|
06 آذر 1386 ساعت 10:55 |
 كودكان آواره، گدايى، صدها مرد و زن بيمار و مفلوك در گوشه گوشه شهر و كوى و برزن تصوير آزار دهنده شهرهاى بزرگى است كه هر روز و شب چشمهاى همه رهگذران را متوجه خود مىسازد، تصويرى از تبعيض، بىعدالتى و غفلت كه چهره سرزمين بزرگ ما را آلوده است . راستى چه كسى مسؤول است؟ من، تو، همه ما و يا ...
وقتى فقر گريبان خانوادهاى را مىگيرد، وقتى فقر، چنان عرصه زندگى را تنگ مىكند كه تركشهاى انفجار مصيبت، كودكان را نيز بىنصيب نمىگذارد، وقتى فقر، چادر سياه خود را بر سر خانواده مىگسترد و دستهاى تكدىگر را پرورش مىدهد، وقتى فقر . .. نه، ديگر نمىشود گفت كه هيچ كس مسوول نيست . همه مسؤولاند .
زمانى كه در سرماى خيابانهاى شهر به اتاقهاى مبله هتلهاى چند ستاره نگاه مىكنى، وقتى خانههاى سر به فلك كشيده بالا شهرىها را مىبينى، وقتى ماشينهاى آخرين سيستم ثروتمندان را به نظاره مىنشينى، وقتى لباسهاى آن چنانى بچههاى پولدار را نگاه مىكنى، ... ديگر نمىشود گفت كه هيچ كس مسوول نيست ... همه مسؤولاند .
پيچ و خم خيابانهاى امروز مشهد، پر است از اين آيههاى فقر و ندارى . مالامال از تبعيضهاى اجتماعى و نشانه هاى اختلاف شديد طبقاتى . پيچ و خم خيابانهاى امروز مشهد و هر شهر ديگر ايران - اين روزها كه نه ... خيلى وقت است كه كودكان دست فروش خود را در معرض نمايش گذاشته است . هشدار كه اين خشمهاى فرو خفته، اين عقدههاى ناگشوده، اين زخمهاى بىمرهم، اين دردهاى مزمن و اين روانهاى آزرده روزى حق خود را بطلبند، آن گاه است كه چهره زيباى قانون را، زير كفشهاى مندرس خويش له مىكنند و لاجرم ... زندان، اعدام، حبس ابد ... يا اعتياد كودكان ويترين خيابانهاى مشهد، اين روزها فقر خود را در معرض فروش ونمايش گذاشتهاند و به بهاى ترحم مردم، روزى خود را گرد مىآورند . اينان از فقر و اعتياد و ندارى پس افتادهاند و هيچكس آنها را نمىشناسد، نه نامى دارند و نه نشانى .
صبح مىآيند و شب ناپديد مىشوند . از كجا مىآيند و به كجا مىروند، هيچ كس نمىداند . يعنى هيچ كس نمىخواهد بداند . آنها زبالههاى انسانى شهرند . تفالههاى ته نشين شده سفره ثروتمندان فارغاند .
اينها بلندترين فرياد بىعدالتى اقتصادى در خاموشترين شكل ممكن اند .
قلم من، از من و من از همه شرمنده بايد باشد كه روزهاست، كودكان خيابانى شهر خودمان را (گفتار درمانى) مىكنيم . اين بچههايى كه در سن پنج - شش سالگى، بزرگترين دلواپسىهايشان مامور شهردارى است و زيباترين اميدواريشان، تحصيل .
وقتى از «رشيد» - آن كودك ژوليده سرمازده - پرسيدم «چرا ترك تحصيل كردهاى؟ ، گريه كرد و گريخت ... وقتى از «محمد على» پرسيدم: چرا ترك تحصيل كردهاى؟ به نيشخند پاسخ داد: «نان كه نباشد، مدرسه دردى را دوا نمىكند!»
... آرى! اينها مصيبتهاى فروخفته شهر ماست . به راستى «نان كه نباشد، مدرسه دردى را دوا نمىكند» .
