اروپایی ها را می گیرند. کسانی که واقعاً کار می کنند تقریباً هیچ چیز نمی گیرند در حالیکه این مدیران بی لیاقت ماهانه ٤٠ هزار پوند به اینها میدهند" به استثنای این مورد یک چیز درحرفهای همه سرمایه گذاران مشترک است. شوق آنها از داشتن خدمتکار در خانه و اینکه خودشان کاری نمی کنند و به زندگی چسبیده اند. به نظر می رسد هر کس یک خدمتکار دارد. قبلاً اغلب خدمتکاران فیلیپینی بودند، اما بعد از بحران گفتند که قیمتشان بالاست. در نتیجه حالا داشتن یک کلفت قشنگ اتیوپیایی مد شده است. این یک راز گشوده است: هرکس که خدمتکار دارد، قدرت مطلق بر او دارد . پاسپورتش را ضبط می کند (همه این کار را می کنند). ارباب تصمیم می گیرد کی پرداخت کند و کی می تواند مرخصی بدهد (اگر اصلاً اجازه مرخصی داشته باشد) ارباب تعیین می کند با چه کسی حرف بزند. اصلاً نباید عربی یاد بگیرند و نمی توانند فرار کنند. تنها پناهگاه زنان در دبی، آپارتمان خصوصی و کثیفی است که در آستانه تعطیلی قرار دارد، پراز کلفت های فراری است. میلا ماتاری زن ٢٥ ساله اتیوپیایی است که خنده محزونی هم دارد. درباره ماجراهایش با من صحبت می کند. هزاران نفر مانند او هستند. به او وعده بهشتی در میان شنها داده شده بود، بعد دختر چهارساله اش را جا گذاشته و اینجا آمده تا پولی برای آینده اش بدست آورد." اما آنها فقط نصف پول را به من دادند، من را در خانه یک استرالیایی انداختند که چهار تا بچه داشت و خانم مرا مجبور می کرد هر روز از ساعت شش بامداد تا یک بامداد کار کنم، روز بیکاری هم نداشتم. خسته شده بودم و درخواست مرخصی کردم. اما آنها سرم داد کشیدند که آمده ای اینجا کار کنی نه اینکه بخوابی! یه روز نتوانستم تحمل کنم و خانم مرا کتک زد. مرا با مشت و لگد کوبید. گوشهایم هنوز درد می کنند. آنها دستمزدم را ندادند. به من گفتند بعد از دوسال به تو پول می دهیم . چکار کنم؟ اینجا کس دیگری را نمی شناسم. وحشت کرده ام." یکروز بعد از کتک خوردنی دیگر، میلا از خانه بیرون زد و در خیابانها با انگلیسی شکسته دنبال کنسولگری اتیوپی را گرفته بود. بعد از دو روزجستجو کنسولگری را پیدا کرده بود. اما آنها گفته بودند که خانم را پیدا کن تا پاسپورتت را بگیریم. اما چگونه؟ میلا شش ماه است در این پناهگاه به سر می برد. دو بار با دخترش حرف زده است. می گوید "وطنم را از دست دادم، دخترم را و همه چیزم را از دست دادم." هیاهو بر سر بیابان شیخ مکتوم شهر دکورمانندش را در جایی ساخت که آب بدرد بخوری در آن پیدا نمی شود. اینجا اصلاً هیچ آبی روی زمین یافت نمی شود. دارای تعداد کمی سفره زیر زمینی است و کم بارش ترین نقطه زمین است. بنابراین دبی دریا را می نوشد. آب امارات از شورترین آبهای منطقه خلیج تأمین می شود و همین مسأله باعث شده گرانترین آب در منطقه باشد. بسیار بیشتر از تولید بنزین هزینه می برد، و مقادیر زیادی دی اکسید کربن برای تولید آب به هوا فرستاده می شود. به همین دلیل است که یک فرد ساکن دبی به طور متوسط بزرگترین تولید کننده دی اکسید کربن در دنیاست ـ دو برابر میزان تولید توسط یک آمریکایی. دکتر رئوف بر این باور است که اگر بحران اقتصادی فعلی به رکود بینجامد، ممکن است در دبی آب یافت نشود. او می گوید "در حال حاضر ما منابع مالی برای انتقال چنین حجم عظیمی از آب به وسط بیابان را داریم. اما