• Narrow screen resolution
  • Wide screen resolution
  • Increase font size
  • Decrease font size
  • Default font size
  • default color

ذره‌بين

ادامه مطلب...
 

داستان

ادامه مطلب...
 

معرفي كتاب

ادامه مطلب...
 
سنگ و چشمه چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 1
بدعالی 
03 مهر 1396 ساعت 05:00

زمين داغ و تفتيده بود، از آسمان آتش مي‌باريد، همه جا تا چشم كار مي‌كرد بيابان بود و درياي شن. خورشيد سرخ سرخ بود و انگار در ستيز با سواران تشنه به زمين نزديكتر شده بود. تشنگي اسبها را هم از پاي درآورده بود، ديگر رمقي بر تن نداشتند خستگي ميدان جنگ ميدان جنگ اينهمه آزارشان نداده بود كه عطش و تشنگي...
يكي از سواران كه قامتي بلند و كشيده داشت سرش را خم كرد و با حيرت پرسيد:
- اميرالمومنين ما را به كجا برد؟ ساعت‌هاست كه در اين بيابان راه مي‌رويم؛ مي‌ترسم حالا كه از جنگ بسلامت برگشته‌ايم، تشنگي هلاكمان كند!!
- من هم سر درنمي‌آورم، اينطرف‌ها آب و آبادي هم نيست؛ اما، اميرالمؤمنين طوري راه مي‌روند كه‌ گويي مقصد معلوم و مشخصي دارند!

