|
24 مرداد 1389 ساعت 05:02 |
|
زن برای صدمین بار اسکناسها را می شمارد؛ انگار از شمردن زیاد کم می شوند. اسکناسها را مرتب می کند و زیر بوفه پذیرایی خانه اش می گذارد. نگاه رقت باری به مبلهای از مد افتاده اش می اندازد و با حسرت زمزمه می کند:" کی این اسباب و اثاثیه نو می شود؟"
*** نمی شد اسمش را مغازه گذاشت زاغه اسم مناسب تری بود. اتاقکی فکسنی که دیوارهایش را با سنگهای گل مالی شده بالا برده بودند. فضای داخل اتاقک پر بود از پیتهای درب و داغان بنزین و یک مشت خرت و پرت برای تعمیر ماشین. یکی از همسفرها قیافه ام را که دید پوزخندی زد و گفت:"توقع پمپ بنزین داری وسط بیابان دورافتاده این کشور اشغال شده؟! از همسفرم نه! از خودم می پرسم:" صاحب این زاغه چه دارد از دار این دنیا؟" نگاهم روی تابلوی کوچکی که سر در مغازه اش چسبانده ثابت می ماند: هذا من فضل ربی
میثاق عمران زاده
|
سلام به همه مسلمانان لعنت خدا به كساني كه چن...
خیلی عالی بود جای همه دوستانی که نبودن سبزیه...
حقا بر شما که در جهالت هستید بگریید!مانده ام ...
علیک سلام
تنها خوداون است كه اينده راميسازد. پس صهيوني...