|
04 تیر 1389 ساعت 09:09 |
|
همیشه فکر می کردم، نمی شود ندیده، کسی را دوست بداری. تو به من فهماندی، سالها در این باره و دیگر چیزها در اشتباه بوده ام؛
بلکه به من یاد دادی چگونه می شود رابطه ی تو و من، بی آنکه خون من از خون تو باشد و بی آنکه گوشت تنم از وجود تو روییده باشد، «پدر و فرزندی» باشد!
انگار برای پدر شدن، رویاندن تن کافی نیست انگار برای پدر شدن، باید جان برویانی... سالها به انتظار بنشینی، تا شاید روزی، آنکه پروردی اش، سراغی از پدری بگیرد که در آسایشگاه فراموشی بستری اش کرده... پدری،طرید... سالها به انتظار بنشینی و درد های ریز و درشت کسی را ببینی، بدانی احتیاج او را و بدهی بی منت و مزد، و باز ناسپاسی او را به نظاره بنشینی و آه نکشی...!
سالها – بخوانید قرنها!- دعای هر روز و شب نمازت عاقبت به خیری او باشد و دعای یک قنوت او، دیدن تو نباشد!
تو پدر بودن را به سرمنزل مقصود رساندی و من! در کوچه ی اول فرزندی مانده ام...
وقتی پدر، توی صبور و سخاوتمند باشی و فرزند، من فراموشکار نامهربان... چقدر پدر بودن سخت است یا اباصالح!
پ.میعاد
|
سلام به همه مسلمانان لعنت خدا به كساني كه چن...
خیلی عالی بود جای همه دوستانی که نبودن سبزیه...
حقا بر شما که در جهالت هستید بگریید!مانده ام ...
علیک سلام
تنها خوداون است كه اينده راميسازد. پس صهيوني...