شوخي حمّامي
25 مهر 1396 ساعت 05:00




يكي از بزرگان دربار هر بار كه به حمّام مي‌رفت، بعد از بيرون آمدن حمّامي را متهم مي‌كرد كه:
لباس‌هاي مرا دزديدي يا از كيسة پول من چند سكه برداشتي‌ و...
پس با اين بهانه‌ها حمّامي را كتك مي‌زد و از او جريمه‌اي مي‌گرفت و رهايش مي‌كرد. كم‌كم كار به آنجا رسيد كه همة صاحبان حمّام از دست او عاصي شدند و تصميم گرفتند او را به حمّام راه ندهند.
روزي مرد درباري راهي حمّام شد. امّا به هر كدام از حمّام‌هاي شهر كه رفت‌ او را راه ندادند. سرانجام عاجز شد و زبان توبه و پشيماني گشود و از كارهاي گذشتة خود عذرخواهي كرد. حمّامي از او قول و نوشتة محكمي گرفت و اجازه داد به حمّام وارد شود. مرد درباري هم برهنه شد و داخل حمّام رفت. همين كه وارد حمّام شد، مرد حمّامي تمام لباس‌هاي او را برداشت و در جايي پنهان كرد. فقط شمشير و خنجر او را باقي گذاشت. درباري بدن خود را شست و از حمام بيرون آمد، امّا هر چه گشت‌، اثري از لباس‌هايش نديد. در همان حال شمشير و خنجر را به كمر برهنه‌اش بست و در حالي كه راه مي‌رفت، به حمامي گفت:
اي صاحب حمّام! حالا من چيزي نمي‌گويم، امّا خودت انصاف بده كه من با اين شكل و قيافه وارد حمّام تو شدم؟!
حمّامي خنديد و لباس‌هاي او را پس داد.

منبع: کتاب «شیرین‌تر از عسل» از انتشارات موعود عصر(عج)

نظر
افزدون جدیدجستجو
نوشتن نظر
نام:
Website:
عنوان
:angry::0:confused::cheer:B):evil::silly::dry::lol::kiss::D:pinch:
:(:shock::X:side::):P:unsure::woohoo::huh::whistle:;):s
:!::?::idea::arrow:
Security Image
Please input the anti-spam code that you can read in the image.

Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved.