• Narrow screen resolution
  • Wide screen resolution
  • Increase font size
  • Decrease font size
  • Default font size
  • default color

ذره‌بين

ادامه مطلب...
 

داستان

ادامه مطلب...
 

معرفي كتاب

ادامه مطلب...
 
برگ نخست arrow داستان arrow حکایت arrow آمدم ای شاه!
آمدم ای شاه! چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
بدعالی 
12 مرداد 1396 ساعت 10:00
 اذن دخول خواندم و وارد حرم شدم. به نشان ادب دست به سينه سلامي دادم و قدم از قدم برداشتم. قدم اول، قدم دوم، در قدم سوم ميخکوب شدم. پاهايم خشک شد و چشمانم خيره ماند به يک مرد.
شکل و شمايل نه چندان امروزي اي داشت: کت و شلوار مشکي با پيراهن سفيد. از لهجه ي نداشته اش مي شد فهميد که از بچه هاي تهران است و از محله هاي قديمي. بلند بلند با امام صحبت مي کرد: یا امام رضا اینطوری به من تو دهنی نزن آقا! غلط کردم... انگار که اشکها روي گونه اش سوار سرسره بودند.


مردم اطرافش جمع شده بودند، خادمي جاافتاده روبروي او ايستاده بود، اشکش بي صدا فرياد مي زد. همه سراپا گوش شده بوديم تا ببينيم چرا اين ها اينطور گريه مي کنند. کنار مرد يک پسر بچه ي پنج ـ شش ساله هم ايستاده بود که انگار پسرش بود.

ـ شش ماه پيش همسرم به خاطر بيکاري و بي پول بودن، من و پسرم رو رها کرد به امان خدا و رفت. من ماندم و اين پسر با کوهي از مشکل. هرچه بيشتر تلاش مي کردم، کمتر نتيجه مي داد، به هر دري مي زدم بسته بود. دلم رو زدم به درياو با دل پر اومدم سراغ امام رضا، داد مي زدم: من زنم رو دوست داشتم، پسرم و زندگيم برام ارزش داشت. چرا هرچي داد مي زنم جوابمو نمي دي؟ تو رضا نيستي، تو رئوف نيستي، تو...

پسرم کتم را مي کشيد: بابا من گشنمه، بابا من غذا مي خوام...
ـ چرا به من مي گي؟
ـ پس به کي بگم من گشنمه؟
ـ به اين بگو (با دست به گنبد امام اشاره کردم)
ـ امام رضا من گشنمه...
ـ در همين حال بودم که اين خادم جلو آمد و غذا را به دست پسرم داد: اين براي شماست.
همه در فکر فرورفته بودند، به مشکلات اين مرد، گرسنگي بچه، اين خادم، کرم امام رضا و...

خادم شروع به صحبت کرد:
مثل هميشه وقت ناهار، رفتم غذاخوري، اتفاقا گرسنه هم بودم. غذا را گرفتم و پشت ميز نشستم. بسم اللهي گفتم و قاشق اول را بالا آوردم، اما انگار راه گلويم را گم کرده بودم. نمي توانستم غذا را در دهانم بگذارم، هرچه بازي بازي کردم انگار که گلويم بسته شده بود. فکري به سرم زد، حالا که نمي توانستم غذا را بخورم، ظرفي گرفتم و غذا را در آن ريختم. به خودم گفتم : وقتي از غذا خوري خارج شدم، ظرف را مي دهم به دست اولين زائري که ديدم.

وارد حياط شدم و اولين زائري که ديدم اين پسر بچه بود: اين براي شماست...
به نقل از يک زائر

نظر
افزدون جدیدجستجو
نوشتن نظر
نام:
Website:
عنوان
:angry::0:confused::cheer:B):evil::silly::dry::lol::kiss::D:pinch:
:(:shock::X:side::):P:unsure::woohoo::huh::whistle:;):s
:!::?::idea::arrow:
Security Image
Please input the anti-spam code that you can read in the image.

Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved.

 
< بعد   قبل >

 

مستور

آخرین نظرات

فروشگاه اینترنتی

 

همسايه‌ها


  



سبز آبی

شگرد سنجاقك براى فرار از خواستگارى
سنجاقک‌های ماده برای فرار از خواستگاران سمج، خود را به مردم می‌نند. «رسیم خلیفه» زیست‌شناس در «دانشگاه زوریخ» به برکه ای در دامنه‌های کوهستان آلپ رفته بود که متوجه دو سنجاقک شد که تعقیب و گریز هیجان‌انگیزی را تجربه می‌کردند. به ناگاه سنجاقک گریزان شیرجه‌ای ناگهانی زد و به زمین برخورد کرد.
ادامه مطلب...