• Narrow screen resolution
  • Wide screen resolution
  • Increase font size
  • Decrease font size
  • Default font size
  • default color

ذره‌بين

ادامه مطلب...
 

داستان

ادامه مطلب...
 

معرفي كتاب

ادامه مطلب...
 
برگ نخست arrow گفت‌و‌گو arrow نيلوفران خاموش شهر!
نيلوفران خاموش شهر! چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
بدعالی 
06 آذر 1386 ساعت 11:55
 كودكان آواره، گدايى، صدها مرد و زن بيمار و مفلوك در گوشه گوشه شهر و كوى و برزن تصوير آزار دهنده شهرهاى بزرگى است كه هر روز و شب چشم‏هاى همه رهگذران را متوجه خود مى‏سازد، تصويرى از تبعيض، بى‏عدالتى و غفلت كه چهره سرزمين بزرگ ما را آلوده است . راستى چه كسى مسؤول است؟ من، تو، همه ما و يا ...

وقتى فقر گريبان خانواده‏اى را مى‏گيرد، وقتى فقر، چنان عرصه زندگى را تنگ مى‏كند كه تركش‏هاى انفجار مصيبت، كودكان را نيز بى‏نصيب نمى‏گذارد، وقتى فقر، چادر سياه خود را بر سر خانواده مى‏گسترد و دست‏هاى تكدى‏گر را پرورش مى‏دهد، وقتى فقر . .. نه، ديگر نمى‏شود گفت كه هيچ كس مسوول نيست . همه مسؤول‏اند .

زمانى كه در سرماى خيابان‏هاى شهر به اتاق‏هاى مبله هتل‏هاى چند ستاره نگاه مى‏كنى، وقتى خانه‏هاى سر به فلك كشيده بالا شهرى‏ها را مى‏بينى، وقتى ماشين‏هاى آخرين سيستم ثروتمندان را به نظاره مى‏نشينى، وقتى لباس‏هاى آن چنانى بچه‏هاى پولدار را نگاه مى‏كنى، ... ديگر نمى‏شود گفت كه هيچ كس مسوول نيست ... همه مسؤول‏اند .

پيچ و خم خيابان‏هاى امروز مشهد، پر است از اين آيه‏هاى فقر و ندارى . مالامال از تبعيض‏هاى اجتماعى و نشانه هاى اختلاف شديد طبقاتى . پيچ و خم خيابان‏هاى امروز مشهد و هر شهر ديگر ايران - اين روزها كه نه ... خيلى وقت است كه كودكان دست فروش خود را در معرض نمايش گذاشته است . هشدار كه اين خشم‏هاى فرو خفته، اين عقده‏هاى ناگشوده، اين زخمهاى بى‏مرهم، اين دردهاى مزمن و اين روان‏هاى آزرده روزى حق خود را بطلبند، آن گاه است كه چهره زيباى قانون را، زير كفش‏هاى مندرس خويش له مى‏كنند و لاجرم ... زندان، اعدام، حبس ابد ... يا اعتياد كودكان ويترين خيابان‏هاى مشهد، اين روزها فقر خود را در معرض فروش ونمايش گذاشته‏اند و به بهاى ترحم مردم، روزى خود را گرد مى‏آورند . اينان از فقر و اعتياد و ندارى پس افتاده‏اند و هيچكس آنها را نمى‏شناسد، نه نامى دارند و نه نشانى .

صبح مى‏آيند و شب ناپديد مى‏شوند . از كجا مى‏آيند و به كجا مى‏روند، هيچ كس نمى‏داند . يعنى هيچ كس نمى‏خواهد بداند . آنها زباله‏هاى انسانى شهرند . تفاله‏هاى ته نشين شده سفره ثروتمندان فارغ‏اند .

اينها بلندترين فرياد بى‏عدالتى اقتصادى در خاموش‏ترين شكل ممكن اند .

قلم من، از من و من از همه شرمنده بايد باشد كه روزهاست، كودكان خيابانى شهر خودمان را (گفتار درمانى) مى‏كنيم . اين بچه‏هايى كه در سن پنج - شش سالگى، بزرگترين دل‏واپسى‏هايشان مامور شهردارى است و زيباترين اميدواريشان، تحصيل .

وقتى از «رشيد» - آن كودك ژوليده سرمازده - پرسيدم «چرا ترك تحصيل كرده‏اى؟ ، گريه كرد و گريخت ... وقتى از «محمد على‏» پرسيدم: چرا ترك تحصيل كرده‏اى؟ به نيشخند پاسخ داد: «نان كه نباشد، مدرسه دردى را دوا نمى‏كند!»

... آرى! اينها مصيبت‏هاى فروخفته شهر ماست . به راستى «نان كه نباشد، مدرسه دردى را دوا نمى‏كند» .

و اين «محمد على‏» چهارده ساله عجب بچه عجيبى بود! جالب است كه اينها عزت نفس و وجدان معاش هم دارند . چون وقتى «محمد على‏» را گفتم: چرا خيابان؟ چرا در خيابان كاسبى مى‏كنى؟» به گشاده رويى جوابم داد:

«كجا بروم؟ دزدى بكنم؟ » ...