- حتماً چنين است وگرمه ما را در اين بيابان سوزان اينطرف و آنطرف نمي‌بردند.
يكي ديگر از سواران كه صحبت‌هاي آنها را شنيده بود گفت:
- مي‌دانيد كه پدر من در جواني كاروانسالار بود و اين بيابان را مثل كف دست مي‌شناخت. هرگز از او نشنيدم كه از چشمه‌اي يا چاه آبي در اين حدود نام ببرد؛ گذشته از اين اگر آبي اينطرف‌ها بود اقلاً نشانه‌اي از حيات، دار و درختي، چيزي ديده مي‌شد، من كه عقلم قد نمي‌دهد...
- بهتر است برويم از خودشان بپرسيم.
- برويم...
هنوز چند قدم بيشتر نرفته بود كه اميرالمؤمنين به سمت آنها برگشته و در حاليكه با انگشت به طرفي اشاره مي‌كرد فرمود:
- صومعه‌اي در اين نزديكي است بدان سمت مي‌رويم، اسبها را نتازانيد، تشنه‌اند. آهسته مي‌رويم، ديگر چيزي نمانده تا چند دقيقه ديگر به صومعه مي‌رسيم.
•••
راهب پير با ديدن سواراني كه به آهستگي نزديك مي‌شدند از جا برخاست. دستهاي لرزانش را سايه‌بان چشمها كرد و با نگراني به سواران كه نزديكتر مي ‌شدند چشم دوخت. سركرده سواران كه كسي جز مولا اميرالمؤمنين علي عليه‌السلام، نبود با ديدن مرد راهب پيش رفت وپس از سلام وعليك و دعا براي مقبوليت عبادات راهب از او پرسيد:
- آيا در اين نزديكي چشمه‌اي، چاه آبي سراغ نداري؟
- نه! در اين نزديكي چشمة آبي نيست، اما در دو فرسخي اينجا آب پيدا مي‌شود. ما نيز آب مورد نياز خود را از آنجا تهيه مي‌كنيم.
لبخندي بر لبان مولا نقش بست، از راهب تشكر كرد و در حاليكه به فكر فرو رفته بود از او دور شد...
همهمه‌اي بين سواران درگرفت، پاسخ مأيوس كنندة راهب آخرين بارقه‌هاي اميد را از دلشان زدود، چند نفري به سمت راهب دويدند و از او تقاضاي آب كردند. راهب اشاره‌اي به كوزة كوچكي از آب كرد و گفت:
- مرا ببخشيد، بيش از چند قطره آب در اين كوزه باقي نمانده، ذخيرة آب صومعه نيز تمام شده و ما هم بايد براي تهيه آب چشمه‌اي كه در دو فرسخي اينجاست برويم.
سكوتي سنگين حكمفرما شد، كسي ياراي حركت نداشت، اسبها با بي‌حالي روي زمين افتاده بودند، نگاهها به مولا خيره شده بود. اميرالمؤمنين محكم و پرصلابت ايستاده بود، چند قدمي جلوتر رفت، به سمت قبله برگشت و با دست به نقطه‌اي از زمين اشاره كرده و فرمود:
- بايد به اين نقطه را حفر كنيم.
سواران كه مي‌دانستند كه هيچ حرف مولا بي‌حكمت نيست به جنب و جوش افتادند. هر كس با هر وسيله‌اي كه همراه داشت به كندن زمين پرداخت. ضربان پي‌در‌پي فرود مي‌آمد و با هر ضربتي مقداري از خاك به كنار افكنده مي‌شد. چشمها از فرط عطش زمين را مي‌كاويد و لبهاي تشنه، منتظر فوران آب بود.
ناگهان آه از نهاد همه برآمد به جاي آب زلال از زير خاكها تخته سنگ بزرگي هويدا شد، سنگي كه هيچ ضربه‌اي در آن كارگر نبود. مردان دست از كار كشيدند و با نااميدي چشم به اميرالمؤمنين دوختند.
حركت دست مولا نشان مي‌داد كه بايد سنگ را به كناري برند. اما، حركت دادن سنگي به آن بزرگي ممكن نبود. ده دوازده مرد جنگي و تنومند آخرين توانشان را به كار گرفتند ولي سنگ از جاي خود حركت نمي‌كرد. بار ديگر نگاهها به اميرالمؤمنين خيره شد؛ به فاتح خيبر، شجاع‌ترين مرد عرب، اَبَر مرد ميدان جنگ، مردي كه نامش لرزه بر پيكر قوي‌ترين پهلوانان مي‌انداخت. دستان مولا بر سنگ محكم شد و بازوهاي ورزيده و تنومندش گرداگرد سنگ حلقه زد، زيرلب نام خدا را بر زبان راند و با استعانت از او سنگ را از جا كند و چند متري دورتر انداخت. آبي زلال و گوارا از زير سنگ جاري شد، چشمها برقي زد و همراه با لبها تر شد، مردان سيراب شدند و بعد نوبت اسبها بود، كسي از آن گوارا دل نمي‌كند؛ اما، اميرالمؤمنين سنگ را مجدداً بر جاي خود نهاد و دستور داد روي آن را با خاك بپوشانند. راهب پير با چشماني از حدقه درمده در حاليكه صورتش از اشك خيس شده بود با گامهاي لرزان پيش آمد و فرياد زد:
مسافران! بفرمائيد و مرا مفتخر كنيد.
علّي عليه‌السلام، پيشاپيش ياران به راهب نزديك شد. راهب با صدايي كه از شوق مي‌لرزيد پرسيد:
- تو پيامبر مرسل هستي؟
- نه من پيامبر نيستم!
- فرشتة مقربي؟
- نه فرشته هم نيستم!
- پس تو كيستي؟
- من علي‌ام، وصي رسول خدا، محمدبن عبدالله، صلّي الله عليه و آله، خاتم پيامبران!
- دستت را بگشا تا به نام خدا و به دست تو قبول اسلام كنم؟
علي دست خود را گشود:
- گواهي بده به يكتايي خدا و رسالت پيامبر اسلام، صلي الله عليه و آله.
- گواهي مي‌أهم كه تو وصي رسول خدا، صلي الله عليه و آله، هستي و شايسته‌ترين مردم بعد از رسول خدا را براي جانشيني او.
نگاههاي پرسشگر ياران حضرت به اميرالمؤمنين و راهب دوخته شده بود و شنيدند كه راهب گفت:
در يكي از كتابهاي ما خبر داده بودند كه در اين بيابان چشمه‌اي است كه سنگي بزرگ بر روي آن قرار دارد و به مكان آن كسي آگاه نيست جز پيامبر مرسل يا وصي پيامبر و ولي خدا. نشانة شناختنش نيز قدرت اوست كه مي‌تواند آن سنگ را حركت بدهد. حكمت ساخته شدن اين عبادتگاه در اينجا نيز همين بود. قبل از من راهبان بسياري در اينجا بودند و او را نيافتند ولي خداوند اين موهبت را نصيب من كرد. خدا را سپاس كه امروز آنچه منتظرش بودم تحقق يافت.
قطرات اشك از چشمان مبارك علي عليه‌السلام، سرازير شد و زير لب زمزمه كرد:
خداي را سپاس كه نام مرا در كتابهايش ذكر نمود.
نوشته‌اند كه راهب مزبور در جنگ صفين در ركاب مولا علي عليه‌السلام، به شهادت رسيد و اميرالمؤمنين بر پيكرش نماز گزارد و براي او طلب آمرزش نمود.

• با استفاده از كتاب «إعلاي الوري بأعلام الهدي» ابوعلي الفضل بن الحسن الطبرسي.

منبع: ماهنامه موعود، شماره 66



نظر
افزدون جدیدجستجو
نوشتن نظر
نام:
Website:
عنوان
:angry::0:confused::cheer:B):evil::silly::dry::lol::kiss::D:pinch:
:(:shock::X:side::):P:unsure::woohoo::huh::whistle:;):s
:!::?::idea::arrow:
Security Image
Please input the anti-spam code that you can read in the image.

Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved.

 
< بعد   قبل >

 

مستور

آخرین نظرات

فروشگاه اینترنتی

 

همسايه‌ها


  



سبز آبی

شگرد سنجاقك براى فرار از خواستگارى
سنجاقک‌های ماده برای فرار از خواستگاران سمج، خود را به مردم می‌نند. «رسیم خلیفه» زیست‌شناس در «دانشگاه زوریخ» به برکه ای در دامنه‌های کوهستان آلپ رفته بود که متوجه دو سنجاقک شد که تعقیب و گریز هیجان‌انگیزی را تجربه می‌کردند. به ناگاه سنجاقک گریزان شیرجه‌ای ناگهانی زد و به زمین برخورد کرد.
ادامه مطلب...