• Narrow screen resolution
  • Wide screen resolution
  • Increase font size
  • Decrease font size
  • Default font size
  • default color

ذره‌بين

ادامه مطلب...
 

داستان

ادامه مطلب...
 

معرفي كتاب

ادامه مطلب...
 
برگ نخست arrow برگ نخست
چرا شرق و غرب آشتی نمی‌کنند: نگرش شرق به فردا چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 1
بدعالی 
03 خرداد 1396 ساعت 05:00
 در طول تاريخ، اقوام معين و انگشت شماري را ميتوان سراغ گرفت كه موفق به ارائه نقش مهم تاريخي، فرهنگسازي و بر كشيدن تمدن شدند. تعداد اقوام و مللي كه بر روي زمين پراكنده هستند، زياد است اما همهي آنها قادر نبوده و نيستند در تاريخ نقشي ماندگار بگذارند. فرهنگي را جاري كنند و تمدني را بر كشند. شايد دليل اين مسئله اين است كه ظهور تمام عيار در عرصه تاريخ ملزوماتي لازم دارد كه از آن همهي ملل نيست. به عبارت ديگر همه اقوام صاحب اين ويژگيها نيستند.
هيچ صورتي از تمدن بلند نميشود مگر اينكه پشتوانه فرهنگي قوي داشته باشد. يعني شرط مقدمهي ظهور يك تمدن، پشتوانه فرهنگي است. جمعيتي كه يك باره از دل جنگل بيرون زده نميتواند سازنده تمدني رفيع باشد. نميتواند يك سازمان اجتماعي بزرگ بسازد. او در ابتدا به پيش نياز فرهنگي محتاج است. بنابراين ميبايست ساختار سالم و جامع فرهنگي داشته باشد تا بتواند به اتكاي آن تمدني را بر كشد. هم چنان كه به يك ساختمان فرهنگي نياز دارد، به يك بن و پايه فكري هم نياز دارد.


نماي بيروني يك ساختمان از بيرون قابل ديدن است اما فضاي دروني بنا در نگاه اول ديده نميشود، پايه و بن ساختمان هم كه در دل زمين است، ديده نميشود. آنچه كه بيرون است و ديده ميشود تمدن است. تمدن چيزي جز رويهي بيرون و فاش و عريان حيات يك قوم در عرصهي زمين نيست.

همه قبول ميكنيم كه بنايي كه ساخته شده معماري داشته. اما آن معمار پنهان است اگر معماري نداشت اين قد و قواره و شكل و شمايل را پيدا نميكرد. و اين ديوارها و پنجرهها نيز مجال ايستادن پيدا نميكردند. اينكه اتاق و آشپزخانه و اجزاي ساختمان معنا پيدا كرده به خاطر معمار است. معمار بوده كه بنايي را طراحي كرده و بر اساس آن طراحي، آن بنا ساخته شده. در حقيقت كار اصلي را معمار انجام داده و كار معمار پنهان است. وگرنه آجر و آهن و سيمان را به هر شكلي ميتوان در آورد.
آن بخش پنهان فرهنگي، مانند معماري آن ساختمان است. با اين مثال قصد داشتم رابطهي بين تمدن و فرهنگ را روشن كنم و بگويم كه چه رابطهاي بين اين دو حاكم است.
ميتوان فرهنگ اقوام مختلف را از روي صورت ساختمانهايشان تشخيص داد. آنچه تمدنها را از همديگر متمايز ميكند و باعث ميشود كه برای مثال بتوانيم تمدن اسلامي را از تمدن رومي، يوناني و يا چيني تشخيص بدهيم همان وجه فرهنگي است.

