





| فرزند ابراهیم |
|
|
| 24 اسفند 1387 ساعت 19:42 | |||||
خون و خشم از چشم منصور بیرون می ریخت، در طول و عرض قصر قدم می زد و هراز چند گاهی دستهای مشت شده اش را به هم می کوفت.سربازان و درباریان، با ترس و لرز ایستاده بودند و نمی دانستند این بار برای جعفر بن محمد ( علیه السلام) چه نقشه ای دارد. بعضی ها که دلشان با امام بود، مثل مفضل جعفی با خود می گفتند، این همه جنایت و ناحقی در حق امام کافی نبود؟؟ به اسب بستن امام، کشت و کشتار شیعیان، نقشه ی قتل مخفیانه ی ایشان... بس کن دیگر ظالم! -آتش! آتش!... کاتب! کاتب! بنویس! برای حسن بن یزید بنویس! -قربانت گردم امیر! منظورت فرماندار مکه و مدینه است؟ -آری احمق! -چه بنویسم؟ -مو به مو بنویس! خانه ی جعفر بن محمد را بسوزان! *** منصور سرخ تر و عصبانی تر از این نمشد! قاصد حسن بن یزید با ترس و لرز و چهره ی رنگ پریده مقابل او ایستاده بود و با لکنت داشت ماجرای آتش را تعریف می کرد: -ا اا امیر! ما به دستور شما خانه ی امام را آتش زدیم! آتش پیشروی کرد و تا راهرو پیش رفت. همه فریاد شادی کشیدیم، چون در آن شرایط کسی نمی توانست از آن آتش زنده و سالم بیرون بیاید! ا ا ا اما... اما... -اما چه نادان؟؟؟ -اما، ناگهان امام را دیدم که در میان آتش راه می رفت و می گفت: « انا ابن اعراق الثری، انا بن ابراهیم خلیل الله » ( منم فرزند ریشه های زمین ، اسماعیل، منم فرزند ابراهیم خلیل الله) باور کنید امیر، آتش خانه بر او اثری نداشت... آتش بر او سرد و سالم بود... مفضل بن عمر جعفی، لبخندی از سر رضایت بر لب نشاند! امام بود دیگر! منبع: لا یوم کیومک یا اباعبدالله، ص 146 به نقل از اصول کافی، ج 1، ص 473 بازنویسی: پ.میعاد
Powered by !JoomlaComment 3.12 Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved. |
|||||
| < بعد | قبل > |
|---|
| برگ نخست |
| ذرهبين |
| مقالات |
| گفتوگو |
| داستان |
| شعروادب |
| سبزآبی |
| معرفي كتاب |
| چند رسانه ای |
| گزارش |
| قلقلک |
| تماسباما |
| پایگاههای مهدوی |
| اخلاق فردی و اجتماعی |
| |||||
من موندم چرا این مسئولین ما به حرف همه گوش می...
بی صبرانه منتظر نشست های بعدی در این باره هس...
من یه عذرخواهی به بچه های مستور بدهکارممن گز...
عالی بود. عاااااااااااااااالی دست مریزاد
man be hich vaj beheshon eteghad nadaram