اگر درآمدمان پایین بیاید، به عبارت دیگر اگر دنیا به منبع انرژی دیگری غیر از نفت روی بیاورد، مشکل بسیار بزرگی خواهیم داشت. آب سرچشمه اصلی زندگی است و فاجعه بزرگی در انتظار ماست. دبی فقط برای یک هفته آب کافی دارد. تقریباً ذخیره ای در کار نیست. نمی دانم اگر منابع مان دچار تزلزل شود، چه پیش می آید. فقط می دانم که زندگی تقریباً غیرممکن خواهد بود. "او می افزاید که گرم شدن جهانی مشکل را حادتر می کند." ما این همه جزایر مصنوعی ایجاد کرده ایم. اگر سطح آب دریاها بالا بیاید، همه آنها از بین خواهند رفت و ما همه چیزمان را خواهیم باخت. مهندسان می گویند مشکلی از این بابت وجود ندارد و آنها فکر همه چیز را کرده اند. اما من مطمئن نیستم." می پرسم: آیا دولت دبی دراین باره نگران نیست؟ با ناراحتی جواب می دهد "آنها علاقه ای به این امور ندارند. اما تنها برای زنده ماندن، هر ساکن دبی به طور متوسط سه برابر مصرف جهانی به آب نیاز دارد. در قرن معضل جهانی آب و تغییر منابع انرژی از سوخت های فسیلی، دبی آسیب پذیر ترین کشور دنیاست." می خواستم بدانم دولت دبی چه تصمیمی در این رابطه دارد. بنابراین تصمیم گرفتم به چگونگی برخورد دولت با یک پدیده زیست محیطی فعلی، یعنی آلودگی سواحل نگاهی بیندازم. یک زن آمریکایی در یکی از هتل های بزرگ کار می کند و مطالب زیادی درباره آلودگی سواحل که هر روز بدتر و بدتر می شود نوشته است. از او خواستم که همدیگر را ببینیم. به تندی جواب داد "نمی توانم با شما حرف بزنم". گفتم: حتی اگر حرفهایت را ضبط نکنم؟ جواب داد "نمی تونام باشما صحبت کنم." با اصرار بیشتر گفتم: اما از شما اسمی به میان نمی آورم. گفت "شما گوش نمی دهید، تلفن کنترل می شود. نمی توانم با شما صحبت کنم." بسرعت گوشی را گذاشت. روز بعد او را در محل کارش دیدم. قبل از شروع به پیاده روی با گامهای تند در ساحل، گفت : "اگر هویت مرا آشکار کنی، با اولین پرواز از اینجا بیرونم می کنند." و در ادامه گفت: "ماجرا از اینجا شروع شد. افرادی که از ساحل استفاده می کردند به ما شکایت می کردند. رنگ و بوی آب غیرعادی بود، و آنها بعد از استفاده مریض می شدند. بعد من نامه ای به وزارت بهداشت و توریسم نوشتم وانتظار داشتم فوری جواب دهند. اما خبری نشد. سکوت محض! نامه ها را دستی بردم، باز هم هیچی. کیفیت آب بدتر و بدتر می شد. بعدها هتل از یک شرکت متخصص تقاضای آزمایش آب کرد. آنها به ما گفتند دریا پر ازفضولات است و باکتریها بی شمارند. من هم به مهمانان می گفتم که در دریا شنا نکنید، هر چند آنها برای همین کار به اینجا می آیند. حالا خودت حساب کن. آنها حسابی دلخورمی شدند." او شروع به ارسال نامه ها و راه انداختن بحث در میان سرمایه گذاران کرده بود و مردم منتظر نتیجه بحث ها بودند. دبی به حدی آشغال تولید می کند که امکانات مربوطه از عهده اش بر نمی آید. ماشین های حمل زباله باید هر سه یا چهار روز یکبار به محل بیایند اما در عوض مردم آشغال ها را داخل آب روها و کانال ها می اندازند. به همین دلیل دریا پر شده است. ناگهان رازی برملا شد و مسئولین شهرداری مسأله را توضیح دادند. آنها گفتند که سیستم حمل زباله را بهبود خواهند بخشید اما کیفیت آب تغییری نمی کند. آب بدبو وسیاه گشته است. "پر از مواد شیمیایی شده، نمی دانم چه موادی اند. اما سمی اند." او به شکایات خود ادامه داده بود و تلفنهای ناشناس به او زنگ زده بودند. "از آبروریزی دبی دست بردار، ویزایت لغو خواهد شد و از اینجا اخراج می شوید." می گوید: "سرمایه گذاران جرإت نمی کنند چیزی بگویند. یک نظر انتقادی در روزنامه منجر به اخراجت می شود. در اینصورت چه کاری از دست من بر می آید؟ حالا آب بدتر از همیشه است. مردم واقعاً دارند مریض می شوند. مرض چشم، مرض گوش، ناراحتی معده و خارش پوست. نگاه کن "در نزدیک یکی از مشهورترین هتل های دبی مدفوع روی آب شناور است." او با اندوه می گوید "آنچه من از دبی فهمیده ام این است که مقامات کشور یک پول سیاه برای محیط زیست ارزش قائل نیستند. آنها دارند سموم را به دریاـ مهمترین جاذبه توریستی شان، می فرستند. اگر در آینده معضل زیست محیطی بدتر شود می توانم بگویم دولت چکار می کند: آنها انکار می کنند، سرپوش می گذارند و صبر می کنند تا فاجعه شروع شود." در این هنگام گردبادی شنی می وزد و بیابان در تلاش است که آرام آرام و با مقاومت، قلمرو اصلی خود را دوباره فتح کند. درختان مصنوعی و پلاستیکی در آخرین شب اقامتم در دیزنی لند دبی، سر راه فرودگاه، در یک پیتزایی کنار یکی از جاده های بی انتها و عریض دبی توقف کردم. از یک دختر فیلیپینی پشت صندوق می پرسم که آیا اینجا را دوست دارد؟ با تردید می گوید: "خوبه " می گویم: جدی؟ آهی از سر اندوه می کشد که نمی توانم تحمل اش کنم، می گوید "وحشتناکترین جای دنیاست. ازش متنفرم. چند ماه اینجا بودم که فهمیدم همه چیز اینجا تقلبی است. درختان تقلبی، قراردادهای کار جعلی، جزایر تقلبی، خنده های مصنوعی. حتی آب آن هم جعلی است!" اما او اینجا گیر کرده است. می گوید "اینجا که آمدم بدهکار شدم وتا سه سال دیگر گیر کرده ام. دیگر داستان ما کهنه شده است. فکر می کنم که دبی یک سراب است. یک توهم است، واقعی نیست. خیال می کنی که از دور آب می بینی، اما جلوتر که می آیی یه توده شن می بینی. این را که می گوید، یک مشتری دیگر وارد می شود. دختر خنده تهی و مصنوعی دبی را بر چهره می آورد و می گوید جناب امشب چه خدمتی از دستم بر میاد ؟ منیع، متن انگیسی The dark side of Dubai Dubai was meant to be a Middle-Eastern Shangri-La, a glittering monument to Arab enterprise and western capitalism. But as hard times arrive in the city state that rose from the desert sands, an uglier story is emerging. Johann Hari reports www.independent.co.uk/opinion/commentators/johann-hari/the-dark-side-of-dubai-۱۶۶۴۳۶۸.html نوشته شده توسط جان هری / ترجمه سیف خدایاری روزنامه ایندپندنت / آوریل٢٠٠٩ با تلخیص
Powered by !JoomlaComment 3.12 Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved. |
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
| < بعد | قبل > |
|---|
| برگ نخست |
| ذرهبين |
| مقالات |
| گفتوگو |
| داستان |
| شعروادب |
| سبزآبی |
| معرفي كتاب |
| چند رسانه ای |
| گزارش |
| قلقلک |
| تماسباما |
| پایگاههای مهدوی |
| اخلاق فردی و اجتماعی |
| |||||
سلام به همه مسلمانان لعنت خدا به كساني كه چن...
خیلی عالی بود جای همه دوستانی که نبودن سبزیه...
حقا بر شما که در جهالت هستید بگریید!مانده ام ...
علیک سلام
تنها خوداون است كه اينده راميسازد. پس صهيوني...