حوزه هاي فرهنگي را با نگاه به ظاهر بنا ميشود تشخيص داد.
ما در گذشته در حوزهي تمدن اسلامي زندگي ميكرديم اما امروز، تنها آثار و نشانههاي آن تمدن را داريم. به عبارت ديگر زماني در حوزهي فرهنگ و تمدن اسلامي تمام عيار زندگي ميكرديم. اما امروز خير.
از آن تمدن آثاري به جاي مانده، كتابهايي باقي مانده و كارشناساني، كه ميتوانند ويژگيهاي آن تمدن را مطالعه و بررسي كنند. نمونههاي آن تمدن در اين حوزهي جغرافيايي پخش است اما در اثر عوامل مختلف- كه جاي بحث آن اينجا نیست- حوزهي تمدن اسلامي رو به ضعف رفته و تحت تاثير حوزهي تمدني جديد منزوي شده و آن حوزهي تمدني جديد با معماري مخصوص خودش روي حوزهي تمدن اسلامي ما سايه انداخته است.
يعني ما، روزي زير سايهي تمدن اسلامي تمام عيار زندگي ميكرديم در حالي كه حوزههاي فكري، فرهنگي و مادي آن در هم تنيده و يكپارچه بود. اما الان ديگر تنها، در جغرافياي خاكي آن تمدن زندگي ميكنيم، و نه در حوزه فرهنگي اش.

در هرات و سمرقند و بخارا، ري و اراك زندگي ميكنيم اما زمان ما زمان غلبهي تمدن و تفكر اسلامي نيست. زمان غلبهي تمدن غربي است. لذا در حوزه و تمدن غرب زيست ميكنيم و ساختمانهايمان را روي خاكي ميسازيم كه زماني تمدن اسلامي و تفكر اسلامي در آن جاري بوده. الآن پيوند فرهنگ و تمدن اسلامي وجود ندارد. بلكه آن همه مخلوط و ممزوج شده و در سايهي تمدن غربي قرار گرفته است.
اين چنين نيست كه ملتي و قومي كه زماني قدرت داشته، حوزهي فرهنگ و تمدن داشته براي هميشه در سايه بماند، نابود بشود و از بين برود. اگر مجال پيدا كند و مردم آن به آگاهي و خود آگاهي لازم برسند، اگر وقتش برسد و خدا به آنها مدد برساند، اگر متفكران ومعلمان دوباره بيدار بشوند، امكان بازگشت دوبارهي آن حوزهي تمدني وجود دارد. ميتواند دوباره پر قدرت، تمدن خود را بالا بكشد و همهي عناصر خود را در آن حوزهي تمدني ظاهر بكند.

غرب چهارصد سال است كه در حوزهي فرهنگ و تفكر خود دارد نفس ميكشد و در اين سالها تمام حوزههاي فرهنگي و تمدني غير غربي را به زير سايه برده، چه حوزهي تمدن اسلامي و چه حوزههاي تمدن چيني و كنفوسيوسي و چه حوزهي تمدني ساير اقوام را. اين تمدنها كه همگي قدّ و قوارهاي داشتهاند الان در سايه قرار گرفتهاند.
از آنجايي كه پس از چهار قرن به دلايل مختلف حوزهي تمدني غرب رو به افول و نزول گذاشته است، مجالي به وجود آمده تا حوزههاي فرهنگي ديگري كه در سايه بودند نفسي تازه كنند، تجربهي جديدي داشته باشند و دوباره از جا بلند بشوند و از سايه بيرون بيايند، زندگي طفيليوار را ترك و زندگي جديدي را آغاز كنند.
تمام ملزومات لازم براي حوزهي فرهنگ اسلامي جهت تجديد حيات تفكر و فرهنگ آن دارد مهيا ميشود. به دليل اين كه غرب در بحران و افول است و بشر غربي در سختي و انفعال قرار گرفته و گوشها مستعدّ شنيدن صدايي نو از شرق اسلامي و معنوي شده است. انسان غربی از ماترياليسم زده شده و به نوعی بازگشت به معنا و معنویت براي رهايي از انبوه بحرانهارا طلب ميكند. البته نبايد از ياد برد كه انسان غربي هيچ گاه نميتواند چون انسان شرقي به عالم و آدم بنگرد.

