• Narrow screen resolution
  • Wide screen resolution
  • Increase font size
  • Decrease font size
  • Default font size
  • default color

ذره‌بين

ادامه مطلب...
 

داستان

ادامه مطلب...
 

معرفي كتاب

ادامه مطلب...
 
برگ نخست
آقا شیخ مرتضای زاهد چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
بدعالی 
16 شهریور 1396 ساعت 05:00
 در سال 1373 هجري شمسي قضيه و داستاني از مرحوم آقا شيخ مرتضي زاهد را از زبان حضرت آيت‌الله العظمي بهجت در دفترچه‌اي يادداشت كرده بودم. اين قضيه را در اولين جمعة بعد از ماه مبارك رمضان، بعد از جلسة روضة خانة ايشان از معظم له شنيده و يادداشت كرده بودم و حالا هم براي ثبت نهايي دوباره به حضورشان رسيدم و نكاتي را جويا شدم.
آن روز حضرت آيت‌الله بهجت در ابتدا ماجراي آقا سيد حسن را تعريف كردند؛ ماجرايي بسيار زيبا، لطف و طرب انگيز كه در نجف اشرف اتفاق افتاده است.
مرحوم آقا سيد حسن در شهر نجف اشرف زندگي مي‌كرد او شيعه و مؤمني با تقوا و اهل ولايت بود. آقا سيد حسن در يكي از سال‌هاي حياتش مشكلات و گرفتاري‌هاي بسيار سنگيني پيدا مي‌كند.


اين نابساماني‌ها و گرفتاري‌ها مدت‌ها ادامه مي‌يابد و روز به روز بر قرض‌ها و مشكلات او افزوده مي‌شود. عاقبت صبر و طاقتش را از كف مي‌دهد و از آن همه قرض و فقر، خسته و دل‌شكسته مي‌گردد. ديگر هيچ راه و چاره‌اي به جز توسّل باقي نمانده بود. آقا سيد حسن با ايماني صادق و قلبي شكسته، به ساحت مقدس امام زمانش حضرت حجت‌ابن الحسن العسكري(ع) متوسل مي‌شود و مشغول خواندن ذكر و دعايي خاص مي‌گردد. اين توسل و عرض حاجت به ساحت مقدس امام زمان(ع) را بايد چهل روز پشت سر هم ادامه مي‌داد.
اين توسل را آغاز مي‌كند، روز اول، روز دوم، روز سوم ... و همين طور روزها پشت سر هم مي‌آيد و مي‌رود. عاقبت چهلمين روز نيز فرا مي‌رسد. آقا سيد حسن آن روز متوجه نبود درست چهلمين روزي است كه آن دعا و توسل را خوانده است.

آن روز به جز او هيچ كس در خانه حضور نداشت و درهاي خانه نيز همه بسته بود. آقا سيد حسن در آن خلوت و سكوت حاكم بر خانه، مشغول خواندن دعا و توسلش شد. ناگهان آن سكوت و خاموشي شكسته مي‌شود و شخصي او را با اسم صدا مي‌زند:
- آقا سيد حسن! آقا سيد حسن!

آقا سيد حسن با شنيدن اين صداها گمان كرد خيالاتي شده است. دوباره همة فكر و انديشه‌اش را به دعا و توسلش جمع كرد. اندكي بعد دوباره همان صدا شنيده شد. اين بار صاحبِ آن صدا آقا سيد حسن را با نام و نام پدرش صدا كرد.
آقا سيد حسن همراه با ترس و اضطراب از جايش بلند شد؛ اطمينان پيدا كرده بود كه اين صدا واقعي و حقيقي است. سراسيمه و با شتاب شروع به جستجوي اتاق‌ها و همة گوشه و كنار خانه كرد، اما به جز او هيچ كس در خانه حضور نداشت. به شدت حيران و مضطرب شده بود؛ اما اضطرابش همراه با نوعي اميد بود.

در اين هنگام صاحبِ آن صدا قريب به اين مضامين مي‌فرمايد:
آقا سيد حسن! شما گمان مي‌كنيد ما به ياد شما نيستيم و مواظبتان نمي‌باشيم!

