|
04 مرداد 1389 ساعت 06:58 |
سرش را از پنجره قطار بيرون برد و هوا را به دورن ريه هايش فرستاد، نور خورشيد چشمانش را زد اما بعد از چند دقيقه عادت كرد و نور دستش را قلقلك داد. مسير زيادي طي شده بود اما هنوز تا مقصد خيلي راه بود. به چوپاني كه گله را هي مي كرد و درختاني كه به سرعت باد از جلوي چشمانش مي گذشتند نگاه كرد. موهايش تكان مي خورد و چشمهايش در برابر سرعت باد مقاومت مي كرد تا باز بماند، اما ناگهان تاريكي قطار را در بر گرفت. چشمانش ديگر چيزي نديد، بودي دود و نم بيني اش را آزرد، سرعت قطار كم و كم تر شد. چشمها به تاريكي عادت كرد و ديگر بوي نم بيني را آزار نمي داد.روشنایی انتهاي تونل ناپيدا بود. مریم محبی
|
سلام به همه مسلمانان لعنت خدا به كساني كه چن...
خیلی عالی بود جای همه دوستانی که نبودن سبزیه...
حقا بر شما که در جهالت هستید بگریید!مانده ام ...
علیک سلام
تنها خوداون است كه اينده راميسازد. پس صهيوني...