این جریان عوامل مختلفي دارد كه در اينجا توضيح نميدهيم. در هر صورت زمينهاي دارد فراهم ميشود تا حوزهي تفكر و تمدن اسلامي دوباره از زير خاك بيرون بيايد و قدرت بگيرد.
سخن ما اين است كه غرب از اين موضوع آگاهي كامل دارد. غرب در آستانهي فروپاشي ميداند كه اين حوزهي جديد دارد قد ميكشد و به همین دلیل با تلاشی مذبوحانه سعي ميكند جلوي نضج و تولد اين نوزاد را بگيرد.
قراين و شواهد زيادي داريم كه اعلام ميكند فصل اضمحلال و پايان تاريخ غرب فرارسيده. صدای زنگ تاریخ و تمدن آينده و حوزهي فرهنگي جديد به گوش ميرسد، اين حوزهي فرهنگي به نام خدا و به نام دين و معنويت اعلام موجوديت خواهد كرد.
در خود غرب هم همواره كساني بودند كه از اين ماجرا خبر دادهاند و اين سخن تنها از ما نيست.

 در غرب از سالها قبل، در ميان جماعتي از شاعران و فلاسفه و خصوصاً فلاسفهي تاريخ و ايدئولوگهاي سياسي اين خبر اعلام شده بود كه: اين روندي كه غرب دارد طي ميكند به اضمحللال و انحطاط و فروپاشي تمدن غرب منجر ميشود.
آنها از بيرون به حركت كاروان غرب مينگريستند و سرانجام اين حركت را پيش بيني ميكردند.
وقتي به شعرا و ادباي غربي نگاه ميكنيم كساني مثل «گوته» آلماني، «كريستوفر مارلو» انگليسي، «آلدوسهاكسلي» انگليسي را ميبينيم كه نويسنده و شاعر بودند و از وضعيتي كه غرب دارد تجربه ميكند آگاهي داشتند و با نوعي اظهار انزجار و نفرت و هشدار، آن را تذكر ميدانند و اعلام ميكردند كه اين روند به سقوط و انحطاط غرب ميانجامد. آنها آیندهي غرب را در قالب نمايش نامهها و داستانها تصوير ميکردند.

براي مثال فردي مثل «آلدوسهاكسلي» نمايشنامهاي مينويسد به نام «دنياي قشنگ نو» كه رماني تخيلي است. در آن تصويري از آيندهي غرب ارائه ميدهد. شهري را تصوير ميكند كه همه چيز در آن مرده، شعر مرده، مذهب مرده، هنر مرده، كليسا نابود شده، انجيل و كتاب مقدس نابوده شده و براي عشق و مهري هم جايي وجود ندارد. و بشر تبديل شده به موجودي مكانيكي و ماشيني.
اين اثر، عصر غلبهي كامل تكنولوژي بر بشر را نشان ميدهد. اين غلبه تا آنجا پيش رفته كه انسانها هم توسط كارخانهها ساخته ميشوند و سرنوشتشان در میان دستگاهها رقم ميخورد.

در آن جا انسانهايي در گروههاي گاما، بتا، آلفا، ساخته و تحت تاثير عوامل شيميايي به وجود ميآيند، شغل پيدا ميكنند، بيآنكه هيچ ذوق وشعر و هنر و اختياري داشته باشند. اين اثر تصويری از آيندهي غرب ميدهد.
در بيشتر آثاري كه به افول غرب و تباهي تمدن آن اشاره كردهاند علت اصلي انحطاط را عموماً انحطاط اخلاقي ميدانند. و مشي سكولار كه در غرب غالب شده وبه همه چيز رنگي دنیایی و مادی زده است.
طيّ چهارصد سال گذشته غرب تقدس زدايي از عالم را پيشه كرده. هر چه امر ديني و اسطورهاي و مقدس بوده كنار زده، از آن سلب حيثيت كرده و نگاهي صرفاً ماترياليستي را پذيرفته است .
در تفكر حق را كنار زده و تفكر اومانيستي و انسان مداري را به جاي آن گذاشته است. شريعت اديان را كنار گذاشته و ليبراليسم را در اخلاق جاري كرده و احكام انساني را به جاي احكام آسماني گذارده، زندگي و مشي در معنا را رها كرده، لذتجويي تام و تمام را جايگزين كرده است و اين افراد هنرمند و خردمند ميديدند كه تقدس زدايي از عالم، سلب حيثيت معنوي از انسان و طبيعت و ليبراليسم در اخلاق، خواهي نخواهي به انحطاط ميانجامد.

