• Narrow screen resolution
  • Wide screen resolution
  • Increase font size
  • Decrease font size
  • Default font size
  • default color

ذره‌بين

ادامه مطلب...
 

داستان

ادامه مطلب...
 

معرفي كتاب

ادامه مطلب...
 
برگ نخست arrow داستان arrow حکایت arrow دست در دست خورشید
دست در دست خورشید چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
بدعالی 
09 شهریور 1396 ساعت 05:00
 حاج علي بغدادي از سلسلة سعادتمندان و نيكبختان و بختياراني بوده است كه بر اثر خلوص نيّت و پاكي طينت در طيّ جرياني شيرين و دلنشين موفق به زيارت جمال دل‌آراي ولي امر، ناموس دهر و امام عصر(ع) مي‌شود. قضية تشرف اين مرد خدا را اولين بار خاتم المحدثين مرحوم حاج ميرزا حسين طبري نوري استاد مرحوم حاج شيخ عبّاس قمي صاحب مفاتيح‌ الجنان در رسالة جنّة المأوي و به دنبال آن در نجم ‌الثاقب1 خود آورده و شاگرد وي مرحوم محدّث قمي نيز اين واقعه را در كتاب شريف مفاتيح‌الجنان2 بعد از زيارت كاظمين(ع) آورده است.


كتاب‌هايي كه بعد از نجف‌ الثاقب در حوزة مهدويّت به رشتة نوشته در‌آمده‌اند مانند عبقريّ ‌الحسان3 مرحوم آيت‌الله نهاوندي عموماً و عمدتاً متذكّر اين واقعه شده‌اند. بيشتر خوانندگان با اين حكايت از طريق مفاتيح‌ الجنان آشنا هستند و نام حاج علي بغدادي را در آن‌جا ديده و احياناً مطالعه كرده‌اند.

مرحوم «محدّث نوري» كه اين واقعه را در دو كتاب خود آورده اين قصه و قضيه را شخصاً از زبان «حاج‌علي» شنيده و او را به اوصاف و القابي مانند صالح، صفي، متّقي مي‌ستايد و مي‌نويسد:
از سيماي او آثار صدق و صلاح به نحوي آشكار بود كه همة حاضران يقين به صدق واقعة او پيدا كردند و همگان حكايت او را «متقن» و «صحيح» مي‌دانند.

علاّمة نوري به خاطر وسواسي كه در نقل تشرفات و مكاشفات داشته با درد سر فراوان و واسطه‌هايي «حاجي» را مي‌يابد و داستان را از زبان او مي‌شنود و آن را مكتوب مي‌كند كه جريان ديدار او با حاج علي بغدادي در نجم‌ الثاقب آورده شده است و ما به دليل اين‌كه اصل واقعة حاج‌علي مفصّل و دراز دامن است از آن مقدّمه صرف‌نظر كرده و به يك باره به اصل واقعه مي‌پردازيم و در پايان به اندازة  بضاعت ناچيز خود برداشت‌ها و نكته‌هايي را به ساحت خوانندگان تقديم كرده و كشف نكات ديگر را به عهدة خوانندگان فهيم ماهنامة موعود وا مي‌نهيم تا با مُداقّه و مطالعة چند باره آن دُرهاي درخشان‌تري از فرا چنگ آورند:

حاج علي بغدادي جريان تشرّف خود به محضر حضرت بقيّة‌الله را اين گونه روايت مي‌كند.