به راستي عجب صداي دلنشيني داشت. عجب صداي جان بخش و مهرافزايي داشت.
- «آقا سيد حسن! شما گمان مي‌كنيد ما به ياد شما نيستيم و مواظبتان نمي‌باشيم!»
و بعدها آقا سيد حسن براي ديگران تعريف كرده بود:

«در آن لحظه‌اي كه آن صداي نهاني و جان‌بخش را شنيدم به يك‌باره احساس و نيروي خاصي در من پيدا شد. از آن لحظه به بعد بي‌اختيار اطمينان پيدا كرده بودم كه ديگر هيچ گرفتاري و مشكلي ندارم! و عجيب‌تر اينكه بعد هم، بدون اينكه پول و كمك ظاهري و خاصي به من برسد، همة قرض‌ها و مشكلاتم خود به خود و به شكل‌هاي نامحسوسي برطرف شد و بعد از شنيدن آن آواي روح‌بخش و نهاني همة‌ آن ناراحتي‌ها و گرفتاري‌ها به كلي از ميان رفت!»
حضرت آيت‌الله‌ العظمي بهجت بعد از اينكه ماجراي آقا سيد حسن را تعريف كردند بلافاصله و با شور و شعفي خاص به سراغ مطلب بعدي و به عبارتي صحيح‌تر به سراغ مطلب و ماجراي اصلي رفتند.

در حدود سي‌سال پيش از سال 1373 يك آقاي تهراني، داستان و ماجراي جالبي را براي آيت‌الله بهجت تعريف كرده بود. آن آقاي تهراني شغل و پيشه‌اش نجاري بود، نجاري متدين و با تقوا. او نيز در يكي از سال‌هاي زندگي در كسب و كارش مشكل پيدا مي‌كند و چرخش روزگار، سفارشات و درخواست‌هاي ساخت وسيله‌هاي چوبي را بسيار كم و ناچيز مي‌كند و درآمدهاي او روز به روز كاهش مي‌يابد.

آن آقاي نجار خودش به آيت‌الله بهجت گفته بود: «با آنكه تا آنجا كه ممكن بود صرفه‌جويي مي‌كردم، ولي باز هم مجبور شده بودم اندك اندك از سرمايه و وسايل كارم بفروشم و خرج كنم. اين وضعيت مدت‌ها ادامه يافت و هيچ  گشايشي براي من حاصل نمي‌شد و روز به روز بر مشكلاتم افزوده مي‌شد...»

اما او همچنان اميدوار و صبور بود. مشكلاتش را، حتي براي خانواده‌اش هم بازگو نمي‌كرد. هر روز در محل كارش حاضر مي‌شد و همچنان اميدوار به رونق و گشايشي دوباره در كسب و كارش بود. عاقبت در يكي از شب‌هاي زمستاني، صبر و طاقتش را از دست داد و با دلي شكسته و همراه با نوعي گله‌مندي، شروع به عرض حاجت به ساحت مقدّس امام زمانش، حضرت بقيه الله اعظم حجت‌ابن الحسن العسكري(ع) كرد. آن شب با توسل و عرض حاجتي پاك و صادقانه سپري شد.

فرداي آن شب آن نجار به خانة يكي از نيكان دعوت شده بود. آقا شيخ مرتضي زاهد نيز در آن جلسه حضور داشت. صاحبخانه، آقا شيخ مرتضي و چند نفر از مؤمنين را براي صرف غذا دعوت كرده بود.
سفرة غذا چيده شد. حاضرين بعد از غذا بلند شدند و شروع به خداحافظي كردند، اما آقا شيخ مرتضي زاهد همچنان در مجلس نشسته بود. آن آقاي نجار نيز همراه با صاحبخانه و دو سه نفر از ميهمان‌ها به دور آقا شيخ مرتضي زاهد حلقه زده بودند.