شايد وضع جهان غرب در زمان شاعر آلماني، «گوته» اين چنين كه امروز هست، نبوده، اما اين شاعر و ساير انديشمندان در آينهي دل خود ميديدند كه چه اتفاقي خواهد افتاد.
 امروزه ما ميبينيم كه بيماري قوم لوط، بيماري فراگير در غرب است تا آن جا كه كليسا هم به آن رسميت ميبخشد و انجمنهاي رسمي هم آن را ميپذيرند و حتي براي ازدواج دو هم جنس باز مجوز صادر ميكنند.
شايد آن روز تصور نميشد كه غرب و انسان غربي به شيطان پرستي برسد. به غلبهي جادو و سحر در همهي مناسباتش برسد. شايد آن روز نميدانستند كه موسيقي غرب با گذار از سبك كلاسيك خود با همهي ويژگيهايي كه داشت، روزي به موسيقيهاي مبتذل و پستِ «متال» و «رپ» برسد همان كه ابزاري براي غلبهي شيطان به تار و پود انسان شده است. اما انديشمندان با روشني دلشان ميديدند كه اين روند به سقوط غرب ميانجامد.

فلاسفهي تاريخ جزو گروه دومي هستند كه به آيندهي غرب، انديشمندانه پرداختهاند.
گروه اول شاعرانه به اين موضوع پرداختند، گروه دوم انديشمندانه موضوع را بررسي كردهاند.
فيلسوف تاريخ، «توين بي» ميگويد:
«شايد فقط خدا ميتواند غرب را نجات بدهد و راهي جز بازگشت به كليسا و مذهب براي غرب وجود ندارد»
يعني او ميديد كه چه اتفاقي دارد ميافتد. يا فيلسوف تاريخ، «اشپنگلر» كه كتابي مينويسد به نام «انحطاط غرب» و عنوان اين كتاب در غرب در بين فلاسفهي تاريخ مشهور است. بنابراين ميتوان ديد كه در بين فلاسفهي غرب هم خبر از آينده و انحطاط غرب آمده است.

در بين ايدئولوگهاي سياسي هم به نوعي اين پيش بيني و خبر از انحطاط محتوم غرب هست. هم چنين آنها پيش بيني ميكردند كه آينده از آن اسلام است و اين پيش بيني را در هر سه گروه ميبينيم هم در بين ادبا و شعرا و هم در بين فلاسفه و هم در بين ايدئولوگهاي سياسي. جملگي آينده را از آن اسلام و دينداران ميدانستند.
«اشپنگلر» به صراحت اعلام ميكند كه:
«آينده از آن اسلام است و غرب در مقابل اسلام سقوط خواهد كرد».

چنان كه ايدئولوگهاي سياسي هم اعلام ميكردند كه اسلام بر غرب حاكم خواهد شد.
در دورهي جديدي كه اينك در آن به سر ميبريم كساني مثل «الوين تافلر» «ساموئل هانتينگتون» و «فوكوياما» كه هر سه نفر مستقيم و غير مستقيم به اين سرانجام اعتراف دارند. آنها كه به عنوان نظريه پرداز حوزه سياسي در غرب شناخته ميشوند و اعلام كردهاند:
حوزهي فرهنگ و تمدن غربي با حوزهي فرهنگ و تمدن شرقي مواجه ميشود. چه تمدن چيني، چه تمدن اسلامي و اين تماس به برخورد ميانجامد.
«هانتينگتون» خبر از «برخوردتمدنها» ميدهد. و اين خبر يعني قريب الوقوع بودن برخورد تمدن غرب و شرق، باعث شد كه سياستمداران مستكبر به اتكاي آراي اين نظريه پردازان دست به اقدامات باز دارنده بزنند.