مبلغ هشتاد تومان بابت سهم امام(ع) بدهكار شدم، براي پرداخت و ادايِ آن از بغداد به نجف اشرف رفتم. بيست تومان آن را به جناب «شيخ مرتضي انصاري»، بيست‌تومان ديگر آن را به جناب «شيخ محمّد حسين كاظميني» و بيست‌تومان سوم را به جناب «شيخ محمّد حسن شُروقي» دادم و بيست تومان هم بر ذمّه و عهده‌ام باقي ماند كه تصميم داشتم در مراجعت، آن‌ها را به جناب «شيخ محمّد حسن كاظميني آل ياسين» پرداخت كنم وقتي به بغداد برگشتم، دوست داشتم در اداي بدهكاري‌ام شتاب كنم. پس روز پنجشنبه به زيارت كاظمين(ع) مشرّف شدم و بعد از زيارت، خدمت جناب «شيخ محمّد حسن كاظميني آل ياسين» رسيدم و مقداري از آن بدهي را به ايشان پرداخت نمودم و باقيمانده را وعده كردم كه بعد از فروش بعضي از اجناس، به تدريج طبق حوالة وي بپردازم و به اهل و مُستحقّ آن برسانم.

[بعد از انجام كارها] عصر پنج‌شنبه تصميم به بازگشت به بغداد گرفتم. جناب شيخ محمّد حسن كاظميني از من خواست كه آن شب را در آن جا بمانم. امّا من عرض كردم: «بايد بروم و حقوق كارگران كارگاه بافندگي‌ام را پرداخت كنم»؛ زيرا برنامة من اين بود كه حقوق هفتگي آنان را عصر پنجشنبه مي‌پرداختم. به همين دليل عذرخواهي كرده و از كاظمين به طرف بغداد به راه افتادم. تقريباً يك سوم راه را پيموده‌ بودم كه سيّد بزرگواري را ديدم كه از سمت بغداد به طرف من مي‌آيد، چون نزديك شد سلام كرد و دست‌هاي خود را براي در آغوش گرفتن من و روبوسي باز كرد و فرمود: « أهلاً و سهلاً» و مرا گرم در آغوش گرفت و يكديگر را بوسيديم. سيّد، عمامة سبز روشني بر سر داشت و بر رخسار مباركش خالِ سياه بزرگي بود فرمود: حاج علي خير است به كجا مي‌روي؟ عرض كردم: « امامين كاظمين(ع) را زيارت كردم و به بغداد برمي‌گردم».

فرمود: «امشب، شب جمعه است برگرد!» گفتم: آقاي من! نمي‌توانم. فرمود: «چرا مي‌تواني؛ برگرد تا نزد خدا، برايت شهادت بدهم كه تو از دوستداران جدّم اميرمؤمنان(ع) و از دوستان ما مي‌باشي، «شيخ محمّد حسن» نيز شهادت دهد؛ زيرا خداوند بلند مرتبه فرموده: «دو شاهد بگيريد».

اين سخن اخير وي اشاره به مطلبي بود كه من در ذهن خود داشتم و آن اين بود كه مي‌خواستم از جناب «شيخ محمّد حسن كاظميني» خواهش كنم شهادت‌نامه‌اي براي من بدهد مبني بر اين كه من از دوستداران اهل بيت(ع) هستم و آن را تبرّكاً در كفن خود بگذارم. به سيّد بزرگوار عرضه داشتم:  شما از كجا اين موضوع را مي‌داني و چگونه شهادت خواهي داد؟ فرمود: «كسي كه حقّ وي به او مي‌رسانند، چگونه آن رسانندة حق را نشناسد؟» عرض كردم: چه حقي؟ فرمود: «آن چيزي كه به وكيل من رساندي».
گفتم: وكيل شما كيست؟ فرمود: «شيخ محمّد حسن». عرض كردم: ايشان وكيل شما است؟ فرمود: «بله! وكيل من هستند».

حاج علي بغدادي در ادامه مي‌گويد: «در اين هنگام در ذهن من خطور كرد كه اين سيّد بزرگوار از كجا مرا شناخت و به اسم صدا زد در حالي كه من اصلاً او را نمي‌شناسم. بعد با خود گفتم: شايد او مرا مي‌شناسد اما من، ايشان را فراموش كرده‌ام. باز با خود گفتم: حتماً اين سيّد از «سهم سادات» چيزي از من مي‌خواهد. در اين وقت دلم خواست كه از سهم امام به او مبلغي بدهم، به همين خاطر به ايشان گفتم: آقاي من! از حق شما در نزد من مبلغي مانده بود كه دربارة آن به جناب شيخ محمّد حسن كاظميني رجوع كردم، براي آن كه حقوق شما را با اذن و اجازة او ادا كرده باشم.

