• Narrow screen resolution
  • Wide screen resolution
  • Increase font size
  • Decrease font size
  • Default font size
  • default color

ذره‌بين

ادامه مطلب...
 

داستان

ادامه مطلب...
 

معرفي كتاب

ادامه مطلب...
 
برگ نخست arrow برگ نخست
پیر چنگی چاپ ارسال به دوست
امتیاز: / 0
بدعالی 
04 دی 1396 ساعت 05:00
  نمي‏دانم براي تو پيش آمده يا نه! منظورم رويارو شدن با سؤالي است كه نتواني جوابي روشن و قانع كننده براي سؤال كننده آماده كني.
 يكي دوهفته پيش، وقتي از كلاس بيرون مي‏آمدم دانشجويي پيش من آمد و بي‏مقدمه پرسيد:
 آقا! راستي ما براي چه به اين دنيا آمده‏ايم و بعداز اينكه از اين دنيا رفتيم چه بر سرمان مي‏آيد؟
سؤال غيرمنتظره بود!
گفتم: شايد الآن نتوانم جوابِ كاملي به اين سؤال بدهم اما، حداقل مي‏توانم بگويم براي چه چيزهايي به دنيا نيامده‏ايم. به‏ويژه در هنگامه‏اي كه همه چيز مثل آهويي تيزرو با سرعت در حال فرار است. مثل روزگار و عمر، و همه آنچه كه پيرامون ما مي‏گذرد.


 مي‏گويند ستاره‏اي در دور دستِ آسمان است كه 12 ميليون سال نوري طول مي‏كشد تا نورش به زمين برسد. حالا با يك حساب نه چندان ساده مي‏تواني دريابي ميان ميلياردها كهكشان و منظومه، چند ميليارد ستاره و سياره در حال نور افشاني است و آسمان بالاي سر ما چقدر طول و عرض دارد. تازه اين همه هم به طور دائم در حال باز شدن هستند.

 عجب عالمي است! با اين همه گاهي چنان احساس دلتنگي مي‏كنم كه هستي را با همه طول و عرضش مثل قفس تنگ مي‏بينم. در ميان همه آنچه در دنياي آشكار و هويدا پيرامون ما را گرفته هيچ چيز به اندازه تماشاي آسمان و مطالعه آن آدمي را حيران و متعجب نمي‏سازد.

 در جايي مي‏خواندم كه چيزي حدود يك ميليارد كهكشان در آسمان پهناور وجود دارد كه علي‏رغم آنكه هر كهكشان چند صد و شايد چند هزار ميليون ستاره و سياره را در خود جاي داده، تا كهكشان ديگري قريب به يك ميليارد سال نوري فاصله دارد. تازه اين تنها آسمان فراروي ماست و نه چيزي بيشتر. در جايي هم خوانده‏ام كه:

 خداوند دوازده هزار عالم دارد كه هركدام از اين عوالم بزرگتر از هفت آسمان‏ها و هفت زمين‏ها هستند.(1)

 در ميانه اين همه عالم عجيب و دور و دراز، از مشتي خاك، آدم را آفريدند، در كالبدش روح دميدند و همگان را براي تماشايش فراخواندند.

 همه كه جمع شدند و آمدند ندايي رسيد كه: »مبارك باد بر آفريننده اين زيباترين از ميان آفريده‏ها«!

 شايد تا حالا حدس زده باشي كه با اين مقدمه دور و دراز چه مي‏خواهم بگويم!

 چه كسي باور مي‏آورد كه اين همه، براي اين باشد كه آدمي به دنيا بيايد، بخورد، بخوابد و پس از آن دراز به دراز رو به قبله بخوابد و ديگر هيچ!

 از همين‏جا است كه با حساب ساده‏اي مي‏توان دريافت براي چيزي مثل خوردن و خفتن و ساير چيزهايي كه در رديف آن قرار دارد و همه ما به آنها عادت كرده‏ايم و گاه اصل و بنيان همه‏چيز به حسابش مي‏آوريم به دنيا نيامده‏ايم. حتماً چيزي در اين ميانه هست كه من از آن بي‏خبرم. رازي شگفت كه مي‏تواند باعث و باني خلقتي چنين عظيم باشد. چيزي كه بهترين آفريده خدا براي آن خلق شده، حتي اگر غافلانه از كنارش بگذرد. چنان كه هزارها و ميليون‏ها و ميلياردها نفر به سادگي از كنارش گذشته‏اند و گورستان‏ها را از پيكر بي‏جان خود انباشته‏اند.