آن آقاي نجار براي آيت‌الله بهجت تعريف كرده بود:
«بعد از اينكه جلسه تمام شد، من و صاحبخانه و دو سه نفر از دوستان در خدمت آقاي زاهد در زير كرسي نشسته بوديم. ايشان بلافاصله و بدون هيچ مقدمه و پيش زمينه‌اي شروع به تعريف كردن قصه و ماجراي آقا سيد حسن كردند (يعني همين داستاني كه پيش از اين گذشت) پرداختن به اين قصه به اندازه‌اي بي‌مقدمه و بي‌مناسبت بود كه به خوبي پيدا بود، علاوه بر من، ديگران نيز از اين مطلب تعجب كرده‌اند.

آقا شيخ مرتضي زاهد در حال بازگويي و تعريف كردن اين قضيه بودند و من هم همانند ديگران در حال گوش دادن به ماجراي آقا سيد حسن بودم تا اينكه آقاي زاهد به آن قسمت از اين قصه و ماجرا رسيد كه صاحبِ صدا به آقا سيد حسن مي‌فرمايد: «شما گمان مي‌كنيد ما به ياد شما نيستيم و مواظبتان نمي‌باشيم!»
در اين لحظات آقا شيخ مرتضي زاهد اين جملات را با نگاهي بسيار نافذ و خاص به من بازگو كرد.

با شنيدن اين جملات ناگهان يك حالت بسيار شگفت و خارق العاده‌اي در من پيدا شد.
«شما گمان مي‌كنيد ما به ياد شما نيستيم و مواظبتان نمي‌باشيم!»

به محض اينكه اين جملات از لب‌هاي مرحوم زاهد بيرون آمد، بي‌اختيار احساس مي‌كردم ديگر هيچ فقر و نيازي ندارم و هيچ گرفتاري و مشكلي براي من باقي نمانده است! و سپس زماني هم كه با تعجب و حيرت در اين فكر مانده بودم خدايا اين چه حالي است به يكباره در من پيدا شد؟! باز بي‌اختيار به ياد شب گذشته‌ام افتادم يعني شبي كه در آن به ساحت مقدس حضرت بقية‌الله الاعظم(ع) متوسل شده بودم. و عجيب‌تر اينكه من هم بدون اينكه كمك و پول خاصي به من برسد، به سرعت و خود به خود همه مشكلات و كمبودهايم برطرف شد و به شكل‌هاي غيرقابل تصوري از همان اولين لحظه‌‌هايم بعد از آن ملاقاتِ با آقا شيخ مرتضي زاهد، زندگي و كسب و كارم نيكو و خوش و با بركت شد!»
بعدها در طول تحقيق معلوم شد آن آقا نجار نامش «آقا سيد ابوالقاسم سيد پور مقدم» معروف به «آقا سيد ابوالقاسم نجار» بوده است واين داستان را بعضي ديگر نيز به نقل از او تعريف كرده‌اند.

آقا سيد ابوالقاسم نجار يكي از باسابقه‌ترين پامنبر‌ي‌هاي مرحوم زاهد بود و سال‌هاي سال در جلسات ايشان حاضر مي‌شد. او سيدي بسيار خوش باطن و با تقوايي بود.

پي‌نوشت:
* برگزيده از كتاب: آقا شيخ مرتضاي زاهد، اثر محمد حسن سيف اللهي از انتشارات مسجد مقدس جمكران.

محمد حسن سيف اللهي

 

نظر
افزدون جدیدجستجو
نوشتن نظر
نام:
Website:
عنوان
:angry::0:confused::cheer:B):evil::silly::dry::lol::kiss::D:pinch:
:(:shock::X:side::):P:unsure::woohoo::huh::whistle:;):s
:!::?::idea::arrow:
Security Image
Please input the anti-spam code that you can read in the image.

Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved.

 
< بعد   قبل >

 

مستور

آخرین نظرات

فروشگاه اینترنتی

 

همسايه‌ها


  

خبر خوان



سبز آبی

پوسوم
فقط کانگورو و کوآلا نیستند که نماد استرالیا تلقی می شوند، چرا که پوسوم که امروزه کمیاب شده نیز جزو بومی های استرالیا است. نام دیگر این حیوان kuzu است و برخی نیز به آن صاریغ استرالیایی می گویند که با صاریغ امریکایی که بومی جنگل های امریکای جنوبی است، فرق دارد.
ادامه مطلب...