تبسّمي كرد و فرمود: «آري، بخشي از حقوق ما را به نمايندگان و وكلاي ما در نجف رسانيدي» عرض كردم: آيا آن چه را ادا كردم پذيرفته شده است؟ فرمود: «آري».
آن‌گاه سيّد بزرگوار فرمود: «حاج علي برگرد، و جدّم را زيارت كن» پس برگشتم درحالي كه دست راستِ او در دستِ چپ من بود. همين كه به راه افتاديم به يكباره ديدم كه در سمت راست ما رودخانه‌اي با آبي سفيد و صاف جاري است و درختان ليمو و نارنج و انار و انگور و غيره ـ با اين كه فصل و موسم آن‌ها نبود ـ بر فراز سرِ ما، سايه انداخته‌اند.
عرض كردم: اين رودخانه و درخت‌‌ها از كيست؟ فرمود: «از براي كسي كه ما و اجداد ما را زيارت كند.»

گفتم: سؤالي دارم فرمود: « بپرس» گفتم: روزي نزد مرحوم شيخ الرزاق مدرسّ رفتم، شنيدم كه مي‌گفت: «هر كس در تمامي عمر خود، روزها روزه باشد و شب‌ها را به عبادت به سر بَرد و چهل حجّ و چهل عمره به جاي آورد و ميان «صفا» و «مروه» بميرد امّا از دوستداران و ارادتمندانِ اميرمؤمنان(ع) نباشد، اين عبادت‌ها براي او سودي ندارد» نظرتان دربارة اين سخن چيست؟ فرمود: «آري، به خدا سوگند براي او فايده‌اي ندارد.»

آن گاه دربارة يكي از خويشان خود پرسيدم كه آيا او از محبّان و دوستداران اميرمؤمنان(ع) است؟» فرمود: «آري، او و همة خويشاوندانِ تو از علاقمندان به اميرمؤمنان(ع) هستند.»

در اين وقت پرسيدم: آقاي ما، روضه‌خوان‌ها حكايتي را  از«سليمان اَعمس» نقل مي‌كنند كه: وي نزد شخصي آمد و از او دربارة زيارت سيّدالشهداء(ع) پرسيد، آن شخص در پاسخ گفت: «اين كار بدعت است» شب هنگام او در خواب هُودَجي را ميان زمين و آسمان ديد. پرسيد: در آن هودج كيست؟ گفتند: «فاطمة زهرا و خديجة كبري(ع)؛ زيرا امشب، شب جمعه است.» همچنين در خواب ديد كاغذهايي از هُودَج مي‌ريزد كه بر روي آن‌ها نوشته است « اَمان من النّار لزوّار الحسين في ليلة الجمعة، امان من النّار يوم القيامة» [اين برگه، امان نامه‌اي است در روز قيامت براي زائران امام حسين(ع) در شب‌هاي جمعه] آيا اين حديث صحيح است؟ فرمود: «آري راست و درست است.»

عرضه داشتم: سيّدنا! درست است كه مي‌گويند هر كس امام حسين را در شب جمعه زيارت كند، اين زيارت براي او امان نامه‌اي از آتش است؟

فرمود: آري، به خدا سوگند. در اين هنگام اشك از چشمان مباركش جاري شد و گريست.
عرض كردم: «سيّدنا در سال 1269 ق با جمعي از دوستان موفّق به زيارت حضرت رضا(ع) شديم، در منطقة درّود ـ از بخش‌هاي خراسان ـ يكي از عرب‌هاي «شُروقيّه» را ـ كه از باديه‌نشينان شرق نجف اشرف هستند ـ ديدار كرده و از او پذيرايي نموديم. از او پرسيديم ولايت و شهر حضرت رضا(ع) چگونه جايي است؟ گفت: «بهشت است» و امروز پانزده روز است كه من ميهمان مولايم حضرت علي‌بن موسي‌الرضا(ع) بوده‌ام و از سفرة سخاوتِ او خورده‌ام، به وقت مرگ «نكير و مُنكر» چه حقّي دارند كه در قبر نزد من بيايند؟ زيرا گوشت و پِي من در مهمانخانة آن حضرت از طعامِ او روئيده است.

