• Narrow screen resolution
  • Wide screen resolution
  • Increase font size
  • Decrease font size
  • Default font size
  • default color

ذره‌بين

ادامه مطلب...
 

داستان

ادامه مطلب...
 

معرفي كتاب

ادامه مطلب...
 
برگ نخست arrow داستان arrow تشرفات: منتظر غیر واقعی
تشرفات: منتظر غیر واقعی چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
بدعالی 
08 فروردين 1391 ساعت 08:32
 مرد سلام نماز را داد و تسبیحش را از روی جانماز برداشت. در حالی که دانه های تسبیح نوبتی از میان انگشتانش رد می شدند، آن فکر همیشگی به سراغش آمد.
این شب جمعه هم به عادت دیگر شب های جمعه، باید روی منبر می نشست و از امام غایب برای مردم سخن می گفت. اما امشب با شبهای دیگر فرق داشت. با خودش می گفت: چه طور می توانم حقیقت را کتمان کنم.

صدای صلوات مردمی که منتظر شنیدن حرف های آ شیخ بودند، او را به خودش آورد. پاهایش رمقی نداشت. دوست داشت روی همان پله اول منبر بنشیند و از همان جا با مردم حرف بزند، اما چاره ای نداشت، دستش را به زانوانش گرفت و یا علی ای گفت و بالا رفت.

مثل همیشه آیه و حدیثی گفت و چند مسئله شرعی مطرح کرد و با اینکه اصلاً دوست نداشت برود سراغ اصل مطلب، زیر لب دعای همیشگی را زمزمه کرد اما این بار با صدایی آرام.

اللهم انّا نشکو الیک فقد نبینا صلواتک علیه، بغض گلویش ترکی برداشت و با هق هق ادامه داد و غیبة ولینا و کثرة عدوّنا، این جمله را که گفت یاد چند روز پیش افتاد که عده ای لامذهب سر راهش چاله ای کنده بودند و او در آن افتاده و سر و صورتش زخمی شده بود. دوباره به خودش آمد و با تته پته گفت: و قلّة عددنا.

وقتی چشمش به این همه آدم افتاد که گوش تا گوش مسجد نشسته بودند و با اشتیاق منتظر شنیدن از امامشان بودند، جرأتش را برای گفتن این جمله از دست می داد. دیگر نمی توانست ادامه دهد. با خودش می گفت: کجا تعدادمان کم است؟ این همه آدم مخلص و پاک. من نمی دانم پس کی ظهور اتفاق می افتد؟ این آدم ها که بیشتر از سیصد و سیزده نفرند.

در همین افکار بود که یکی از مریدانش به پایش زد و گفت: آقاجان حالتان خوب است؟، شیخ علی به خودش آمد و دعا را ادامه داد. دعا که تمام شد، بدون هیچ حرفی از منبر پایین آمد.

ناگهان همهمه و صدای مردم مسجد را پر کرد، همه مات و مبهوت نگاه می کردند و در گوش هم از علت رفتار آ شیخ علی سخن می گفتند.

مردم راه را برای رد شدن شیخ باز کردند. امّا او حال خوشی نداشت و در حالی که حتی جواب التماس دعاهای مردم را نمی داد، از مسجد خارج شد. پیرمرد تصمیمش را گرفته بود.

*          *            *

هنوز آفتاب نزده بود. شیخ وضویی تازه گرفت و عبا بر بدن انداخت و به راه افتاد. از شهر خارج شد و به بیابان رسید. می خواست جایی برود که هیچ کس مزاحمش نشود. آن شب مهتاب رخ ننموده بود و همه جا تاریک بود امّا شیخ علی بی آنکه کوچکترین خوفی در دلش باشد، به بیابان رفت. عبایش را روی زمین پهن کرد و نشست و شروع کرد به استغفار کردن. ذکر می گفت و اشک می ریخت. دیگر وقتش بود، دهان باز کرد و گفت: آقا جان، مولای من، تو خودت خوب می دانی که من در درگاه خدا، چقدر ذلیل و گناهکارم. امّا چه کنم، مردم این شهر روی من حساب دیگری بازکرده اند، دائماً از من از ظهورت می پرسند و پی تو را می گیرند. شما خود به احوال این مردم آگاهترید، این همه آدم مخلص و منتظر. من نمی دانم چه حکمتی در این تاخیرتان است؟

این جملات را با صدای بلند می گفت و زار می زد. ناگهان صدای پای شخصی او را به خودش آورد. بیابان پر از نور شده بود، سرش را بالا برد و به آسمان نگاه کرد امّا خبری از مهتاب نبود. با خودش گفت: حتماً کسی مرا تا اینجا تعقیب کرده، عجب آدم هایی پیدا می شوند.

-    آ شیخ علی، با کی این همه عتاب و خطاب می کنی؟

شیخ با خودش فکر کرد که این مرد اسم مرا از کجا می داند ولی چیزی نگفت و جواب داد: داشتم با امامم حرف می زدم، داشتم گله می کردم که با وجود این همه آدم مخلص که حداقل هزار نفرشان در همین شهر حله هستند، باز هم ظهور نمی کند.

