• Narrow screen resolution
  • Wide screen resolution
  • Increase font size
  • Decrease font size
  • Default font size
  • default color

ذره‌بين

ادامه مطلب...
 

داستان

ادامه مطلب...
 

معرفي كتاب

ادامه مطلب...
 
برگ نخست arrow داستان arrow حکایت arrow اسلام آوردن ابوذر
اسلام آوردن ابوذر چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
بدعالی 
31 مرداد 1396 ساعت 12:30
مردى از امام صادق(ع) روايت كند كه فرمود: آيا جريان مسلمان شدن سلمان‏ و ابو ذر را براى شما باز نگويم؟ آن مرد گستاخى و بى‏ادبى كرده گفت: اما جريان اسلام سلمان‏ را دانسته‏ ام ولى كيفيت اسلام ابى ذر را براى من باز گوئيد.

فرمود: همانا ابا ذر در دره «مر» (دره‏اى است در يك منزلى مكه) گوسفند مى‏چرانيد كه گرگى از سمت راست گوسفندانش بدانها حمله كرد، ابو ذر با چوبدستى خود گرگ را دور كرد، آن گرگ از سمت چپ آمد ابو ذر دوباره او را براند سپس بدان گرگ گفت: من گرگى پليدتر و بدتر از تو نديدم، گرگ به سخن آمده گفت: بدتر از من- بخدا- مردم مكه هستند كه خداى عز و جل پيغمبرى بسوى ايشان فرستاده و آنها او را تكذيب كرده دشنامش ميدهند.

اين سخن در گوش ابو ذر نشست و به زنش گفت: خورجين و مشك آب و عصاى مرا بياور، و سپس با پاى پياده راه مكه را در پيش گرفت تا تحقيقى در باره خبرى كه گرگ داده بود بنمايد، و همچنان بيامد تا در وقت گرما وارد شهر مكه شد، و چون خسته و كوفته شده بود سر چاه زمزم آمد و دلو را در چاه انداخت (بجاى آب) شير بيرون آمد، با خود گفت: اين جريان- بخدا سوگند- مرا بدان چه گرگ‏ گفته است راهنمائى ميكند و ميفهماند كه آنچه را من بدنبالش آمده‏ام بحق و درست است.

شير را نوشيد و بگوشه مسجد آمد، در آنجا جمعى از قريش را ديد كه دور هم حلقه زده و همان طور كه گرگ گفته بود به پيغمبر (ص) دشنام ميدهند، و همچنان پيوسته از آن حضرت سخن كرده و دشنام دادند تا وقتى كه در آخر روز ابو طالب از مسجد درآمد، همين كه او را ديدند بيكديگر گفتند: از سخن خوددارى كنيد كه عمويش آمد.

آنها دست كشيدند و ابو طالب بنزد آنها آمد و با آنها بگفتگو پرداخت تا روز بآخر رسيد سپس از جا برخاست، ابوذر گويد: من هم با او برخاستم و بدنبالش رفتم، ابو طالب رو بمن كرده گفت:
حاجتت را بگو، گفتم: اين پيغمبرى را كه در ميان شما مبعوث شده (ميخواهم)! گفت: با او چه كار دارى؟ گفتم: ميخواهم بدو ايمان آورم و او را تصديق كنم و خود را در اختيار او گذارم كه هر دستورى بمن دهد اطاعت كنم، ابوطالب فرمود: راستى اين كار را ميكنى؟ گفتم: آرى. فرمود: فردا همين وقت نزد من بيا تا تو را نزد او ببرم.

