• Narrow screen resolution
  • Wide screen resolution
  • Increase font size
  • Decrease font size
  • Default font size
  • default color

ذره‌بين

ادامه مطلب...
 

داستان

ادامه مطلب...
 

معرفي كتاب

ادامه مطلب...
 
برگ نخست arrow داستان arrow جان تو و جان این آقا...
جان تو و جان این آقا... چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
بدعالی 
30 مهر 1394 ساعت 15:39
نه خسته و از نفس افتاده، که پر شور و نفس زنان بر زمین افتاد. انگار نه انگار که در میان گردبادی از خاک و شن داغ صحرا، بر زمین افتاده و جان می بازد؛ گویی پیردامادی بود که برای رفتن به خانه ی نوعروس زیبایش، حنای خونین به ریش سپید بسته است. «مُسلم بن عوسجه» بی رمق، بر زمین افتاد. دیگر توانی نداشت تا شمشیر بالا بیاورد و خونی در رگهایش نمانده بود تا فدای مولایش حسین بن علی(علیه السلام) کند. چشمانش نگران غریبی مولایش بود؛ امّا دلش، قرص قرص از تحقّق وعده های او.

مسلم، در میان معرکه، سرِ خونینش را بر بالش خاک داغ دشت نینوا گذاشت... گذاشتن که نه. از پا افتاد و نقش خونینش، زیباترین طرح سرخ را بر زمین بر جای گذاشت. چیزی به مرگش نمانده بود. مولایش، اشک در چشم، سرش را بر زانویش گذاشت. لب خشکیده ی مسلم، به لبخندی عاشقانه باز شد. گویی می خواست با جانی که نداشت بپرسد: «راضی شدی مولای مهربانم؟ یاری ات کردم؟» و حضرت حسین(ع) بی درنگ سوال ناگفته اش را پاسخ گفت: «اى مسلم خداوند تو را رحمت كند، [تو مصداق این آیه ای که فرمود] «از آنانی است كه پيمان خويش را به پایان رساند،  شکیبایی ورزید و تغيير و تبديلى [در دین و ایمانش] نكرد.»(1)

آنگاه چشم مسلم، به یار غار و قدیمی اش «حبیب» افتاد. ابن مظاهر، چهره ی خیس خورده در اشک و خونش را به صورت او نزدیک کرد. مسلم می دید که می گرید و می خندد. حبیب گفت: «برادرم مسلم! دیدن این وضع تو چقدر برایم ناگوار است. امّا برادر! بهشت گوارایت باد!»

مسلم، بی رمق گفت: «خدا به تو نیز بشارت خیر دهد.»
حبیب، دستش را در دستان پر زخم مسلم گره کرد و در گوشش گفت: «من نیز در پی تو می آیم؛ امّا هر وصیّتی می خواهی بگو تا بر دیده بگذارم.»

نَفَس، از سینه ی مسلم می رفت؛ امّا پیش از رفتنش، در میان طوفان چکاچک شمشیرها و نیزه ها، در میان خاک خشکیده ی کربلا، فقط یک چیز گفت. چشم به سوی حسین(ع) گرداند و دوباره به حبیب نگریست: «تو را به این آقا وصیت می کنم. در پیش رویش بجنگ تا جان دهی.»
آنگاه خاموش شد. خاموشی‌ای که خروشش را جز حبیب عهده دار نگشت. حبیب، گریست و قول داد: «امرت به دیده‌ی منّت...»(2)

پی نوشت:
1. مفيد، محمد بن محمد، الإرشاد للمفيد / ترجمه رسولى محلاتى - تهران، چاپ: دوم، بى تا. ج‏2 ؛ ص107.
2. ابن طاووس، على بن موسى، لهوف / ترجمه مير ابو طالبى - ايران ؛ قم، چاپ: اول، 1380 ش. ص144.

بازنویسی: پ.میعاد

نظر
افزدون جدیدجستجو
نوشتن نظر
نام:
Website:
عنوان
:angry::0:confused::cheer:B):evil::silly::dry::lol::kiss::D:pinch:
:(:shock::X:side::):P:unsure::woohoo::huh::whistle:;):s
:!::?::idea::arrow:
Security Image
Please input the anti-spam code that you can read in the image.

Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved.

 
< بعد   قبل >

 

مستور

آخرین نظرات

خاطرات یک جاسوس

 

فروشگاه اینترنتی

 

همسايه‌ها


  



سبز آبی

زندگی زناشویی شترمرغی
 شتر مرغ در ۲ – ۴ سالگی از نظر جنسی به بلوغ می رسد . تولید مثل در شتر مرغ ها وابسته به نور است و با افزایش طول روز فصل تولید مثل آغاز می شود. اندازه ی بیضه های شتر مرغ در طول فصل تولید مثل ممکن است تا ۴ برابر افزایش یابد . پرنده های نر در خارج از فصل تولید مثل اسپرم تولید نمی کنند و تولید اسپرم که تحت کنترل هورمون FSH می باشد در این فصل اتفاق می افتد .
ادامه مطلب...