آيا سخن آن عرب شروقيّه درست است؟ آيا علي بن موسي‌الرضا(ع) او را در قبر از نكير و مُنكر رهايي مي‌دهد؟
فرمود: «آري به خدا سوگند، جدّ من ضامن است.»

حاج علي بغدادي گفت‌وگوي شيرين خود با سيد بزرگوار را در ادامه اين گونه روايت مي‌كند: عرضه داشتم: سّيدنا! سؤال كوچكي دارم، فرمود: «بپرس» عرضه داشتم: آيا زيارت حضرت رضا(ع) از من پذيرفته است؟ فرمود: «ان‌شاءالله قبول است» عرض كردم: «زيارت حاج محمّد حسين بزّازباشي پسر مرحوم حاج احمد كه در سفر مشهد، رفيق من و شريك در مخارج راه بود، چطور؟ فرمود «زيارت عبد صالح قبول است».

پرسيدم: «زيارت فلان مرد بغدادي كه همسفر ما بود، پذيرفته است؟» سيد بزرگوار سكوت كردند، دوباره عرضه داشتم، اين بار هم سكوت كرده و جوابي نداند.

«محدّث نوري» به نقل از حاج علي بغدادي آورده:كه آن مرد بغدادي و چند تن از دوستانش از خوشگذران‌هاي بغداد بوده و در زيارت پيوسته به لهو و لعب مشغول بودند و حتّي آن شخص مادر خود را كشته بود.

در اين هنگام به جايي كه جادّة وسيعي داشت رسيديم كه دو طرف آن باغستان‌هايي بود و روبه‌روي آن، شهر مقدّس كاظمين قرار داشت. قسمتي از اين جادّه كه به باغ متّصل بود و در طرف راست قرار داشت، متعلّق به بعضي از سادات يتيم بود كه حكومتِ وقت آنان را به زور تصاحب كرده و به جادّه ملحق و متصل كرده بود به همين خاطر انسان‌هاي باتقوا، كه ساكن بغداد و كاظمين بودند، از راه رفتن در آن قطعة زمين پرهيز مي‌كردند.
متوجه شدم كه سيّد بزرگوار بر روي آن قطعة زمين [غصبي] راه مي‌رود بديشان عرضه داشتم: «اين منطقه متعلق به بعضي از سادات يتيم است و تصرّف در آن جايز نيست».