ميتوان گفت كه طيّ سه دههي اخير آگاهي سياستمداران غربي و مخصوصاً عوامل صهيونيست پشت پرده از اين اخبار باعث بوده تا آنها براي زماني كه اين برخورد و چالش به وجود ميآيد طرحي در افكنند كه به نابودي و اضمحلال باقي ماندههاي تفكر اسلامي منجر بشود و بقاي تمدن غربي ضمانت شود.
با اين آگاهيها، طيّ سه دههي اخير سياستهايي را اتخاذ كردهاند كه نه تنها جلوي برخورد را بگيرند بلكه ميخواهند قبل از آن كه تمدن اسلامي قد بكشد و رشد نمايد، آن را در نطفه خفه كنند تا مجال و فرصت زايش پيدا نكند.
تجربههاي بحران فراگير، اين احتمالات را قوت بخشيده و حسب همان، سياستمداران به مدد حركتهاي نظامي ميخواهند جلوي رشد و تولد دوبارهي فرهنگ اسلامي را بگيرند.
بايد دانست كه هيچ گاه سياستمدارن و مردان نظامي قادر نيستند تمدني را ايجاد يا فرهنگي را احيا كنند، هر سیاستمداری بخواهد اين راه را تجربه كند، به شكست ميرسد مگر آنکه قبل از سیاستمدار بودن حکیم باشد. چون اساساً سياست و شان نظاميگري، ذيل شأن فرهنگ قرار ميگيرد. اقوام و ملل، فرزندان معنوي مردان سياسي و نظامي نيستند؛ فرزندان مردان فرهنگي هستند. تمدن حاصل زايش مردان سياسي و نظامي نيست. بلكه حاصل زايش مردان متفكر و فرهيختهي فرهنگي است. تحولات فرهنگي هم به وسيلهي مردان سياسي و نظامي اتفاق نميافتد بلكه به وسيلهي مردان فرهنگي اتفاق ميافتد.

هر جا كه مردان اهل فرهنگ منزوي شوند، هر چقدر هم كه مردان سياسي و نظامي فعال باشند باز هم آن تمدن سقوط را تجربه خواهد كرد، تغذيهي یک قوم به وسيلهي سياست، اقتصاد و نظاميگري نيست.
اگر اقوام، رفت و آمد و اوج و افولشان را به يك پل بزرگ تشبيه كنيم، اين پل ستونهايي دارد. اين ستونها مردان اهل تفكر و فرهنگ هستند كه با ايجاد هر ستوني هم به طول اين پل اضافه كردهاند و هم اين پل را نگه داشتهاند. مردان سياسي و نظامي روي اين پل عمل ميكنند، يا نگهباني پل را ميدهند. يا آب و جارو ميكنند يا جلوي ريزش سنگ را ميگيرند. آنها جزو ستونهاي اصلي نيستند. وقتي در همهي فرهنگها دقت ميكنيم، ميبينيم كه اين اهل فرهنگ هستند كه حافظان قوم اند.

در فلسفه و حكمت، با دو دسته حكمتِ نظري و عملي روبروييم. اما حكمت عملي متكي به حكمت نظري است.
حكمت عملي همان سياست مدنيه و تدبير منزل است كه مردان سياسي بدان مشغول ميشوند. و ذيل حكمت نظري قرار ميگيرد. به همين دليل، مرد سياست يا بايد خودش حكيم باشد يا حداقل متكي به حكيم باشد. در غير اين صورت اگر نه خود حكيم باشد و نه به حكيم متكي باشد، هر چيزي را فاسد ميكند. مردان سياست دور انديشي ندارند. بنيهي قوي فكري ندارند.
 بنا و پل حيات يك قوم روي ستون فرهنگي استوار است. مردان فرهنگي پيدا و آشكار نيستند. اما حضورشان جدي و موثر است.

