





| کمربند |
|
|
| 04 بهمن 1390 ساعت 18:33 | |||||
کيف مدرسه را با عجله گوشه اي پرتاب کرد و بي درنگ به سمت قلک کوچکي که روي تاقچه بود، رفت. همه خستگي روزش را بر سر قلک بيچاره خالي کرد. پولهاي خرد را که هنوز با تکه هاي قلک قاطي بود در جيبش ريخت و با سرعت از خانه خارج شد. وارد مغازه شد. با ذوق گفت: ببخشيد آقا! يه کمربند مي خواستم. آخه ، آخه فردا تولد پدرم هست... - به به. مبارک باشه. چه جوري باشه؟ چرم يا معمولي، مشکي يا قهوه اي، ... پسرک چند لحظه به فکر فرو رفت. - فرقي نداره . فقط ...، فقط دردش کم باشه ...
Powered by !JoomlaComment 3.12 Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved. |
|||||
| < بعد | قبل > |
|---|
| برگ نخست |
| ذرهبين |
| مقالات |
| گفتوگو |
| داستان |
| شعروادب |
| سبزآبی |
| معرفي كتاب |
| چند رسانه ای |
| گزارش |
| قلقلک |
| تماسباما |
| پایگاههای مهدوی |
| اخلاق فردی و اجتماعی |
| |||||
man be hich vaj beheshon eteghad nadaram
سلام به همه مسلمانان لعنت خدا به كساني كه چن...
خیلی عالی بود جای همه دوستانی که نبودن سبزیه...
حقا بر شما که در جهالت هستید بگریید!مانده ام ...