سيّد فرمود: « اين موضع، متعلق به جدّ ما اميرالمؤمنان(ع) و ذريّه و فرزندان ماست به همين جهت تصرّف در آن براي ما و دوستداران ما حلال است» در اين زمان به جويِ آبي كه از رودخانة دجله براي مزارع و باغ‌هاي اطراف كشيده بودند رسيديم، اين آب از جادّه مي‌گذشت و آن را به دو راه به طرف شهر تقسيم مي‌كرد، يكي از راه‌ها معروف به «راه سلطاني» بود و ديگري معروف به «راه سادات». و آن جناب به راه سادات ميل نمود. بديشان عرضه داشتم: «بيا از راه سلطاني برويم» فرمودند: «نه، از همين راهِ خودمان مي‌رويم» پس آمديم و هنوز چند قدمي را نپيموده بوديم كه خودم را در صحن مقّدس، نزديك به كفشداري ديدم در حالي كه هيچ كوچه و بازاري را در مسير مشاهده نكرده بودم. به همراه سيّد بزرگوار از طرف «باب المراد» كه سمت شرقي و طرفِ پايين پا است، داخل ايوان شديم. سيّد در رواق مطهّر، توقف نكرده و «اذن دخول» نخواند و وارد شد و در كنار دَرِ حرم ايستاد، آن گاه به من فرمود: «زيارت بخوان»، عرض كردم: «من سواد ندارم» فرمود: «من براي تو بخوانم» عرض داشتم: «آري» پس فرمود: «ءادخل يا الله، السلام عليك يا رسول ‌الله السلام عليك يا اميرالمؤمنين ...» و به ترتيب به همه امامان سلام داد تا به امام يازدهم، امام حسن عسكري(ع) رسيد در اين حال فرمود: « السلام عليك يا أبا محمد الحسن العسكري»، آن گاه رو به من كرد و فرمود: «به امام زمان خود سلام كن.» من هم گفتم: السلام عليك يا حجّةالله، يا صاحب‌الزّمان يابن‌الحسن، در اين حال سيّد تبسّمي نمود و فرمود: « و عليك السلام و رحمة الله و بركاته» سپس وارد حرم مطهر شديم و ضريح مقدّس را چسبيديم و بوسيديم سيد فرمود: «زيارت كن» عرضه داشتم: «من سواد ندارم» فرمود: «برايت زيارت بخوانم؟» گفتم: «آري» فرمود: «كدامين زيارت را مي‌خواهي؟» گفتم: «هر زيارتي كه افضل است از طرف من بخوانيد».

سيّد بزرگوار فرمود: «زيارت امين‌الله افضل است» و شروع به خواندن زيارت كرد. در اين هنگام چراغ‌هاي حرم را روشن كردند اما حرم به نور ديگري مانند نور خورشيد منوّر بود كه گويي شمع‌هاي حرم مانند چراغي بودند در روز روشن در برابر آفتاب تابناك، و من آن چنان غافل بودم كه اصلاً متوجه اين نشانه نمي‌شدم.

وقتي زيارت تمام شد از سمت پايين پا به پشت سر آمدند و در طرفِ شرقي ايستادند و فرمودند: «آيا جدّم حسين را زيارت مي‌كني؟» گفتم: «آري زيارت مي‌كنم، امشب، شب جمعه است» پس زيارت وارث را خواندند، در همين وقت مؤذّنان از اذان مغرب فارغ شدند، ايشان فرمودند: «به جماعت ملحق شو و نمازت را بخوان» خودِ ايشان هم به مسجد پشت سر حرم مطهّر كه نماز جماعت در آن برگزار مي‌شد آمدند و به صورت فرادي در طرف راست امام جماعت، همرديف او ايستادند و من وارد صف اوّل شدم و برايم جايي پيدا شد. بعد از نماز، سيد بزرگوار را نديدم. از مسجد بيرون آمدم در حرم به جستجو پرداختم، تصميم داشتم كه از او بخواهم كه شب ميهمان من باشد و مبلغي پول از سهم سادات به او بدهم امّا ديگر او را نيافتم، ناگاه به خاطرم آمد كه اين سيّد كه بود؟

آيات و معجزات و نشانه‌ها را يكي پس از ديگري به ياد آوردم، و با خود مُرور كردم، از جمله اين كه «من با آن كه كار مهمّي در بغداد داشتم چگونه فرمان او را در بازگشت به كاظمين اطاعت كردم؟» ديگر آن كه او از كجا مرا مي‌شناخت و مرا به نام صدا زد!