در حال حاضر، در غرب معلمي نيست. متفكري نيست. هر چه هست نظامي گري است و سياست و اقتصاد. و همهي اين ابعاد بدون ريشه و بدون بنيهي فرهنگي هستند، چرا؟ چون فرهنگي نيست كه قوامدهندهي سياست و اقتصاد و نظاميگري باشد. وقتي كه غرب از راه سياست، اقتصاد و نظاميگري بخواهد به اسلام و تمدن اسلامي ضربه بزند، تنها به ساختمان ظاهري آن ميتواند ضربه بزند. يعني فقط ميتواند از طريق جنگ و با سلاح زور رشد تمدن اسلامي را به تاخير بيندازد. نميتواند به عامل اصلي حيات بخش آن كه فرهنگ و تفكر است، ضربه بزند. در حالي كه در شرق، تفكر و فرهنگ است كه دارد زايش پيدا ميكند. بنابراين آنها فقط ميتوانند كند كنندهي حركت باشند. نميتوانند برانداز باشند. اگر چه در حوزهي تفكر، فرهنگ و تمدن برخورد حتمي است، اما در اين برخورد فقط بخش سياسي، نظامي، اقتصادي است كه آسيب ميبيند چون غرب در حال حاضر فقط سياست، اقتصاد و نظاميگري را دارد.

آيا ميتواند از اساس، تمدن اسلامي را از بين ببرد؟ پاسخ منفي است. چون ابزار لازم را ندارد. البته براي رواج ابتذال در جوامع اسلامي تلاش ميكند.
همان طور كه مطلع هستيد در سال گذشته (1384) هشت ميليون دلار از طريق جرياني صهيونيستي در امارات متحدهي عربي- بين هواداران فرقههاي شيطان پرست و ناشر تباهي ساكن ايران- توزيع كردند. براي تقويت جريان فاسد فرهنگی بین جوانان در ايران.
اما ديگر زمان آن نيست كه بتوانند با اين نوع سلاح جلوي رشد فرهنگ اسلامي را بگيرند. بلكه تنها ميتوانند حركت را كند كنند. اگر در شرق مردان سياسي و نظامي هشيار نباشند، اينها هم با دست خود و ناخواسته روند را كند ميكنند.

اگر براي حوزهي فرهنگي خرج نكنند و همهي سرمايهي مملكت را صرف عرصه هاي سياسي، نظامي و اقتصادي بكنند و براي حيطهي فرهنگ اهميت قايل نشوند اين نهالي كه ميخواهد رشد كند و بارور شود ضعيف ميشود. آنها بايد متوجه باشند كه تكيه گاه آنها و آنچه ماندگاري آنها را تضمين ميكند، حوزهي فرهنگي است.
ممكن است تصور شود كه در غرب مراكز مطالعات استراتژيك قوي و فعال و متعدد وجود دارد، اما آنچه بر اين مراكز غلبه دارد وجه سياسي و نظامي گري است نه وجه فرهنگي.
غرب طيّ چهارصد سال اخير سه مرحلهي مهم و اساسي را پشت سر گذاشته است. قرن شانزدهم و هفدهم ميلادي، دو قرن مهم در نضج و رشد تفكر و فلسفه است كه همهي بناي غرب روي اين فلسفه و تفكر قرار گرفته است.

قرن هجده در غرب، قرن فرهنگ است. هر چه در حوزهي فرهنگ غرب منتشر شده در همين قرن بوده و فرهنگ غربي در اين قرن در جهان منتشر شده است. در قرن نوزده و بيست تمام نيرو و توان غرب صرف تمدن سازی شده. در انتهاي قرن بيستم، تكنولوژي غربي به تمامي خود را ظاهر كرده است. خود غربيها آخرين فيلسوف را «نيچه» ميدانند. يعني معتقدند فلسفه با فردريد نيچه در غرب پايان يافته و بعد از آن ديگر فلسفه ندارند. به عبارت ديگر يعني هر چه از قرن شانزدهم به طرف قرن بيستم حركت كردند، از لايههاي زيرين به لايههاي رويي آمدند و درگير سطح زندگي شدند. به طوري كه در حال حاضر تكنولوژي مظهر تمام اين جريان است. و هر چه از گذشته فاصله گرفتند در فرهنگ هم به ابتذال رسيدند. به طوري كه الان ديگر ادبيات اصيل، هنر اصيل و موسيقي اصيل در غرب ديده نميشود. همه به ابتذال رسيده. ادبيات اصيل و هنر اصيل در غرب تبديل به يك جريان خاص شده در حالي كه در گذشته اين ادبيات و هنر و فرهنگ كاملاً جاري و جريان حاكم بوده اما در حال حاضر يك جريان خاص است كه مخاطب خاص و انگشتشمار خود را دارد.
اگر طيّ دو سدهي اخير هم غرب، توسط مستشرقين، شرق و فرهنگ شرقي را مطالعه كرده، براي شرقي شدن نبوده است، بلكه براي شناخت شرق و ضربه زدن به شرق بوده. هدف اين مطالعات و بررسيها شناسايي شرق به قصد سلطهجويي بر آنان بوده است.