-    آقا فرمودند: ای شیخ، صاحب الزمان من هستم وبا من این همه خطاب وعتاب مکن که مطلب این گونه نیست که تو فکر کرده ای، اگر سیصد وسیزده نفر اصحاب من موجود بودند، ظاهر می شدم، در شهر حله که می گوئی بیش از هزار نفر مخلص واقعی دارم، ز تو وفلان شخص قصاب، کس دوست با اخلاص من نیست، حال اگر می خواهی واقع برایت مکشوف وروشن شود، برو مخلصین مرا که می شناسی در شب جمعه، به منزلت دعوت کن ودر صحن حیاط، مجلسی آماده ساز، فلان قصاب را هم دعوت کن ودو بزغاله روی بام خانه ات ببند، آنگاه منتظر ورود من باش تا حاضر شوم و واقع امر را به تو بفهمانم وآگاهت کنم که اشتباه نموده ای.

غریبه دور می شد و با هر قدمی که دور می شد، فکرهایی به مغز شیخ خطور می کرد. خودش را ملامت می کرد که چرا او را نشناختم، خدایا مرا ببخش.

*          *            *

شب موعود فرارسیده بود، شیخ علی چهل نفر از منتظران واقعی را به خانه اش دعوت کرده بود. کوبه ی در به صدا در می آمد و یکی یکی، میهمانان وارد خانه می شدند. هر چهل نفرشان می خواستند وفاداریشان را به امام ثابت کنند. به دستور حضرت(ع) قبلاً بزغاله ها به پشت بام برده شده بود و همه چیز آماده بود. شیخ نگاهی به اتاق انداخت، همه آمده بودند. ثانیه ها به زور از جایشان تکان می خوردند و لحظات به کندی می گذشت.

ناگهان حیاط روشن شد. انگار در آن شب تاریک، خورشید به میان آسمان آمده بود. سرش را که بالا برد، پشت بام را دید که پر از نور بود. حالا شیخ به مرادش رسیده بود. لحظه ای گذشت و ناگهان صدایی به گوش همه رسید: عبدالکریم قصاب بالا بیاید.

عبدالکریم از اتاق بیرون آمد و دستپاچه پله ها را بالا رفت و به پشت بام رسید. لحظاتی بعد صدای آب از ناودان به گوش رسید امّا خبری از باران نبود. همه به سمت ناودان رفتند، خون همه حیاط را پر کرده بود. خون را که دیدند، رنگ از چهره برخی ها رخت بربسته بود و خوف در دلشان جا خوش کرده بود.

برای بار دوم صدا می آمد: شخ علی بالا بیاید.

شیخ علی دو پله یکی خود را به بام رساند. عبدالکریم را که دید خشکش زد. رو به امام(ع) سلامی عرض کرد و جلو رفت. امام(ع) رو به عبدالکریم فرمودند:  یکی از این دو بزغاله را نزدیک ناودان ببر وذبح کن، به طوری که تمام خونش از ناودان سرازیر گردد ودر صحن خانه جاری شود.

لحظاتی گذشت و امام(ع) رو به شیخ فرمودند: حالا برو و دوستانت را صدا بزن.

شیخ علی چند قدمی جلو می رفت و دوباره می ایستاد، می ترسید تا برگردد امامش رفته باشد. اما بالاخره پایین رفت و خوشحال در اتاق را باز کرد، می خواست مژده دیدار امام را بدهد. در را که باز کرد، در همان چارچوب در خشکش زد، دریغ از یک منتظر. همه رفته بودند.
شرمساری همه وجودش را گرفته بود، با چه رویی می خواست به پشت بام برگردد.

بالا که رفت امام(ع) به او فرمودند: ای شیخ، دیگر آن همه با من عتاب وخطاب مکن، این شهر حله بود که می گفتی بیش از هزار نفر از یاران ومخلصان ما فقط در اینجا هستند، پس چه شد که بین آن دوستان انتخاب شده، کسی جز تو و این مرد قصاب باقی نماند؟! اینک سایر جاها را نیز به همین گونه قیاس کن.این جمله را فرمود واز نظر آن دو نفر ناپدید گشت.


*          *            *

شیخ علی آرام گوشه بام نشسته بود و اشک می ریخت. تازه فهمیده بود، حکمت غیبت را. امّا دیگر آقایش رفته بود.

منبع:
العبقری الحسان، شیخ علی اکبر نهاوندی، العبقری5، ص317

بازنویسی اریحا


نظر
افزدون جدیدجستجو
نوشتن نظر
نام:
Website:
عنوان
:angry::0:confused::cheer:B):evil::silly::dry::lol::kiss::D:pinch:
:(:shock::X:side::):P:unsure::woohoo::huh::whistle:;):s
:!::?::idea::arrow:
Security Image
Please input the anti-spam code that you can read in the image.

Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved.

 
< بعد   قبل >

 

مستور

آخرین نظرات

خاطرات یک جاسوس

 

فروشگاه اینترنتی

 

همسايه‌ها


  



سبز آبی

زندگی زناشویی شترمرغی
 شتر مرغ در ۲ – ۴ سالگی از نظر جنسی به بلوغ می رسد . تولید مثل در شتر مرغ ها وابسته به نور است و با افزایش طول روز فصل تولید مثل آغاز می شود. اندازه ی بیضه های شتر مرغ در طول فصل تولید مثل ممکن است تا ۴ برابر افزایش یابد . پرنده های نر در خارج از فصل تولید مثل اسپرم تولید نمی کنند و تولید اسپرم که تحت کنترل هورمون FSH می باشد در این فصل اتفاق می افتد .
ادامه مطلب...