با اين كه او را تاكنون نديده بودم، و نشانة سوم اين كه مي‌فرمود: «دوستداران ما»، يا اين كه فرمود «من شهادت مي‌دهم» و چهارمين نشانه ديدن رودخانة جاري و درختان بارور و ميوه‌هاي متنوّع در غير فصل خود، و از همه مهم‌تر در «اذن دخول» زيارت كه فرمود: «به امام زمان خود سلام كن» و چون سلام كردم، تبسّم كرده و جواب دادند و نشانه‌هاي ديگري كه باعث شد من يقين كنم ايشان حضرت بقيةالله(ع) بودند پس به سرعت نزد كفشدار آمدم و سراغ سيّد را از او گرفتم، گفت: «ايشان بيرون رفت» و بعد پرسيد: «اين سيّد رفيق تو بود» گفتم: «بلي» از حرم به خانة ميزبان خود رفتم  شب را در آن جا به صبح رسانيدم و چون صبح شد، خدمت جناب شيخ «محمّد حسن كاظميني آل ياسين» رفتم و قضايا را براي وي تعريف كردم شيخ، دست خود را به نشانة سكوت بر دهان خود گذاشت و مرا از اِفشاء و اظهار اين قضيّه نهي كرد و فرمود: «خداوند تو را موفق بدارد».

نكته‌هاي ناب
داستان تشرّف حاج علي بغدادي را خوانديم و بر سعادتي كه نصيب وي شده است غبطه خورديم و در دل گفتيم خوشا به حال كسي كه امام عصر(ع) براي وي آغوش گشاد و « أهلاً و سهلاً» گويان او را در بر گرفت و به او سلام كرد و دست در دست او به زيارت رفت و به او تبسم نمود و حتي به وي فرمود: «من براي تو در نزد خدا شهادت مي‌دهم كه از دوستداران ما هستي.»

راستي مگر حاج علي بغدادي كه بوده كه اين همه مورد عنايت مولاي خود واقع شده؟
از مطالعه و مرور اين تشرّف مي‌توان به گوشه‌اي از شخصيت و خصايل او پي بُرد و راز و رمز نيكبختي و بختياري وي را دريافت:

1. نكته اوّل آن كه حاج علي بغدادي فردي عالم و فاضل و داراي تحصيلات آن چناني نبوده و بنا به آن چه كه در اين حكايت آمده حتّي از خواندن زيارت‌نامه هم ناتوان بوده و آن جا كه امام عصر(ع) به وي مي‌فرمايند: « زيارت بخوان!» صريحاً عرضه مي‌دارد كه «من سواد ندارم» و امام(ع) نائب الزيارة ايشان مي‌شود. درست است كه او از علوم رسمي بهره‌اي ندارد اما در عوض سرشار از عشق و علاقه به خاندان پيامبر(ص) و علي(ع) و فرزندان اوست. و اين كشش و افسون عشق است كه او را از بغداد به كاظمين و كربلا و سامراء مي‌كشاند.

«حاج علي» شديداً پاي‌بند به حلال و حرام، و مقيّد بوده كه حقوق شرعيّة خود را بپردازد همچنان كه مقيّد به پرداخت حقوق كارگران خود در پايان هفته است.
او حتّي از راه رفتن بر روي زمين غصبي هم خودداري مي‌كند و اين نكته را به همراه بزرگوار خود متذكر مي‌شود.

2. امام عصر(ع) در درگاه خداوندي به دوستي دوستداران خود و نيكان مظلوم و معصومش شهادت مي‌دهد به همين خاطر به حاج علي مي‌فرمايد: «برگرد! تا نزد خدا برايت شهادت بدهم كه تو از دوستداران جدم اميرمؤمنان(ع) و از دوستان ما مي‌باشي».

3. ولي امر(ع) به كساني كه حقوق وي را ادا مي‌كنند آگاهي داشته و مؤدّي و ادا كننده را مي‌شناسد،  و چنان‌كه خود فرمود: «كسي كه حقش را به او مي‌رسانند، چطور آن رسانندة حق را نشناسد؟»

4. مراجع عظام تقليد، در عصر غيبت كبري، نائيان و وكلاي آن بزرگوار بوده و پرداخت وجوه شرعيّه بديشان مورد رضايت آن عزيز است چنان‌چه خود فرمودند: «شيخ محمّدحسن وكيل من است».

