|
08 بهمن 1389 ساعت 04:59 |
ما در خواب ناز به سر می بردیم که احساس کردیم زلزله آمده است . یک نفر شانه هایمان را در میان دو دست گرفته بود و به شدت تکان می داد . چند ثانیه اول هنوز گیج خواب بودیم و درست نمی فهمیدیم کجا هستیم و کی به کیست؟! این بود که دوباره قصد خواب کردیم و سرمان را روی بالش گذاشتیم . مادرجان که تحت تاثیر فیلم سینمایی شب گذشته قرار داشتند ؛ مدام به صورتمان سیلی می نواختند و فریاد می زدند :بیدارشو! تو نباید بخوابی! نباید بخوابی! این ترفند کارگر افتاد و خواب آلودگی به همراه برق سه فاز از سرمان پرید . در این لحظه بود که چشمانمان به نور چهره والده روشنایی گرفت و توانستیم ساعت دیواری را ببینیم و بفهمیم ساعت 4 صبح است . در همین فکرها بودیم که ایشان با مهربانی ، لقمه دراز کره وعسل را به درون دهانمان فرو کردند و برای کمک به عمل بلع چای شیرین را از بین دندانهای چفت شده مان به درون حلقوممان ریختند . ما در حالیکه به سختی نفس می کشیدیم و فکمان از ادامه جنگ با لقمه عاجز مانده بود با زبان بی زبانی نگاه از مادرجان پرسیدیم : حقیقتا چرا و به چه علت ؟! ایشان در جواب فرمودند: باید جون بگیری مادر! قراره راه بری!
با شنیدن این حرف فک اینجانب به همراه قلب ، پلک ، ریه و سایر اعضای بدنمان از حرکت باز ایستاد . مادرجان که واکنشمان را دیدند در ادامه افزودند: نترس! زبونم لال قرار نیست برای خونه خرید کنی. قبل کنکورت نذر کرده بودم اگه کنکور قبول شی تا یک سال ، هر جمعه، پای پیاده بفرستمت جمکران. دیشب یک هو یادم افتاد! دهنت رو باز کن 4 تا لقمه دیگه مونده.
ما تا همینجا صحبتهای ایشان را به خاطر می آوریم چراکه از هوش رفتیم و ده دقیقه بعد ، در حالیکه اخوی با سوءاستفاده از موقعیت ، آب قند را توی صورتمان می پاشید؛ به هوش آمدیم .
در بدو امر گمان کردیم همه این وقایع خواب هولناکی بوده است اما با مشاهده لبخند موذیانه اخوی و سینی صبحانه ، حقیقت مانند پتکی بر سرمان کوبیده شد. این بود که به سختی زبان در دهان چرخاندیم که تصدقتان بگردم! خب شما می خواهی نذر کنی چرا از دیگران مایه می گذاری؟! چرا قبلش هماهنگ نمی کنی!
چشمتان روز بد نبیند! همین که این حرفها از دهان بی صاحب مانده مان خارج شد! اشک مادرجان درآمد که بشکند دست بی نمک ! 5 تا انگشت را داخل عسل فرو ببری و در دهان بچه بگذاری آخرش گاز می گیرد! اصلا تقصیر من است که به خاطر پیشرفت تو خودم را به آب و آتش می زنم و نذر می کنم . سپس در حالیکه با گوشه پیشبند اشک چشمشان را می زدودند ؛ از اتاق خارج شدند .
القصه! از آنجایی که ما زیر بار نذر مادرجان نمی رفتیم . ایشان دست به دامن روحانیون و علما شدند و نهایتا به این نتیجه رسیدند که اساسا چنین نذری باطل است و آدم برای نذر کردن نباید از جان و مال دیگران مایه بگذارد . خدا به خیر کرد وگرنه بعد از یک ماه دیگر چیزی از ما باقی نمی ماند.
مخبرالسلطنه
|
سلام به همه مسلمانان لعنت خدا به كساني كه چن...
خیلی عالی بود جای همه دوستانی که نبودن سبزیه...
حقا بر شما که در جهالت هستید بگریید!مانده ام ...
علیک سلام
تنها خوداون است كه اينده راميسازد. پس صهيوني...