و اين «محمد على» چهارده ساله عجب بچه عجيبى بود! جالب است كه اينها عزت نفس و وجدان معاش هم دارند . چون وقتى «محمد على» را گفتم: چرا خيابان؟ چرا در خيابان كاسبى مىكنى؟» به گشاده رويى جوابم داد:
«كجا بروم؟ دزدى بكنم؟ » ...
چه زيبا است اين كه فقر، هنوز دامن بسيارى را به گناه نيالوده و محمد على - كودكى كه در سرما دور شد - از اين دستبود .
دستهايم را به هم ماليدم تا بلكه كمى گرم شود . عبور بىامان ماشينها، امانم را بريده بود .
- «عنبر ... ماشين ريش تراشى ... . چيزى نمىخواهى؟»
پايين پايم را نگاه كردم عجب! چرا اين كودك را نديده بودم؟
مثل نردههاى كناره پياده رو، مثل آسفالت و بلوكهاى كنار جوى آب، برايم حضورش عادى بود .
شايد ... نه خيلى عادىتر از آن چه كه انسان ديگرى باشد، هر كس ديگر بود توجهم را جلب مىكرد .
- چيه؟ چرا خيره شدى؟
به خودم آمدم، نگاه غضب آلودهاش، زمينههاى ترس و دلهره را داشت، گفتم:
- چند سالهاى؟
- بيستساله
- اسمت چيه؟
- مسعود
ته دلم خنديدم، شش سال را به سختى داشت . ولى مىدانستم كه از من ترسيده است . با آن بارانى بلند وسياهى كه بر تن داشتم، هر بچهاى مىترسيد .
- چند فروش دارى، مسعودخان؟
- صد، صد و پنجاه ...
- سواد دارى ؟
- دو كلاس !
باز هم دروغ مىگفت، مدرسه نمىرفت، سنش به مدرسه نمى خورد .
- دروغ مىگويد آقا، درس نخوانده
پشتم لرزيد . صداى پسركى ديگر؟
كجا؟ خداى من، اين يكى را هم نديده بودم، درستبغل دست مسعود نشسته اما چرا توجهم را جلب نكرده بود؟
- تو اسمت چيست پسر جان !
- نورآقا!
- پس مسعود درس نخوانده؟ ها ...
- بله آقا دروغ مىگويد، او كوچك است .
نگاهى به حرم امام رضا (ع) انداختم . در قيل و قال مردم عابر و آمد و شد ماشينهاى مختلف ، سر بركشيده و آسمانىتر از هميشه، قد برافراشته بود .
- نور آقا!
- بله!
- از امام رضا (ع) چه مىخواهى؟ آرزويت چيست؟
«نور آقا» لبخند تلخى زد و سرى تكان داد و عنبرهايش را جابجا كرد و آهسته گفت:
- يك دوچرخه، ... كاش دوچرخه داشتم!
آهسته از كنارشان گذشتم و در رفت و آمد مردمانى كه كودكان خيابانى را مثل من نمىديدند، خود را گم كردم . يادم آمد وقتى از ياسر آن كودك هشتساله واكسى پرسيدم كه چه آرزويى دارد، با اندوه گفت:
- سلامتى، ...
پشت اينهمه مههاى خفته چه مىگذرد؟ در پس اين پردههاى نامريى و فولادينى كه ميان انسانها كشيده شده، چه استعدادهايى مىميرد؟ بچههايى كه در خرابههاى اطراف شهر به دنيا مىآيند و كنار خيابان بزرگ مىشوند و سرانجام در خرابههاى اطراف شهر مىميرند .
اين سرنوشت محتوم تمامى كودكانى است كه مادر شهر، آنها را «آق» كرده . كودكانى كه زاييده فقر، جنايت، خيانت، اعتياد و بىتوجهىاند . نه ديگر نمىشود گفت كه هيچكس مسؤول نيست . همه مسؤولاند . همه ... مجله «زاير» ابوالفضل كمالى
|
سلام به همه مسلمانان لعنت خدا به كساني كه چن...
خیلی عالی بود جای همه دوستانی که نبودن سبزیه...
حقا بر شما که در جهالت هستید بگریید!مانده ام ...
علیک سلام
تنها خوداون است كه اينده راميسازد. پس صهيوني...