• Narrow screen resolution
  • Wide screen resolution
  • Increase font size
  • Decrease font size
  • Default font size
  • default color

ذره‌بين

ادامه مطلب...
 

داستان

ادامه مطلب...
 

معرفي كتاب

ادامه مطلب...
 
برگ نخست arrow مقالات arrow ماجرای اسلام آوردن سلمان
ماجرای اسلام آوردن سلمان چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
بدعالی 
31 مرداد 1396 ساعت 12:29
از امام هفتم موسى ابن جعفر(ع) پرسيدم يا ابن رسول اللَّه بما گزارش نميدهى چگونه وسيله فراهم شد و سلمان فارسى با سلام پيوست؟ فرمود: پدرم براى من بازگو كرد كه امير المؤمنين با سلمان فارسى و ابو ذر و گروهى از قريش سر قبر پيغمبر اجتماعى كرده بودند على(ع) به سلمان فرمود: يا ابا عبد اللَّه آغاز كار خود را بما گزارش بده. سلمان عرض كرد:
يا اميرالمؤمنين به خدا اگر جز تو ميپرسيد گزارش نميدادم‏.


من مردى بودم از اهل شيراز. فرزند يكى از دهقانان بزرگ پيش پدر و مادر عزيز بودم. در اين ميان كه با پدرم براى شركت در جشن يكى از عيدهاى زردشتى ميرفتم به يك صومعه برخوردم (معبد نصارى) بناگاه در آن صومعه مردى فرياد كرد اشهد أَنْ لا إِلهَ إِلَّا اللَّه و ان عيسى روح اللَّه و ان محمدا حبيب اللَّه. وصف محمد تا مغز گوشت و خون من بجا نشست و ديگر نه خوراكى بر من گوارا بود، نه نوشابه اى.

مادرم متوجه من شد: گفت تو امروز چرا به آفتاب سجده نكردى؟ من با او به گفتگو پرداختم تا خاموش شد. چون بمنزل برگشتم، ديدم كتابى در سقف اطاق آويخته. بمادرم گفتم اين چه كتابى است؟ گفت: اى روزبه همين امروز كه ما از جشن عيد برگشتيم ديدم كه اين كتاب آويخته. مبادا باينجا نزديك شوى. اگر نزديك بروى، پدرت تو را خواهد كشت.
گفت: من خود را نگاهداشتم تا شب گذشت و پدر و مادرم خوابيدند. من برخاستم و آن كتاب را بدست آوردم. بناگاه اين نوشته را در آن ديدم‏:

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ‏ .. اين عهديست از خدا براى آدم كه از پشت آدم، پيغمبرى آفريند كه بوى محمد گويند، باخلاق نيك دستور دهد و از پرستش بتها غدقن كند، اى روزبه تو وصى عيسى باشى باو بگراى و آئين گبران را واگذار!

من جيغ زدم و حالم سخت‏تر شد، گفت پدر و مادرم اين مطلب را دانستند و مرا گرفتند و در چاه عميقى زندانى كردند و گفتند اگر از اين راه برگشتى بسيار خوب و اگر نه تو را ميكشيم.


گفتم هر كار ميخواهيد بكنيد دوستى محمد (ص) از دلم بيرون نميرود، سلمان گويد پيش از خواندن اين نامه عربى نميدانستم و از آن روز خداى عز و جل عربى را بمن فهمانيد. در ميان چاه ماندم و براى من هر روزى دو گرده كوچكى نان نائين ميكردند. چون گرفتاري ام طول كشيد دست به آسمان بلند كردم و گفتم: پروردگارا تو حبيبت محمّد و وصى او را محبوب من ساختى بحق آنان در آزادى من شتاب كن و مرا راحت كن. پس يك سفيد پوش نزد من آمد و دست مرا گرفت و گفت اى روز به برخيز، مرا بصومعه آورد و من شروع كردم باين ذكر اشهد أَنْ لا إِلهَ إِلَّا اللَّه و آن عيسى روح اللَّه و آن محمدا حبيب اللَّه.

بزرگ دير رو بمن كرد و گفت تو روز به هستى؟ گفت آرى، گفت بيا بالا مرا نزد خود برد و دو سال تمام در خدمت او بودم، چون مرگش رسيد، بمن گفت من خواهم مرد گفتم مرا به كه مي سپارى؟ گفت كسى را نميشناسم كه هم عقيده من باشد مگر يك راهب در انطاكيه چون او را ديدار كردى سلام مرا باو برسان و اين لوح را باو بسپار، يك لوحى بمن داد، چون مرد غسلش دادم و او را بخاك سپردم.