 راستي قصه پير چنگي را شنيده‏اي؟

 همان را مي‏گويم كه مرحوم مولوي در مثنوي هفتاد مني‏اش آورده است.

 «پيرچنگي»، پيرمردي كه عمري را به نواختن چنگ گذرانده بود يك روز، وقتي كه پيري، تنهايي و شكستگي به او روي آورد، چنگش را برداشت و رو به قبرستان به راه افتاد. روي سنگِ گوري نشست و شروع به نواختن كرد. حالا نزن و كي بزن.

 پيرچنگي بي آنكه به اطراف خود توجهي داشته باشد مي‏نواخت و مي‏نواخت و در دل با خداي خود نجوا مي‏كرد:
 »خيلي سال است كه مي‏نوازم. اما، حالا ديگر، آن‏قدر دل گرفته‏ام، آنقدر از هرچه اطرافم را گرفته خسته و دل زده‏ام كه همه را رها كرده در ميانه گورستان و زمينِ داغ و تفتيده براي تو چنگ مي‏نوازم. نمي‏دانم صداي سازم را مي‏شنوي يا نه؟

 اصلاً بعداز آن همه سال و ماه كه هيچ‏گاه روي به تو نداشته‏ام، به صداي ساز شكسته و دل شكسته ترم گوش مي‏سپاري؟

 آمده‏ام تا اين بار تنها براي تو چنگ بزنم. تنها براي تو!
 بشنو!، صداي چنگ پردرد و دل خراش مرا كه از تنهايي مي‏نالد.

 خيلي وقت بود كه دلم مي‏خواست اين ساز را براي كسي بنوازم كه تاب شنيدن صدايش را از ميان تارهاي پير و فرسوده و دست‏هاي لاغرو چروكيده داشته باشد. صداي چنگ پيرِ پيرمردي كه خون دلش را با اشك چشم‏ها و تارهايي كه به سختي بالا و پايين مي‏روند آميخته است.

 آخر، دانسته‏ام تا به امروز، همه آن كساني كه صداي چنگِ مرا شنيده‏اند، دروغ زني بيش نبودند. يا دست كم اين‏چنين مي‏نمودند كه صداي ناله‏هاي مرا مي‏شنوند. امّا هيهات! دير دانستم. دير. مي‏شنوي؟! دارم براي تو ناله مي‏كنم تنها براي تو و ديگر هيچ.«!

 پيرمرد همچنان مي‏نواخت. گونه‏هاي پير و چروكيده‏اش از اشكِ چشم و عرق پيشاني خيس خيس شده بود.
 خيلي وقت بود كه گرسنگي و تاب و توان را از دست‏هايش برده بود امّا، در آن وقتِ روز، دست و پنجه‏هاي او نبود كه مي‏نواخت. تپش‏هاي قلب او بودند و جانِ خسته‏اي كه از راه رگ‏ها و پنجه‏ها بر تارهاي چنگ فرو مي‏آمدند.
 
وِلوله‏اي برپا شده بود. در آن موقع از روز، گورستان خالي از هر رهگذر بود، امّا درون پيرِچنگي مملو از صدا شده بود. چشم‏ها را بسته و همه وجود را بر تارهاي پير چنگ مي‏ريخت و در دل مي‏ناليد:
 
»دلم از مدار سال‏هايِ دوري و غفلت خارج شده، ديگر اين پنجه‏هاي پير هيچ پرده‏اي را نمي‏دانند. در اين گورستان مثل آن است كه چنگِ من در چنگ قلبِ من اسير آمده و مي‏نوازد. امّا، تنها براي تو...! چه خوب مي‏دانم همين يك بار است كه قلبم چنگ را برداشته و مي‏نوازد.«

 صدا قطع نمي‏شد! با اينكه ديگر چنگ از دستانِ پيرچنگي رها شده و بر زمين افتاده بود و پيرمرد با دست‏هايي گشاده و چشماني دوخته بر آسمان بر سنگِ داغ گورستان رها مانده بود.

