|
02 شهریور 1389 ساعت 10:40 |
همین که سرش به بالش رسید، از خستگی شدید خوابش برد. حتی وقت نکرد دستهای خاکی اش را بشوید یا سراغی از شام بگیرد. زن رویش را پوشاند و دستی به موهای خاکستری اش کشید. صبح بعد از چایی و نان سنگک تازه بدرقه شد تا به گلهای دیگری، در حیاط دیگری، حیات ببخشد. وقتی به خانه که نه! به کاخ رسید، نگاهی انداخت و سری تکان داد و حسرتی خورد و ... . *** دیشب از شدت اضطراب خواب به چشمش نیامده بود، الان دو روزی می شد که همین وضع را داشت. بارها را توقیف کرده بودند. یعنی شریکش اینطور می گفت. سراغ صبحانه هم نرفت، چون چایی ای گرم نبود. زنگ تلفن و قلب درد و ورشکستگی و...، پنجره را باز کرد بلکه هوایی بخورد. به پیرمرد که با گلها حرف می زد و میخندید نگاهی انداخت و سری تکان داد و حسرتی خورد و... . مریم محبی
|
سلام به همه مسلمانان لعنت خدا به كساني كه چن...
خیلی عالی بود جای همه دوستانی که نبودن سبزیه...
حقا بر شما که در جهالت هستید بگریید!مانده ام ...
علیک سلام
تنها خوداون است كه اينده راميسازد. پس صهيوني...