|
29 اسفند 1387 ساعت 00:00 |
 «... وقتی وارد اتاق شدیم ،پیر مردی ریش سفید که عمامه ای سیاه بر سر داشت و صدر مجلس نشسته بود نظر هر تازه واردی را به خود جلب می نمود.این پیر فرتوت که چهره جذابش بیش از هفتاد سال را نشان می داد همان آیت الله سیدابوالقاسم کاشانی بود.
بارقه های هوش و ذکاوت در چشمان آیت الله می درخشید. در حالی که تبسم رقیق و آرامی بر لب های او نقش بسته بود ،نگاهخ راسخ و نافذی به من کرد وبدین گونه سخن را به زبان عربی ولی با لهجه فارسی آغاز نمود در این مدت که در ایران هستی چه دیدی؟
من جواب دادم:«حقیقتا چیزی ندیدم. از آن موقعی که وارد ایران شدم ،هر چه صبح شنیدم برعکس آن را بعد از ظهر به من می گویند. نمی دانم وقتی به مصر بازمی گردم و از من می پرسند در ایران چه خبر بود ، در جواب آنها چه بگویم؟»
در حالی که تبسم از چهره آیت الله غروب می کرد و نگاهش کم کم حالت تندی می گرفت در جواب به من گفت:«می خواهی حقیقت را در یک جمله بگویم؟ما می خواهیم انگلیسی های ...مملکت ما را ترک کنند،آنها استقلال را از ما گرفته اند،همان طور که قرآن را از ما گرفته اند،کو قرآن؟»
پس در حالی که چهره ی طوفانی آیت الله رو به آرامش می گذاشت ،کم کم لبخند آرامی صورت او را زینت بخشید و گفت:«به زودی یاران خیانت کار انگلیس می میرند و دستشان کوتاه می شود.همین دو روز پیش دست یکی را کوتاه کردیم و بقیه باید منتظر باشند و قتل رزم آرا به توفیق و الهام از خداوند صورت گرفت تا اینکه خون او پند و عبرتی باشد برای افراد ضعیف الایمان و مردد.»
پی آیت الله با حالت تند و با عزم و اراده گفت:«به زودی نفت ملی می شود ملک خاص ایرانی باشد،بدون شریک...» منبع: کتاب ایران،کوه آتشفشان نوشته حسنین هیکل
|