 مثل آن بود كه پيرچنگي، همه آنچه داشت و همه آنچه در سال‏هاي دراز زندگي در كنج قلب و گنج‏خانه سينه مخفي داشته بود بر تارهاي چنگ فروريخته بود.
 
همه داشته‏هاي نهان به صدايي بدل شده بود كه تا به آسمان بالا مي‏كشيد. پيرمرد روي سنگ رها مانده بود امّا، صداي چنگِ پير تمامي نداشت.
 
از گورستان و از زمين رها مي‏شد و تا به دل آسمان پر مي‏كشيد. فكر مي‏كنم همه چنگ‏هايي كه در عالم بودند و همه آدم‏هايي كه در آرزوي شنيدن زيباترين صدايِ چنگ لحظه شماري مي‏كردند، صداي چنگ پير چنگي را شنيده بودند. شايد هم هم‏نوا با او در دل گريسته بودند. كسي چه مي‏داند؟
 
يكي مي‏گفت: »پير چنگي را برده بودند«.

    ×××

 يك بار چنگ زدن بيشتر نيست. شايد من اين گونه فكر مي‏كنم. امّا يك بار چنگ زدن بيشتر نيست. تنها آن باري كه قلب بر تارهاي چنگ فروآمده شد. مثلِ شاعري كه در همه عمرش فقط يك غزل سروده باشد، فقط يك غزل كه از جزيره‏اي دور بر سطح متلاطم دريايي بي‏كران براي دوستي رها شده است.

 مثل بازيگري كه يك بار بازي مي‏كند. حتي اگر صدسال بر صحنه آمده باشد. آن يك مرتبه، قلبِ بازيگر است كه خود را بر صحنه آشكار مي‏سازد.
 
وقتي كسي، مثل پيرچنگي چنگ را به دست قلبش سپرده باشد تا بنوازد، همه چيز درهم مي‏ريزد. همه آنچه كه ظاهري از زندگي دارند امّا به حقيقت عاري از »زنده بودن«اند.

 ورنه همگي، جز بازي خورده‏اي بازنده در ميان اين آسمان و زمين فراخ نيستند.

 حيف كه عاجز بودم از دادن پاسخي در خور به دانشجويي كه از چگونه بودن و چه كردن پرسيده بود.
 حيف ... !

تو را گم مي‏كنم هر روز و پيدا مي‏كنم هر شب!


اسماعيل شفيعي سروستاني، كتاب روزي روزگاري ، انتشارات موعود



نظر
افزدون جدیدجستجو
تهیه مجموعه
زهرا () 2018-01-09 10:13:20

سلام
وقت بخیر
برای تهیه مجموعه های موعود باید از چه طریقی تماس داشته باشم
سپاس از پاسخ شما
------
دوست عزیز سلام و وقت شما هم بخیر
شما می توانید برای تهیه آثار موعود از سایت یاران شاپ به آدرس www.yaranshop.ir استفاده بفرمایید.
موفق و پیروز باشید
نوشتن نظر
نام:
Website:
عنوان
:angry::0:confused::cheer:B):evil::silly::dry::lol::kiss::D:pinch:
:(:shock::X:side::):P:unsure::woohoo::huh::whistle:;):s
:!::?::idea::arrow:
Security Image
Please input the anti-spam code that you can read in the image.

Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved.

 
< بعد   قبل >

 

مستور

آخرین نظرات

فروشگاه اینترنتی

 

همسايه‌ها


  



سبز آبی

زندگی زناشویی شترمرغی
 شتر مرغ در ۲ – ۴ سالگی از نظر جنسی به بلوغ می رسد . تولید مثل در شتر مرغ ها وابسته به نور است و با افزایش طول روز فصل تولید مثل آغاز می شود. اندازه ی بیضه های شتر مرغ در طول فصل تولید مثل ممکن است تا ۴ برابر افزایش یابد . پرنده های نر در خارج از فصل تولید مثل اسپرم تولید نمی کنند و تولید اسپرم که تحت کنترل هورمون FSH می باشد در این فصل اتفاق می افتد .
ادامه مطلب...