





| شهر زیبا |
|
|
| 01 اسفند 1390 ساعت 20:16 | |||||
جارو را آرام روی زمین کشید و برگها خش خش کنان به گوشه ای دویدند. دستانش دیگر توان نداشت. دو روزی می شد که چیزی نخورده بود جز آب. چشمانش با کرختی روی هم می افتادند و اما باز هم برگها را جارو می زد. یادش آمد که چقدر امیدوار شده بود زمانی که که به عنوان پیرترین رفتگر شهر سراغش آمدند و او تمام درد و دلهایش را به خبرنگار گفته بود و به خاطر دویست هزار تومان حقوقش خدا را شکر کرده بود. دویست هزار تومانی که این ماه به خاطر خرج دواهایش زودتر از همیشه تمام شده بود. گوشه پارک تکه ای ساندویچ افتاده بود. تا خواست به سمتش برود، گنجشکی را دید که دارد از گوشه آن می خود و دلش نیامد روزی پرنده را از او بگیرد. روی صندلی نشست و جارو کم کم از دستانش سر خورد. زیر لب آیه سوره کهف را خواند که برای نماز صبح خواب نماند. *** خبر صبح خبرگزاری ها این بود: بدن نیمه جان پیرترین رفتگر، به خاطر ضعف ناشی از گرسنگی در پارک شهر زیبا پیدا شد. مریم محبی
Powered by !JoomlaComment 3.12 Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved. |
|||||
| < بعد | قبل > |
|---|
| برگ نخست |
| ذرهبين |
| مقالات |
| گفتوگو |
| داستان |
| شعروادب |
| سبزآبی |
| معرفي كتاب |
| چند رسانه ای |
| گزارش |
| قلقلک |
| تماسباما |
| پایگاههای مهدوی |
| اخلاق فردی و اجتماعی |
| |||||
من موندم چرا این مسئولین ما به حرف همه گوش می...
بی صبرانه منتظر نشست های بعدی در این باره هس...
من یه عذرخواهی به بچه های مستور بدهکارممن گز...
عالی بود. عاااااااااااااااالی دست مریزاد
man be hich vaj beheshon eteghad nadaram