بايد متذكر شويم كه غرب در قرن بيست و يكم سقوط و ريزش كامل را دارد تجربه ميكند.
اين سقوط و ريزش قبل از اين كه در حوزهي اقتصاد و سياست رخ بدهد در حوزهي فرهنگ رخ داده است و چنان که گفتیم، اين سقوط را انديشمندان و متفكران غربي پيش بيني كرده بودند.

به دلايل مختلف و از جمله:
• خستگي انسان غربي از «يك سو نگري» و «مادهگرايي».
• انفعال و ايستايي حاصل از زندگي كسالت آور ماشيني و بيروح.
• پاسخ نگرفتن از رويكرد به دنيا و جهان عاري از معنويت، عدم آرامش و بالاخره بحرانهاي چند وجهي، زمينههاي بازگشت و مراجعه به معنويت و شرق و به ويژه اسلام را فراهم آورده است.
اين به معني ظهور نياز در انسان غربي است.

جان و روح و هستهي اصلي معنويت و مذهب در شرق اسلامي و در بين مسلمانان جاري است. ضمن آنكه، توانايي موجود در اين حوزه، مجال تولد فرهنگ و تمدن جديد از شرق را فراهم آورده است. غرب و سردمداران پشت پرده كه عموماً يهودي و صهيونيستاند، ناگزير به گزنيش يكي از اين سه راهاند:
1 ـ مقابله و مقاتله با اين جريان جديد؛
2 ـ تجديدنظر در خود و احياگري؛

3ـ سر فرود آوردن در برابر شرق و تاريخ جديد.
چنانكه عرض كردم امكان و استعداد احياگري در غرب وجود ندارد. بنيهي لازم براي اين امر موجود نيست.
خوي استكباري و شيطاني نيز غرب يهودي را از تسليم شدن در برابر شرق تاريخ جديد منع ميكند لذا، راه ميانه را راه خود فرض كردهاند. مجادله، مقابله و مقاتله با شرق، فرهنگ اسلامي و انسان مسلمان. همان كه امروزه با همهي وجوه آن روبرو هستيم. و اين خود وجه ديگري از كينجويي غرب عليه اسلام و مسلمانان و به ويژه شيعيان است.

منبع: کتاب «مثلث مقدّس» اثر اسماعیل شفیعی سروستانی. با تلخیص


نظر
افزدون جدیدجستجو
نوشتن نظر
نام:
Website:
عنوان
:angry::0:confused::cheer:B):evil::silly::dry::lol::kiss::D:pinch:
:(:shock::X:side::):P:unsure::woohoo::huh::whistle:;):s
:!::?::idea::arrow:
Security Image
Please input the anti-spam code that you can read in the image.

Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved.

 
< بعد   قبل >

 

مستور

آخرین نظرات

فروشگاه اینترنتی

 

همسايه‌ها


  



سبز آبی

زندگی زناشویی شترمرغی
 شتر مرغ در ۲ – ۴ سالگی از نظر جنسی به بلوغ می رسد . تولید مثل در شتر مرغ ها وابسته به نور است و با افزایش طول روز فصل تولید مثل آغاز می شود. اندازه ی بیضه های شتر مرغ در طول فصل تولید مثل ممکن است تا ۴ برابر افزایش یابد . پرنده های نر در خارج از فصل تولید مثل اسپرم تولید نمی کنند و تولید اسپرم که تحت کنترل هورمون FSH می باشد در این فصل اتفاق می افتد .
ادامه مطلب...