چه زيبا است اين كه فقر، هنوز دامن بسيارى را به گناه نيالوده و محمد على - كودكى كه در سرما دور شد - از اين دست‏بود .

دستهايم را به هم ماليدم تا بلكه كمى گرم شود . عبور بى‏امان ماشين‏ها، امانم را بريده بود .

- «عنبر ... ماشين ريش تراشى ... . چيزى نمى‏خواهى؟»

پايين پايم را نگاه كردم عجب! چرا اين كودك را نديده بودم؟

مثل نرده‏هاى كناره پياده رو، مثل آسفالت و بلوك‏هاى كنار جوى آب، برايم حضورش عادى بود .

شايد ... نه خيلى عادى‏تر از آن چه كه انسان ديگرى باشد، هر كس ديگر بود توجهم را جلب مى‏كرد .

- چيه؟ چرا خيره شدى؟

به خودم آمدم، نگاه غضب آلوده‏اش، زمينه‏هاى ترس و دلهره را داشت، گفتم:

- چند ساله‏اى؟

- بيست‏ساله

- اسمت چيه؟

- مسعود

ته دلم خنديدم، شش سال را به سختى داشت . ولى مى‏دانستم كه از من ترسيده است . با آن بارانى بلند وسياهى كه بر تن داشتم، هر بچه‏اى مى‏ترسيد .

- چند فروش دارى، مسعودخان؟

- صد، صد و پنجاه ...

- سواد دارى ؟

- دو كلاس !

باز هم دروغ مى‏گفت، مدرسه نمى‏رفت، سنش به مدرسه نمى خورد .

- دروغ مى‏گويد آقا، درس نخوانده

پشتم لرزيد . صداى پسركى ديگر؟

كجا؟ خداى من، اين يكى را هم نديده بودم، درست‏بغل دست مسعود نشسته اما چرا توجهم را جلب نكرده بود؟

- تو اسمت چيست پسر جان !

- نورآقا!

- پس مسعود درس نخوانده؟ ها ...

- بله آقا دروغ مى‏گويد، او كوچك است .

نگاهى به حرم امام رضا (ع) انداختم . در قيل و قال مردم عابر و آمد و شد ماشينهاى مختلف ، سر بركشيده و آسمانى‏تر از هميشه، قد برافراشته بود .

- نور آقا!

- بله!

- از امام رضا (ع) چه مى‏خواهى؟ آرزويت چيست؟

«نور آقا» لبخند تلخى زد و سرى تكان داد و عنبرهايش را جابجا كرد و آهسته گفت:

- يك دوچرخه، ... كاش دوچرخه داشتم!

آهسته از كنارشان گذشتم و در رفت و آمد مردمانى كه كودكان خيابانى را مثل من نمى‏ديدند، خود را گم كردم . يادم آمد وقتى از ياسر آن كودك هشت‏ساله واكسى پرسيدم كه چه آرزويى دارد، با اندوه گفت:

- سلامتى، ...

پشت اينهمه مه‏هاى خفته چه مى‏گذرد؟ در پس اين پرده‏هاى نامريى و فولادينى كه ميان انسان‏ها كشيده شده، چه استعدادهايى مى‏ميرد؟ بچه‏هايى كه در خرابه‏هاى اطراف شهر به دنيا مى‏آيند و كنار خيابان بزرگ مى‏شوند و سرانجام در خرابه‏هاى اطراف شهر مى‏ميرند .

اين سرنوشت محتوم تمامى كودكانى است كه مادر شهر، آنها را «آق‏» كرده . كودكانى كه زاييده فقر، جنايت، خيانت، اعتياد و بى‏توجهى‏اند . نه ديگر نمى‏شود گفت كه هيچكس مسؤول نيست . همه مسؤول‏اند . همه ...

 

مجله «زاير»
 ابوالفضل كمالى

نظر
افزدون جدیدجستجو
نوشتن نظر
نام:
Website:
عنوان
:angry::0:confused::cheer:B):evil::silly::dry::lol::kiss::D:pinch:
:(:shock::X:side::):P:unsure::woohoo::huh::whistle:;):s
:!::?::idea::arrow:
Security Image
Please input the anti-spam code that you can read in the image.

Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved.

 
< بعد   قبل >

 

مستور

آخرین نظرات

فروشگاه اینترنتی

 

همسايه‌ها


  



سبز آبی

زندگی زناشویی شترمرغی
 شتر مرغ در ۲ – ۴ سالگی از نظر جنسی به بلوغ می رسد . تولید مثل در شتر مرغ ها وابسته به نور است و با افزایش طول روز فصل تولید مثل آغاز می شود. اندازه ی بیضه های شتر مرغ در طول فصل تولید مثل ممکن است تا ۴ برابر افزایش یابد . پرنده های نر در خارج از فصل تولید مثل اسپرم تولید نمی کنند و تولید اسپرم که تحت کنترل هورمون FSH می باشد در این فصل اتفاق می افتد .
ادامه مطلب...