• Narrow screen resolution
  • Wide screen resolution
  • Increase font size
  • Decrease font size
  • Default font size
  • default color

ذره‌بين

ادامه مطلب...
 

داستان

ادامه مطلب...
 

معرفي كتاب

ادامه مطلب...
 
برگ نخست arrow داستان arrow اى منتهاى صبورى
اى منتهاى صبورى چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
بدعالی 
29 آبان 1396 ساعت 05:00
 نگاه كه مى رفتى گفته بودى كه جمعه روزى خواهى آمد.
از آن روز، همه جمعه ها را پاس داشته ام.
به همان سان كه همه هفته را در انتظار جمعه مانده ام.

جمعه بوى تو را مى دهد.
جمعه اميد را پررنگتر از هر زمان در دلم زنده مى كند.
هيهات،
جمعه كه مى رود، غمى ديگر در دلم چنگ مى اندازد.
پاهاى لرزانم ديگر توان حمل بدنم را از دست مى دهند.
غروب جمعه كه فرا مى رسد، پشت همه درختها مى شكند.

اى همه خوبى!
وقتى كه مى رفتى رمضان و محرم را با انگشتان نشان دادى و رفتى.
شايد كه رمضان بوى تو را در خود دارد به همان سان كه محرم رنگ سرخ خون جوانمردى را پررنگتر از هميشه مى نماياند.
از آن روزى كه رفتى، رمضان و محرم را چشم مى دارم.
وقتى كه مى رفتى، گفتى كه آسمان فرا رسيدنت را خبر خواهد داد و مكه،
جايى كه تو را به من و مرا به تو مى رساند.

از آن روز، هر صبح و شام رو به سوى مكه آورده ام.
شايد نگاهم به كعبه، يادآور روزى باشد كه تو خواهى آمد.
مكه نام تو را و خاطره زيبايت را در دلم زنده مى كند.

وه كه چقدر كعبه را دوست دارم.
كعبه را كه پشت تو را محكم مى دارد،
روزى كه خواهى آمد...


اسماعیل شفیعی سروستانی
نظر
افزدون جدیدجستجو
نوشتن نظر
نام:
Website:
عنوان
:angry::0:confused::cheer:B):evil::silly::dry::lol::kiss::D:pinch:
:(:shock::X:side::):P:unsure::woohoo::huh::whistle:;):s
:!::?::idea::arrow:
Security Image
Please input the anti-spam code that you can read in the image.

Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved.

 
< بعد   قبل >

 

مستور

آخرین نظرات

خاطرات یک جاسوس

 

فروشگاه اینترنتی

 

همسايه‌ها


  



سبز آبی

شگرد سنجاقك براى فرار از خواستگارى
سنجاقک‌های ماده برای فرار از خواستگاران سمج، خود را به مردم می‌نند. «رسیم خلیفه» زیست‌شناس در «دانشگاه زوریخ» به برکه ای در دامنه‌های کوهستان آلپ رفته بود که متوجه دو سنجاقک شد که تعقیب و گریز هیجان‌انگیزی را تجربه می‌کردند. به ناگاه سنجاقک گریزان شیرجه‌ای ناگهانی زد و به زمین برخورد کرد.
ادامه مطلب...