5. اگر سلام خالصانه به محضر امام زمان (ع) عرضه بداريم بي‌ترديد امام، پاسخ و جواب سلام ما را خواهند داد چنان كه جواب سلام حاج علي بغدادي را كامل و با تبسّم فرمودند. «و عليك السلام و رحمةالله و بركاته» هر چند گوش گناهكار قابليّت شنيدن آن نواي دلربا را ندارد زيرا
گوش نامحرم نباشد جاي پيغام سروش.

6. صاحب عصر و زمان(ع) به زيارت جّد و نياي مظلوم خود ـ سيّدالشهداء ـ در شب‌هاي جمعه اهتمام دارد و يكي از اعمالي كه قلب مقدس و دل مهربان وي را خوشحال و خرّم مي‌نمايد، پاي‌بندي و عنايت به زيارتِ وارث خصوصاً در شب‌هاي جمعه است. در مصابيح الجنان علاّمه سيّد عبّاس حسيني كاشاني آمده است:
از معصومان روايت شده است كه هر كس در هر شب جمعه حسين(ع) را زيارت كند، بي‌شك خدايش بيامرزد و او با حسرت و اندوه از دنيا نرود و در بهشت همساية حسين باشد. پس او را با هر يك از زيارت‌هاي مطلق ـ كه بهترين‌شان زيارت وارث است ـ زيارت كن.4

7. حضرت بقيةّالله (ع) سخن سرشار از عشق و ولايت آن عرب شروقيّه را مبني بر اين كه «من ميهمان حضرت رضا(ع) بوده‌ام و گوشت و پي پيكر من از طعام ايشان روئيده و برآمده است، و نكير و منكر چه حقّي دارند كه در قبر متعرّض من شوند» تأييد كرده و بر آن سوگند مي‌خورند «به خدا سوگند كه جدّ من حضرت رضا(ع) ضامن است.

9. واپسين حجّت خدا بر اين حديث صحّه مي‌گذارند كه «شرط قبولي عبادات، ولايت است و ميزان پذيرش اعمال بندگان فقط در پرتو ولايت است» و در پاسخ حاج علي بغدادي كه مي‌پرسد آيا كسي كه شب‌ها، شب زنده‌داري كند و روزه گيرد و چهل حج و عمره  به جاي آورد و در ميان صفا و مروه بميرد، امّا از ولايت علي(ع) و فرزندانش بي نصيب باشد بهره‌اي از بهشتِ خداوندي ندارد، مي‌فرمايد: «آري، به خدا سوگند، براي او فايده‌اي ندارد.»

لازم به يادآوري است كه اين حديث به بيان‌هاي مختلف در جوامع روايي ما آمده است كه تبركاً به چند مورد آن از كتاب بشارة المصطفي لشيعة المرتضي عمادالدين ابوجعفر محمّد طبري از دانشمندان شيعي قرن ششم هجري، اشاره مي‌كنيم تا شيعيان شاه ولايت قدردان و سپاسگزار نعمت عظيم ولايت باشند.

ابوحمزه ثمالي روايت مي‌كند:
امام زين‌العابدين(ع) از ما پرسيد: «برترين مكان‌ها در دنيا كجاست»؟ ما گفتيم: «خدا و رسول خدا(ص) و فرزند رسول خدا داناتر است» پس خود ايشان فرمود: «برترين مكان‌ها ميان ركن و مقام (نام دو موضع در مسجد الحرام ) است امّا اگر كسي عمر نوح يابد و نهصد و پنجاه سال مردم را به خدا فرا خواند و در اين مكان برتر، روزها روزه‌دارد و شب‌ها را به شب‌زنده‌داري سپري كند امّا ولايت ما را قبول نداشته باشد، از اين عبادت سودي نمي‌برد.»5

