|
وقت ادا |
|
|
|
06 مرداد 1389 ساعت 03:51 |
 چشم، پر از التهاب حادثه هاست. گام رفتن، شهادت می دهد به عجز. تنهاییِ حنجره ی سکوت، گوش می خراشد، زمین، بی انگیزه از بر آمدن،
|
|
ادامه مطلب...
|
|
|
نامه ی پانزدهم: منتظران همیشه |
|
|
|
05 مرداد 1389 ساعت 00:29 |
 شعبان که به نیمه برسد پانزدهمین نامه ی من هم بدرقه ی کویت می شود. بگذار برایت از شور و نشاط این شب ها بگویم. از این چراغ بندی ها و کاغذ رنگی هایی که کوچه های خاکستری شهرمان را به یمن وجودت رنگارنگ کرده است.
|
|
ادامه مطلب...
|
|
|
مکتبخانه ی صادق: مکتبخانه ی صادق |
|
|
|
04 مرداد 1389 ساعت 15:27 |
 «سرور من! غیبت تو خواب از دیدگانم ربوده، خاطرم را پریشان ساخته، آرامش دل را از من سلب نموده است. سرور من!
|
|
ادامه مطلب...
|
|
|
نگاه دار: نگاه دار |
|
|
|
04 مرداد 1389 ساعت 15:25 |
 بفهمی نفهمی روزهای غیبت از همان روزها شروع شد. همان روزها که دوست می آمد و خیره می شد به خانه ی محبوب و راهی برای سلام کردن هم نداشت. همان روزها که امام چشم در چشم پیروانش می شد و سرش را می انداخت پائین و اشاره می کرد که «آشنایی نده!»
|
|
ادامه مطلب...
|
|
|
بی نشانی |
|
|
|
04 مرداد 1389 ساعت 09:56 |
|
نگاهت را برایم پست کن: تمام نگاهت را!
|
|
ادامه مطلب...
|
|
|
تقلای آخَرت را بکن ابلیس! |
|
|
|
03 مرداد 1389 ساعت 23:54 |
هر چه می خواهی وسوسه کن! هر چه می خواهی برای خودت سپاه سیاه و دل چرکین جمع کن!
|
|
ادامه مطلب...
|
|
|
یکجمعه |
|
|
|
02 مرداد 1389 ساعت 22:24 |
|
بغض چنگ انداخته است به یکشنبه ام، به کلماتم. مثل جمعه ها شده ام. وسط این همه شنبه ی بق کرده یاد جمعه ی زلفانت افتادم و دلم چون نمکدانی پر از ستاره آرام آرام می پاشد روی زخم عصرهای به غروب نشسته ام.
|
|
ادامه مطلب...
|
|
|
زنجیر... |
|
|
|
01 مرداد 1389 ساعت 01:01 |
 به پاى سروها، زنجیر تا کى؟ به دخمه، ضجه دلگیر تا کى؟
|
|
ادامه مطلب...
|
|
|
رسول جوان |
|
|
|
01 مرداد 1389 ساعت 00:48 |
 لبت حدیث کسا را به اشتباه انداخت نگاهت آینه ها را به اشتباه انداخت
|
|
ادامه مطلب...
|
|
|
ترَک... |
|
|
|
25 تیر 1389 ساعت 01:31 |
 دست تو باز می کند پنجره های بسته را هم تو سلام می کنی رهگذران خسته را
|
|
ادامه مطلب...
|
|
|
از جنس اقیانوس |
|
|
|
23 تیر 1389 ساعت 11:45 |
 اشک می آورم با لبخند می گدازم و خاموش می شوم بی تابِ بی تاب، بارانی و گرم.
|
|
ادامه مطلب...
|
|
|
حرص هدایت |
|
|
|
18 تیر 1389 ساعت 12:43 |
 نفس نفس نفس... مانند سر بیرون آوردن از آب بود پس از یک ساعتها بی هوایی
|
|
ادامه مطلب...
|
|
|
مسیحا نفس |
|
|
|
18 تیر 1389 ساعت 01:05 |
|
نمی از چشم های توست چشمه، رود، دریا هم
کمی از رد پای توست جنگل، کوه ، صحرا هم
|
|
ادامه مطلب...
|
|
|
گیج لبخند |
|
|
|
14 تیر 1389 ساعت 05:23 |
 خدای عزیز! وقتی بلایی نازل می کنی با خودم فکر می کنم: «این امتحان خداست، داره علاقه ام رو می سنجه» و گاهی هم می گم: «نه! عذابشه!»
|
|
ادامه مطلب...
|
|
|
روزها |
|
|
|
11 تیر 1389 ساعت 01:24 |
 شنبه ها گل می فروشم. یک شنبه، کفش هایم را واکس می زنم و به زلزله ای که در راه است فکر می کنم.
|
|
ادامه مطلب...
|
|
|
اعتراف |
|
|
|
09 تیر 1389 ساعت 15:43 |
|
سلام سنگ صبور
خدای غفور!
|
|
ادامه مطلب...
|
|
|
اسطوره |
|
|
|
06 تیر 1389 ساعت 13:54 |
 پلک صبوری میگشایی و چشم حماسهها روشن میشود کدام سرانگشت پنهانی زخمه به تار صوتی تو میزند که آهنگ خشم صبورت
|
|
ادامه مطلب...
|
|
|
دستان معجزه گر |
|
|
|
04 تیر 1389 ساعت 13:55 |
 اگر تکیه گاه محکم پدر نبود، لالایی مادر چنین عاشقانه نمی شد...
|
|
ادامه مطلب...
|
|
|
حضرت پادشاه! |
|
|
|
04 تیر 1389 ساعت 13:45 |
 خلیفه نیستی سلطان هم فقط امام اول مظلومانی و جای پنج سال میشد که پنجاه سال حاکم باشی
|
|
ادامه مطلب...
|
|