ابو ذر گويد: آن شب را در مسجد خوابيدم، و چون روز ديگر شد دوباره نزد قريش رفتم و آنان همچنان سخن از پيغمبر (ص) كرده و به او دشنام دادند تا ابو طالب نمودار شد و چون او را بديدند بيكديگر گفتند: خوددارى كنيد كه عمويش آمد، و آنها خوددارى كردند، ابو طالب با آنها بگفتگو پرداخت تا وقتى كه از جا برخاست و من بدنبالش رفتم و بر او سلام كردم، فرمود: حاجتت را بگو، گفتم: اين پيغمبرى كه در ميان شما مبعوث شده ميخواهم، فرمود: با او چه كار دارى؟ گفتم: ميخواهم بدو ايمان آورم و تصديقش كنم و خود را در اختيار او گذارم كه هر دستورى بمن بدهد اطاعت كنم، فرمود: تو اين كار را ميكنى؟ گفتم: آرى، فرمود: همراه من بيا، من بدنبال او رفتم و آن جناب مرا بخانه‏اى برد كه‏ حمزة(ع) در آن بود، من بر او سلام كردم و نشستم حمزة گفت: حاجتت چيست؟ گفتم: اين پيغمبرى را كه در ميان شما مبعوث گشته ميخواهم، فرمود: با او چه كار دارى؟ گفتم: ميخواهم بدو ايمان آورده تصديقش كنم و خود را در اختيار او گذارم كه هر دستورى بمن بدهد اطاعت كنم، فرمود: گواهى دهى كه معبودى جز خداى يگانه نيست، و باينكه محمد رسول خدا است؟ گويد: من شهادتين را گفتم. پس حمزة مرا بخانه‏اى كه جعفر(ع) در آن بود برد، من بدو سلام كردم و نشستم، جعفر بمن گفت: چه حاجتى دارى؟ گفتم: اين پيغمبرى را كه در ميان شما مبعوث شده ميخواهم، فرمود: با او چه كار دارى گفتم: ميخواهم بدو ايمان آورم و تصديقش كنم و خود را در اختيار او گذارم تا هر فرمانى دهد انجام دهم، فرمود: گواهى ده كه نيست معبودى جز خداى يگانه‏اى كه شريك ندارد و اينكه محمد بنده و رسول او است.

گويد: من گواهى دادم و جعفر مرا بخانه‏اى برد كه على(ع) در آن بود من سلام كرده نشستم فرمود: چه حاجتى دارى؟ گفتم: اين پيغمبرى كه در ميان شما مبعوث گشته ميخواهم، فرمود: چه كارى با او دارى؟ گفتم: ميخواهم بدو ايمان آورم و تصديقش كنم و خود را در اختيار او گذارم تا هر فرمانى دهد فرمان برم، فرمود: گواهى دهى كه معبودى جز خداى يگانه نيست و اينكه محمد رسول خدا است، من گواهى دادم و على(ع) مرا بخانه‏اى برد كه رسول خدا (ص) در آن خانه بود، پس سلام كرده نشستم رسول خدا (ص) بمن فرمود: چه حاجتى دارى؟ عرضكردم: اين پيغمبرى را كه در ميان شما مبعوث گشته ميخواهم، فرمود: با او چه كارى دارى؟ گفتم: ميخواهم بدو ايمان آورم و تصديقش كنم و هر دستورى بمن دهد انجام دهم، فرمود: گواهى دهى كه معبودى جز خداى يگانه نيست‏ و اينكه محمد رسول خدا است، گفتم: گواهى دهم كه معبودى جز خداى يگانه نيست، و محمد رسول خدا است.

رسول خدا (ص) بمن فرمود: اى ابا ذر بسوى بلاد خويش باز گرد كه عموزاده‏ات از دنيا رفته و هيچ وارثى جز تو ندارد، پس مال او را برگير و پيش خانواده‏ات بمان تا كار ما آشكار و ظاهر گردد ابو ذر بازگشت و آن مال را برگرفت و پيش خانواده‏اش ماند تا كار رسول خدا(ص)  آشكار گرديد.

كلينى، محمّد بن يعقوب، الروضة من الكافي، ترجمه رسولى محلاتى، تهران، چاپ اوّل، 1364، ج‏2، ص123-126.

نظر
افزدون جدیدجستجو
نوشتن نظر
نام:
Website:
عنوان
:angry::0:confused::cheer:B):evil::silly::dry::lol::kiss::D:pinch:
:(:shock::X:side::):P:unsure::woohoo::huh::whistle:;):s
:!::?::idea::arrow:
Security Image
Please input the anti-spam code that you can read in the image.

Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved.

 
< بعد   قبل >

 

مستور

آخرین نظرات

فروشگاه اینترنتی

 

همسايه‌ها


  



سبز آبی

شگرد سنجاقك براى فرار از خواستگارى
سنجاقک‌های ماده برای فرار از خواستگاران سمج، خود را به مردم می‌نند. «رسیم خلیفه» زیست‌شناس در «دانشگاه زوریخ» به برکه ای در دامنه‌های کوهستان آلپ رفته بود که متوجه دو سنجاقک شد که تعقیب و گریز هیجان‌انگیزی را تجربه می‌کردند. به ناگاه سنجاقک گریزان شیرجه‌ای ناگهانی زد و به زمین برخورد کرد.
ادامه مطلب...