لوح را گرفتم و به انطاكيه بردم و وارد صومعه شدم و ميگفتم اشهد أَنْ لا إِلهَ إِلَّا اللَّه و ان عيسى روح اللَّه و آن محمدا حبيب اللَّه، ديرانى بمن متوجه شد و گفت تو روز به هستى؟ گفتم آرى گفت بالا بيا نزد او بالا رفتم و دو سال كامل هم او را خدمت كردم. چون وفاتش رسيد بمن گفت من خواهم مرد، گفتم مرا به كه ميسپارى؟ گفتم كسى را هم عقيده خود نميدانم مگر يك راهبى در اسكندريه چون نزد او رفتى سلام مرا باو برسان و اين لوح را باو بده. چون مرد غسلش دادم و كفنش كردم و بخاكش سپردم.

لوح را برگرفتم و بصومعه آن راهب اسكندريه اى رفتم و ميگفتم اشهد أَنْ لا إِلهَ إِلَّا اللَّه و ان عيسى روح اللَّه و ان محمدا حبيب اللَّه (ص) ديرانى بمن متوجه شد و گفت تو روزبهى گفتم آرى، گفت بيا بالا نزد او بالا رفتم و دو سال تمام هم خدمت او را كردم، چون وفاتش رسيد گفت من خواهم مرد، گفتم مرا بكه ميسپارى؟ گفت كسى در اين دنيا هم عقيده من نيست و هنگام ولادت محمد بن عبد اللَّه بن عبد المطلب شده اگر خدمت او رسيدى سلام مرا باو برسان و اين لوح را باو بده.

چون مرد غسلش دادم و كفن كردم و بخاك سپردم و لوح را برداشتم و بيرون شدم و با جمعى همسفر شدم و بآنها گفتم خرج خوراك و نوشيدنى مرا ميدهيد كه من خدمت شما را بكنم، گفتند آرى چون خواستند خوراك تهيه كنند، گوسفندى را بستند و او را زدند تا مرد و مقدارى از گوشتش را كباب كردند و مقدارى برشته كردند، من از آن نخوردم گفتند بخور گفتم من در دير بزرك شده هستم و ديرانى‏ها گوشت نميخورند، مرا زدند تا نزديك بود مرا بكشند. يكى از آنها گفت از او دست بداريد و نوشابه خود را بياوريد از آن هم نخواهد نوشيد، چون نوشابه آوردند، گفتند مينوشى؟ گفتم من ديرانى هستم و ديرانى‏ها شراب ننوشند. بمن سخت گرفتند و ميخواستند مرا بكشند، به آنها گفتم اى مردم مرا نكشيد و نزنيد من ببندگى شما اعتراف ميكنم.

بندة يكى از آنها شدم و او مرا برد و به سيصد درهم فروخت به يك مرد يهودى، او از داستان من پرسيد و باو خبر دادم و گفتم من گناهى ندارم جز آنكه محمد و وصى او را دوست دارم. يهودى گفت: من تو را و محمد را دشمن دارم.

مرا بيرون خانه‏اش برد و يك تل ريگ در برابر خانه‏اش بمن نشان داد و گفت اگر تا صبح همه اين ريگها را از اينجا بر ندارى من تو را خواهم كشت. من در همه شب از آن حمل كردم و چون بسيار خسته شدم دستها بآسمان بلند كردم و عرض كردم پروردگارا تو حبيب خود محمد و وصى او را محبوب من ساختى، بحق آنها فرجى بمن عطا كن و مرا از اين رنج راحت كن.
خداى عز و جل بادى فرستاد و آن تل ريگ را از جا كند و بآنجا برد كه يهودى ميخواست.

چون صبح شد يهودى آمد نگاه كرد ديد همه ريگها حمل شده گفت: اى روزبه تو جادوگرى و من نميدانم، من تو را از اين ده بيرون كنم تا آن را ويران نكنى. مرا بيرون برد و به يك زنى از بنى سليم فروخت او بمن محبت بسيارى داشت و يك نخلستانى داشت، گفت اين‏ نخلستان از آن تو هر چه خواهى بخور و هر چه خواهى ببخش و صدقه بده.

تا مدتى كه خدا خواست در آن نخلستان گذرانيدم و يك روز ديدم هفت نفر آمدند و يك ابرى بر آنها سايه انداخته با خود گفتم اينها همه پيغمبر نيستند ولى پيغمبرى در ميان آنها هست.

آمدند تا وارد نخلستان شدند و آن ابر هم با آنها مى‏آمد و چون وارد شدند رسول خدا (ص) و امير المؤمنين (ع) و ابو ذر و مقداد و عقيل بن ابى طالب و حمزة بن عبد المطلب و زيد بن حارثه بودند. وارد نخلستان شدند و از خرماهاى بادريز ميخوردند. رسول خدا ميفرمود بادريزها را بخوريد و ضررى بصاحبان آن نزنيد. من نزد خانم خود رفتم و گفتم خانم يك طبق خرماى تازه بمن بخشش. گفت شش طبق از آن تو باشد. آمدم يك طبق خرماى تازه برداشتم و با خود گفتم اگر پيغمبر در ميان آنها باشد صدقه نميخورد.  او را پيش او گذاشتم و گفتم اين صدقه است. رسول خدا به همراهان فرمود: بخوريد. همه خوردند؛ ولى رسول خدا و امير المؤمنين و عقيل بن ابى طالب و حمزة بن عبد المطلب دست نگذاشتند و حضرت به زيد فرمود: دست دراز كن و بخور. با خود گفتم اين يك نشانه.

باز نزد خانمم رفتم و گفتم يك طبق ديگر خرما بمن ببخش، گفت شش طبق از آن تو. آمدم يك طبق خرماى تازه برداشتم و نزد او گذاشتم و گفتم اين هديه است. دست دراز كرد و فرمود: «بسم اللَّه بخوريد و همه دست دراز كردند و خوردند.» با خود گفتم اين هم يك نشانه.

در اين ميانه كه پشت سر او دور ميزدم توجه دوستانه‏اى بمن فرمود و گفت روزبه خاتم نبوت را ميجوئى؟ گفتم آرى دو شانه خود را گشود و ناگاه چشمم به مهر نبوت افتاد كه در ميان دو شانه‏اش نقش بود، چند دانه مو بر آن نمايان بود.

به پاى رسول خدا افتادم و آن را بوسيدم. فرمود: اى روزبه برو پيش اين زن و بگو محمد بن عبد اللَّه ميگويد اين‏ غلام خود را ميفروشى؟ گفت تو را بچهار صد نخله خرما مى‏فروشم كه دويست از آنها زرد باشد و دويست سرخ.
آمدم حضور پيغمبر (ص) و باو خبر دادم. فرمود چه خواهش آسانى كرده! سپس فرمود: يا على برخيز همة اين هسته‏ها را جمع كن. آنها را گرفت و كاشت و فرمود: به آنها آب بده امير المؤمنين آن‏ها را آب داد هنوز بآخرى نرسيده بود كه نخلها بيرون آمد و سر بهم داد، فرمود برو باو بگو محمد بن عبد اللَّه ميگويد بهائى كه خواستى حاضر است جنس را تحويل بده.

او را خبر كردم بيرون آمد و به نخلها نگاه كرد و گفت بخدا او را بتو نميفروشم مگر بچهار صد نخله زرد گويد جبرئيل فرود شد و پر خود را بنخلها كشيد و همه زرد شدند. سپس بمن فرمود باو بگو بهايت حاضر است بگير و جنس ما را بده گويد اين موضوع را باو گفتم گفت بخدا يكى از اين درخت‏هاى خرما نزد من از محمد و از تو دوست‏تر است. گفتم بخدا زندگى يك روز در خدمت محمد از تو و هر چه دارى براى من بهتر است رسول خدا مرا آزاد كرد و مرا سلمان ناميد.


ابن بابويه، محمّد بن على، كمال الدين، ترجمه كمره‏اى تهران، چاپ اوّل، 1377ش. ج‏1، صص 270،274.

نظر
افزدون جدیدجستجو
نوشتن نظر
نام:
Website:
عنوان
:angry::0:confused::cheer:B):evil::silly::dry::lol::kiss::D:pinch:
:(:shock::X:side::):P:unsure::woohoo::huh::whistle:;):s
:!::?::idea::arrow:
Security Image
Please input the anti-spam code that you can read in the image.

Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved.

 
< بعد   قبل >

 

مستور

آخرین نظرات

بیعت با شیطان

فروشگاه اینترنتی

 

آخرالزمان

 

همسايه‌ها


  



سبز آبی

پر سر و صداترین جانور دنیا
 این حشره که قایقران کوچک آبی یا Micronecta scholtzi نامیده میشود کمتر از ۲ میلیمتر طول دارد اما این جانور کوچک پر سر و صداترین حیوان روی زمین است. این حشره آبزی که در اروپا بسیار دیده می شود می تواند صدایی به بلندی ۹۹.۲ دسی بل تولید کند.
ادامه مطلب...