همچنين ابن مسعود از رسول خدا(ص) نقل كرده كه حضرتش به علي(ع) فرمود:
يا علي! اگر بنده‌اي، خدا را مانند نوحِ پيغمبر در ميان قوم خود عبادت كند و به اندازة كوه اُحُد، طلا در راه خدا، انفاق نمايد و هزار بار زيارت خانة خدا را به جاي آورد و ميان «صفا» و «مروه» كشته شود اما ولايت تو را نداشته باشد، بوي بهشت به مشام او نخواهد رسيد.6

آري، ايمان ثمر ندهد، طاعت، ا‌َثر نَنَهد
جان از خطر نَرَهد، جز با ولاي علي(ع)7

10. حضرت مهدي(ع)، روايت «سليمان اعمش» را مُهر تأييد مي‌زند و آن را با سوگند، مُوكّد مي‌نمايد و مي‌فرمايد: «آري به خدا سوگند همين طور است» زيارت حسين(ع) در شب جمعه، امان‌نامه‌اي از آتش جهنم است. توضيحاً آن كه جريان «سليمان اعمش» را «محمّد بن مشهدي» در مزار كبير و خود مرحوم محدّث نوري، آن را در نجم ‌الثاقب بعد از حكايت حاج‌علي بغدادي آورده كه علاقه‌مندان مي‌توانند مشروح آن را در دو كتاب مورد اشاره بخوانند.8
سخن را با آرزوي ظهور سرشار از سُرُور آن خورشيد جان‌ها و اميد انسان‌ها و طلب رحمت و مغفرت براي مرحوم حاج علي بغدادي كه عمرش را با رضايت و عنايتِ امامش به پايان بُرد، و همچنين براي علاّمه محدّث نوري و شاگرد شايسته‌اش مرحوم محدث قمي (صاحب مفاتيح‌الجنان) كه اين تشرف را در كتاب‌هاي خود براي ما به ارمغان نهادند، به پايان مي‌بريم.


پي‌نوشت‌ها:
1. نجم‌الثاقب، محدث نوري، ص 484، انتشارات مسجد جمكران
2. مفاتيح‌الجنان، محدّث قمي، ص 798 انتشارات قدياني.
3. عبقري‌الحسان، ج 2 ص 114، به نقل از بركات حضرت ولي‌عصر ص 206، جوادالعلم انتشارات تكسوار حجاز.
4. مصابيح الجنان، سيد عباس حسيني كاشاني، ص 537 انتشارات جمال.
5. بشارة المصطفي لشيعة المرتضي، عمادالدين طبري، ص 140، ترجمة سيّد ابوالفضل مجتهدي
6. بشارة المصطفي لشيعة المرتضي، عماد‌الدين طبري، ص 166، ترجمة سيّد ابوالفضائيل .
7. ابوالقاسم حالت
8. نجم‌الثاقب، محدّث نوري، ص 495.

ماهنامه موعود، شماره 74

نظر
افزدون جدیدجستجو
نوشتن نظر
نام:
Website:
عنوان
:angry::0:confused::cheer:B):evil::silly::dry::lol::kiss::D:pinch:
:(:shock::X:side::):P:unsure::woohoo::huh::whistle:;):s
:!::?::idea::arrow:
Security Image
Please input the anti-spam code that you can read in the image.

Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved.

 
< بعد   قبل >

 

مستور

آخرین نظرات

فروشگاه اینترنتی

 

همسايه‌ها


  



سبز آبی

زندگی زناشویی شترمرغی
 شتر مرغ در ۲ – ۴ سالگی از نظر جنسی به بلوغ می رسد . تولید مثل در شتر مرغ ها وابسته به نور است و با افزایش طول روز فصل تولید مثل آغاز می شود. اندازه ی بیضه های شتر مرغ در طول فصل تولید مثل ممکن است تا ۴ برابر افزایش یابد . پرنده های نر در خارج از فصل تولید مثل اسپرم تولید نمی کنند و تولید اسپرم که تحت کنترل هورمون FSH می باشد در این فصل اتفاق می افتد .
ادامه مطلب...