| نامه ی شانزدهم: منتظران همیشه |
| 05 مرداد 1389 ساعت 00:29 | |||||
شعبان که به نیمه برسد پانزدهمین نامه ی من هم بدرقه ی کویت می شود.بگذار برایت از شور و نشاط این شب ها بگویم. از این چراغ بندی ها و کاغذ رنگی هایی که کوچه های خاکستری شهرمان را به یمن وجودت رنگارنگ کرده است. از شربت ها و بوی عود. او مولودیه ها و اشک عاشقی. ماییم! همان منتظران همیشگی. همان هایی که جمعه ها ندبه کنان با تو عهد بستیم و شنبه ها چه راحت از آن گذشتیم. همان ها که آل یس را زمزمه کردیم و قربان سر تا پای تو رفتیم و بعد خودمان را سپردیم به خودمان... ما همان قرآن به سرهای ماه رمضانیم که تا صبح اشک ریختیم و از خدا آمدنت را خواستیم و صبح... خورشید که طلوع کرد تازه یادمان آمد، نمازمان قضا شده! همان ها که نذر آمدنت سفره انداختیم و شله زرد پختیم و شیرینی دادیم و شب بچه ی همسایه ی خودمان گرسنه به خواب رفت! ما را که می شناسی آقا؟ منتظران توایم دیگر... راستی یادم رفت بگویم؛ آمده بگویم «تولدت مبارک» مولای من! منتظرانت را دعا کن! عطیه پاک آئین
Powered by !JoomlaComment 3.12 Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved. |
|||||